تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب ابر یغما گلرویی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :رویا
تاریخ: چهارشنبه 1393/09/12 07:48 ب.ظ


تو بادبادک بازیگوشی بودی
که با دنباله ی عطرش
هر روز از خیابان نوجوانی‌ام می گذشت !
و من کودکی که می دوید
می دوید... می دوید... و نمی رسید 
کودکی که موهایش جو گندمی شدند،
اما هرگز نخواست بزرگ شود
چرا که بزرگ شدن، فراموش کردن تو بود !
من کودکی بودم که تمام عمر 
می دوید و دست تکان می داد،
برای بادبادکی ...
که با بادها می رقصید،
و او را نمی دید ... !

"یغما گلرویی"


 



کلمات کلیدی :یغما گلرویی ،
نویسنده :୧୨مهتاب୧୨
تاریخ: یکشنبه 1392/04/16 01:14 ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
بخشی از آخرین پست
یغما گلرویی به بهانه ی انتشار من و تو و مردم:
...تازه متوجه شدم که چقدر خداحافظی من به بعضی‌ موجوداتِ کاسبکار چسبیده و چقدر از بودنم آزار دیده‌اند که همین حضور دیر و دورم در فضای موسیقی را هم خوش نمی‌دارند و با خودم فکر کردم برای خاطرِ دلِ آن‌ها هم شده باید به ترانه نوشتن برگردم. البته اگر بیماری امان بدهد....
خیلی خوش حالم. خدایا برای همه چیز ممنووووووووووووووووووون.
بابت برگشتن یغما به همه می خوام شیرینی بدم. هرکس برای خودش یه آبنبات چوبی بخره بعدا پولشو حساب می کنیم.
آبنبات خارجی هم نخرید لطفا قیمتش بالاست وسعمون نمیرسه.البته اینم بگم به عطیه جون هیچگونه شیرینی ای تعلق نداره!
موضوع: مهتاب،
کلمات کلیدی :یغما گلرویی ،
نویسنده :୧୨مهتاب୧୨
تاریخ: چهارشنبه 1391/11/4 07:56 ب.ظ

 

با قطاری که می‌ره از تهران،
یه بغل شعر جا به جا می‌شه
از مسیری که توی هر وجبش
راه‌بندِ سوال و تفتیشه

چمدونم پُر از کتاب و پُر از
عکسای دوستای مُرده‌ی من
خوابت آروم و روزگارت خوش!
پایتختِ گلوله خورده‌ی من!

می‌رم از پایتختِ وحشت تا
تو فراموشیِ خودم گم شم
شعر بودن دوای مردم نیست،
باید از جنسِ نونِ گندم شم

پشت سر یه چراغٍ قرمزه و
رو به رومم چراغٍ سبزی نیست
دوستام یه خیالِ کمرنگن،
دشمنم کاغذی و فرضی نیست

تو خودم حبس می‌کشم هر روز،
مثلِ زندانیِ ابد خورده
وطنم ضجه می‌زنه دائم
مثل یه گربه‌ی لگد خورده

گربه‌ای که به خون نشسته ولی
زخم‌های تنم رو می‌لیسه
بچه‌هاشو همیشه می‌بلعه
اما چشماش تو مرگشون خیسه

من سفر می‌کنم از این شهری
که رابین‌هودو خواب می‌بینه
شهری که از زمان مشروطه
داره دائم سراب می‌بینه

شهری که بیست سالِ پیش جای
نوجوونی همیشه عاشق بود
که همه دلخوشی و سرگرمیش
پرسه تو پهلویِ سابق بود

با چنارای کهنه گپ می‌زد،
شعرای شاملو رو ازبر بود
یه دبیرستان عاشقش بودن،
با رفیقاش مثِ برادر بود...

شهر اون تو قیام پرپر شد،
مثل یه برده رام شد آخر
وقتی که بادِ معده‌ی یک دیو
شکلِ ختم کلام شد آخر...

تو قطاری که می‌ره از تهران،
یه نفر بغض می‌شه بی‌وقفه
می‌ره تا دور باشه از شهری
که تو اون حرفِ حق نمی‌صرفه...

یغما گلرویی


نویسنده :مترسک تنها
تاریخ: چهارشنبه 1391/09/8 01:05 ب.ظ
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: جمعه 1390/09/4 07:10 ق.ظ

   توی کافه نادری کنج همون میز بلوط
   دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
   تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
   شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
   ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
   هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد
   تابلوی بسته و باز پشت شیشه درو
   بعد رفتن ما کافه چی وارونه می کرد

   چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته
   واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته
   من مثه سایه ی تو،تو واسه من مثل نفس
   هردومون برای همدیگه می مردیم یادته

   دستامون تو دست هم گم میشدیم تو خواب شهر
   دل دیوونه من هی قدمات رو می شمرد
   کوچه ها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ
   عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد
   حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه
   حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست
   دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره
   هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست

   چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته؟
   واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته؟
   من مثه سایه تو، تو واسه من مثل نفس
   هردومون برای همدیگه می مردیم یادته؟

   هنوز منتظرم توی کافه نادری
   کنج همون میز بلوط
   دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن

   یغما گلرویی

نویسنده :شیــــدا❀
تاریخ: یکشنبه 1389/12/1 04:08 ب.ظ

سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه كردم
و كسی صدای مرا نشنید!
تنها چند سایه ی سر براه،
همسایه ی صدای من بودند!
گفتم: دوستی و دشمنی را با یك دال ننویسید!
گفتم: كتاب ِ تربیت ِ شگ و تربیت ِ كودك را
در یك قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرف ِ بدی نیست!
گفتم : تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
اتز پس ِ پرچین ِ نیلوفر پوش بوف كور شنید!
هرگز حرفهای قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسایه ها كركس نیست!
كبوتر و كركس را در آسمان می خواستم!
گفتم: قفسها را بشكنید
و با نرده های نازكش قاب ِ عكس بسازید!
و جواب ِ این همه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!
ولی، این خط! این نشان!
یك روز دری به تخته می خورد!
باد قاصدكی می آورد،
كه عطر ِ آفتاب و آرزوهای مرا می دهد!
این خط ! این نشان!
یك روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می كنیم
و كنار ِ سادگی چادر می زنیم!
این خط ّ این نشانّ
یك روز دبستان بی تركه و ستاره بی هراس می شودّ
كبوترها و كركس ها،
در لوله های خالیِ توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای ترقه خالی می شود!
یك روز خورشید پایین می آید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمان ِ آرزوهای من،
آبی می شود!
باور نمی كنی؟
این خط!
این نشان! ?

 

                                                                                                  **یغما گلرویی**

بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :