تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب ابر مطلب خواندنی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: یکشنبه 1390/03/29 12:10 ب.ظ


شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

+بعـــضے دوستــ ــے هـــ آ مثـــ ِ قصــ ــه نوحــ ـــه {بعضــ ــیآ از ترس ِ طوفـــآن میان پیشتـــ }

+بعـــضے دوستــ ــے هـــ آ مثـــ ِ قصــ ــه ابراهیـــ مــه {باید همــ ــہ چیزِ تو قربانــ ــے کنـــ ــے}

+بعـــضے دوستــ ــے هـــ آ مثـــ ِ قصــ ــه مسیــ ــحــه {آخرش بہ صلیــــب مے کشنـــتـــــ }

مــ ا بیشتـــ ــر دوستـــ ـــے هــ آ مثـــِ قصــ ـــه موسآستــــ {یه کم کہ دور میشــ ــے یه گوســـ ـاله جاتو میگـیره}




کلمات کلیدی :مطلب خواندنی ،
نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: پنجشنبه 1390/02/29 12:00 ب.ظ


ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است.آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد.

ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست.دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
گاهی اما برای رسیدن به او نه طاعت به کار می آید نه عبادت.نه ذکر و نه دعا.نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید .بی باکی عبور از آب و بی باکی عبور از آتش .
گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.
گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی.
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.
جاده ایمان خطرناک است.پر آب و پر آتش.مسافرانی بی پروا می خواهد.آنقدر بی پروا که پا بر سر هر چیز بگذارند و از سر همه چیز بگذرند.از سر دنیا و آخرت از سر بهشت و از سر جهنم.آنان که می ترسند از لغزیدن و می ترسند از افتادن به راه ایمان نمی مانند.
ایمان را به گستاخی باید پیمود نه به ترس .زیرا خداوند آنسوی گستاخی است.نه این سوی تردید و ترس.

نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: شنبه 1389/12/14 12:05 ب.ظ

-برای اینكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد

-آنقدر برایت کوتاه آمدم تا اینکه ناپدید شدم

-مترسک رنجیده از کشاورز، با پرنده‌ها دست‌به‌یکی می‌کند

-با این‌همه خون دلی که خورده‌ام، در شگفتم که چرا دراکولا نمی‌شوم

-بیکاری هم، خودش یک کار است، افسوس که تعطیلی و مرخصی ندارد

-پایمال ترین، بی بوترین ولی مقاوم ترین گل دنیا را روی قالی خانه مان یافتم

-بعضی ها به روحشان هم سفید كننده می زنند

-با كاسه سرم,افكارم را آبكشی می كنم

-ماهی خجالتی در موقع تحویل سال, قرمز شد

-اگر خودم هم مانند ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم

-اگر پشت دود به آتش گرم نبود ، آنقدر سر به هوا نبود

-بیچاره آن خروسی که با صدای ساعت شماطه دار از خواب برمی خیزد

-چراغ راهنما از بس كه چشمك زد، مژه هایش ریخت


نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: سه شنبه 1389/11/26 08:00 ب.ظ

یک روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.
در نامه این طور نوشته شده بود :


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن.

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند .

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم,چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم .با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.
من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی .
البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را ...!!!برداشته اند.



موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :داستانی زیبا ،مطلب خواندنی ،
نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: جمعه 1389/11/22 09:34 ب.ظ

-بعضی ها افکارشان بقدری بازاست که حرف حساب هم درآن بند نمی شود!

-متخصص کلیه بود، اما در مورد کلیه بیماریها اظهار نظر می کرد!

-گفت: «چه لک لک قشنگی!»
نگاهش به پیراهنم بود که دو تا لک از غذای دیشب رویش باقی مانده بود!

-اگر برف می دانست

كره ی خاكی اینقدركثیف است ، هنگام فرود آمدن لباس سفید نمی پوشید!

-غروب از قایم‏باشك شب و روز خسته شد!

-ترشی خنده هایم را برای روزهای غمگین در شیشه های زندگی می اندازم!

-شاعرحواس پرت شعرهایش را در مغزش جا میگذارد!

-برای آنکه سایه ام سنگین نشود رژیم می گیرم!

-هیچ فضانوردی زودتر از معتاد به فضا نمی رود!

-انجیر از قیمت خود تعجب کرد و خشک شد!

-می خواست از خودش عکس بگیرد روی کاغذ نوشت "خودش" و عکس گرفت!

-آدمهای تنبل خیلی با ادبند چون همیشه دست روی دست میگذارند!



نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: جمعه 1389/11/22 05:30 ب.ظ

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.

روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد!

با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت:

از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!


موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :داستان ،مطلب خواندنی ،راز ،
نویسنده :سید میلاد
تاریخ: دوشنبه 1389/10/13 11:34 ق.ظ

هیچوقت زود قضاوت نکن


مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ 
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ 
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.  
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ 
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ... 
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟  
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید... نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ... 
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟



نویسنده :سید میلاد
تاریخ: شنبه 1389/09/6 09:01 ب.ظ
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
نویسنده :سید میلاد
تاریخ: چهارشنبه 1389/09/3 12:19 ق.ظ
سلام....

بامداد 3 آذر تون بخـــیر ,

ســادگی را دوست دارم در عیــن سرزندگی ,....

این انسان بی نهایت طلب آنقدر بی نهایت طلب است که نمی شود به خواسته هایش اطمینان کرد ,

3 ســال دعا میکنیم و قسم میدیم و کار میکنیم تا به چـــیزی برسیم,قول میدیم که این آخرینش باشه ,

اما تا بدستش میــاریم ...بعد از زمانی کوتاه میگوییم...این چیزی نبود!!! آنرا میخواهیم!

چقدر خوب میشه..همه چیز رو در عین سادگی بزرگ حس کنیم!!!

هـــدیه تولد , ولنتاین, ازدواج.....!!!حتما که نباید مادی باشه...

گاهی از شــــور و اشتیاق و لذت دوست داشتن....یک بــوسه هم ارزشمند است,

در آغوش گرفتن در این دشت زیبا هم ارزشمند است,

بیاین آسان بگیریم و سادگی را دوست داشته باشیـــــم!


..:::. فــراموش نکنیم امـــروز همان فــردای دیروز بود که گذشت .:::..


http://s1.picofile.com/file/6195022132/sadegi2.jpg
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :