تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب ابر دلنوشته های نیچه

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


نویسنده :میــرا
تاریخ: سه شنبه 1393/07/29 11:47 ق.ظ


چندیست...
ظرف احساسم تهی است.
من ندانم اینک آیا...
دیگر ابری پر طراوت
بر فراز آسمان نیست
قحطیست؟
یا سفال ظرف من،
بر دل ترک می دارد
مملوّ از شکستگی است ؟
من ندانم ...
هرچه که بود و یا هرچه که هست ،
عطشم کشت مرا !
به مددکاری این پژمرده ،
و تسلای دل افسرده ،
یک نفر نیست که نیست.
یک نفر نیست که نیست!!!

"دلنوشته ای از نیچه"

دل نوشته های نیچه
نویسنده :میــرا
تاریخ: سه شنبه 1392/11/29 04:16 ب.ظ
نویسنده :میــرا
تاریخ: پنجشنبه 1392/11/17 05:49 ب.ظ
جسمش لاغر شده بود .

همتش هم.

 تنها کارش این بود که، در یک گوشه ای از اتاق، روی صندلی چرخ دارش می نشست و خیره  می مانده به روبه رو.

داشت در چهار چوب اتاقش می پوسید .

من که با دیدنش حوصله ام  سر می رود، خودش را نمیدانم؟

به گمانم از تمام اعضای بدنش ،تنها انگشتان دستش سالم بود.

البته گاه گاه ی گردنش را هم چند درجه ای مختصر می چرخاند.

یادش بخیر!شوخ طبع ما، چقدر میگفت و میخندید  

مدتی بود که پرده ی اتاقش افتاده بود و گنجشک ها در پشت  پنجره ی بالکن از دست او دانه نمیخوردند 

و به گل های مصنوعی بیشتر از قبل علاقه پیدا میکرد

او دیگر بچه نبود اما

چه میشد کرد؟باید اتاقش را برایش مرتب میکردند .

تیک تاک ساعت چیز جدیدی را برایش  تداعی نمیکرد.

اصلا گذر زمان را میفهمید؟نمی دانم.

شبش روز شده بود و روزش شب.

مثل بوف.

شبها بیدار از تنهایی،

 صبح ها بیهوش از خستگی.

مادرش غصه دار بود و حرص میخورد،

طفلی عادت نکرده بود فرزندش را که صدا میزند ،جوابی نشنود.

سخت بود؛ اما انگار، کم کم همه قید او را میزدند؛حتی خودش

اصلا کسی از او انتظاری نداشت.

طبیعی بود جایش در مهمانی های خانوادگی، روز به روز کم رنگ تر باشد.

طبیعی بود که وقت صرف غذا، کنار میز نهار خوری صندلی اش خالی باشد.

طبیعی بود که صدای اذان را بشنود اما از جا تکانی نخورد.

بیچاره نماز های یومیه ا ش هم یکی در میان شده بود.

همه چیز در حال تغییر بود .نه او و نه هیچ چیز دیگری مثل سابق نبود.  

با این حساب، او همان خوش غیرت سابقی که، خواهر جوانش را ،از در ب دانشگاه تا خانه همراهی میکرد نبود.

با این حساب، او دیگر دلخوشی برادر کوچکش هم نبود؛

وقتی در یک دعوای بچه گانه ،با پسر قلدر همسایه، یقه ی پیراهنش پاره شده بود و گریان به خانه بر میگشت .

با این حساب، پدر مجبور بود به تنهایی ،خرید منزل را از پشت ماشین پیاده کند؛

و چند مرتبه ای با زانو دردی که داشت، پله های خانه را بالا و پایین برود

 او دیگر عصای پیری پدر هم نبود.

او نه معلول مادر زادی بود،

نه سانحه ی تصادف او را فلج کرده بود،

نه عقب مانده ذهنی بود،

نه سرطان داشت ،

و نه . . .

تنها علاقه ا ش به فضای مجازی زیاد شده بود .

 این بود معلول اینترنتی ما

با این حساب،  تمام حساب هایت بهم خورد

طبیعی بود .

 "دلنوشته ای از نیچه"


  

نویسنده :میــرا
تاریخ: جمعه 1392/09/29 12:02 ب.ظ

بیمناکم...!
حتی در گور خود نیز، جایی نیابم.
بیمناکم...!
نکند جنازه ام روی زمین بماند...
چرا که تنها نیستم .
من با خودم ،آرزوووها، همراه میبرم...!
"دلنوشته ای از نیچه"
نویسنده :میــرا
تاریخ: یکشنبه 1392/07/14 07:49 ق.ظ
درست که فکرش را میکنم، میبینم ...
"جهنم" زیاد هم جای بدی به نظر نمی رسد!
وقتی که میدانی،" تنها یک نفر "هست که تو را میسوزاند !
"دلنوشنه ای از نیچه"

نویسنده :میــرا
تاریخ: سه شنبه 1392/05/1 01:14 ب.ظ

                           به بازماندگانم بگو:

                                         جنازه ی مرا بسوزانند و سپس به دست بادها بسپارند...

                           رهای رها...

                                        (آنچه تا آن زمان نبوده ام)

                           نمیخواهم بعد از مرگم...

                                               زمین به مقدار جنازه ام، ناهموار شود!

                           تو چه میدانی شاید...

                                            استعداد دانه ای در زیر منحنی خاکم بمیرد

                           شاید آب نازکی به جریان افتد...!

                                                    شاید عابری خسته و رعشه دار، از مزار من گذر کند...!

                           پس چه خوب تر، بی تکلف و بی تغییر مسیر، از من عبور کند

                                             مرا به رسم آزادانه ای بدرقه کنید

                                                                            که فلسفه اش در میان زنده ها محو است

                           دلنوشته ای از نیچه

نویسنده :میــرا
تاریخ: یکشنبه 1392/02/22 09:53 ق.ظ
گفتم شاید بتوانم از انعکاس صدایم نفسی تازه کنم.
شوقی زنده کنم ...
سازی کوک کنم ...
رو به کوه ایستادم و گفتم :
"ای کوه زبان بگشا...
آیا امیدی هست؟"
کوه جنبید و گفت:" آه !چقدر خوابم می آید ....
وقت خواب است...
دیر است...!!!"


"دلنوشته ای از نیچه"

نویسنده :میــرا
تاریخ: شنبه 1391/10/30 01:13 ب.ظ

بهتر نگاه کن!!!

وقتی چادرت را زیر بغل،درون کیف میگذاری...

شرافتت را ،زیر کفش هایت...

پیدا خواهی کرد ...!

"دلنوشته ای از نیچه"

نویسنده :میــرا
تاریخ: چهارشنبه 1391/10/27 01:21 ب.ظ
در میان ساحلی از خوشبختی ...
میان عیش و عشرت و بدمستی ام ...
در بین شادکامی و غرورم...
سوار بر اسب سپید بال خیال...
بر فراز کو های مه آلود...
بر بلندای بام قصر آرزو ها...
و هر جا که شکلی از هندسه به خود گرفت ...
هر جا که باشم ...
سقوط خواهم کرد !!!
گیج و چرخان به دور پرگار ماده ی وجودم...
سست و بی اراده ...
سرد و مایوس ...
در قعر ها دفن خواهم شد!!!
تنها ،فقط اگر اخمی کنی ...
فقط ،تنها اگر اخمی کنی ...
اگر گره ای هرچند سست ،بیندازی بر  تاری از ابریشم ابروهایت...
اگر تلخ شود ،قنادی کام های شهدینه ای طعمت...
آخر حریر نازک دلت را، مناسبتی نیست با پنجه های اندوه...
آخر آسمان آبی قلب کوچکت را، وصله ای با لکه های تیره رنگ  کینه نیست ...
آخر شیرین زبانم ،من خوب میدانم ،بلبل نغمه خوانت... 
به کنج انزوا میمیرد ...!
میپوسد در سکوت خویش...!
ببین، فرودی بدون بال را تجربه میکنیم...
نگاه کن، نور امیدم در غنچه می پژمرد...
و گندمی انگیزه ام، به خاکستری میگراید...!!!
ترس از زوال این عشق...
خوف فانی شدن این ماجرا...
بلور روح مرا، لب پر کرد !
حاتم وار ،مرا به معبدی منحنی از تبسمت  پناهم ده...
نگاه کن  که کشتی های موج شکن سخت و  محکم را
روزنی کوچک...
به مرگ تدریجی وامیدارید...!!!
تنها حفره ای ناچیز، غول آسای پیکرش را ...
در جریده ی فراموشی ثبت میکند .!
تنها فقط اگر اخمی کنی...
ببین ...
تنها ...
فقط ...
"دلنوشته ای از نیچه"
تعداد کل صفحات : 2 1 2
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :