بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/05/15 11:27 ب.ظ

پیرزن چانه بر روی دو دست گذاشت وبه دور دست چشم دوخت آن قدر دور که هیچکس ندیده است. جایی بین آسمان و زمین مرز بین دریا و خشکی مرز بین وسط مثل خانه اش که سرمرز بود نه این طرف ونه آن طرف. مثل جایی که خودش بود بر لب پنجره ی خانه‎اش، خانه مرز بین دو روستا بود و پنجره ای داشت که روبه وسط باز می‎شد وسطی که پیرزن در آن دنبال پسرش می‎گشت وبه پیچ چشم دوخته بود تا بیاید. باد گرد وخاک را روی صورتش می‎کشد. جای پنجره چوبی روی پوست ساعد سردش مانده وساعدش آرزوی رهایی دارد از فشار ، فشاری که ظاهرش را تغییر داده ونگذاشته تا خودش باشد وآرزوی آزادی دارد. فشار .... در چهره ی فرورفته سرباز چشمک می‎زند. سرباز نیروی درونی اش را جمع کند و به خودش می‎گوید:« من باید... من می‎تونم .... من از....»  از صورتش فرار می کند ودوباره می‎آید ومی‎خواهد به همه بگوید:« من درد هستم.

موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :داستان ،داستان کوتاه ،
نویسنده :مست ماه
تاریخ: یکشنبه 1392/04/9 11:14 ق.ظ

داستان زیبا  انگلیسی گفتگو با خدا با ترجمه فارسی 

داستان کوتاه و زیبای انگلیسی “گفتگو با خدا” با ترجمه فارسی

گفتگو با خدا

ترجمه به فارسی

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند … اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه.

رابیندرانات تاگور

جهت مطالعه متن انگلیسی لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید.


نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/02/31 06:12 ب.ظ


روی زمین می افتم. شکست خورده ام. امکان ندارد. جواب افراد قبیله ام را که در کوه منتظرند چه بدهم؟ آهای لات... آهای عزی کجایید؟ این به خاطر شمااست. شمشیر او بالای سرم است. نوک شمشیر برق می زند. قلبم می کوبد. قلبم می کوبید. منتظر بیرون آمدن قابله بودم. قلبم می کوبید. باید رهبری قبیله را برعهده می گرفتم. دلم نمی آمد آن همه را هدیه بدهم. صدای فریاد از خانه ام بلند بود. سربازان هلهله می کردند. کاش می توانستم بر سرشان داد بزنم که خفه شوند. شمشیر توی دستانم عرق کرده بود. باید می کشتمش. اسم رسمش را زیاد شنیده بودم. سرچرخاندم ، ناامیدی در چشم های پدرم دیده می شد. بین چادر ها می رفتم و می آمدم. عزی را قسم داده بودم. شمشیرش شکست زیرپایش را خالی کردم. روی زمین افتاده بود ترس برش داشته بود. چهره ی مرده ها را داشت. صحرا سکوت کرده بود. صدای فریاد از خانه قطع شد. منتظر صدای گریه نوزاد بودم واین که قابله بگوید پسر است و مجبور به زنده به گور کردنش نباشم. داشت التماس می کرد. شتر ها،زن وبردگی فرزندانش توی سرم می رقصیدند. غنیمت کمی است اما یک یک شان را با دست قاپیدم. گفت:« رحم کن تو را به لات...»

گرمای چند قطره از خونش را روی صورتم حس کردم. خانه ام در سکوت مطلق غرق شده بود و ستاره های شب خاموش شده بودند. قابله ارام در را باز کرد. به لات و عزی شک کردم. این همه هدیه فرزند پسر نداد که هیچ زیبای عرب را هم از من گرفت. بهترین زن عرب...

سال ها به این ها شک داشتم. می ترسیدم از خودم بپرسم خدای واقعی شما هستید؟ خدا...

صدای هلهله قبیله ام بلند شد. خیال راحت پدرم را در چهره ی شادش می دیدم. قبیله ام می توانست به من تکیه کند؟ می ترسیدم از قبول جانشینی. فرزند رسرم را با بهترین زن عرب از من گرفتی ومن باید به چهره ی ثابت تو زل بزنم و هی حرف بزنم وتو سکوت کنی. بعد از جنگ بود که جانشین پدرم شدم. اما لحظه ها یی بود که به تنهایی نمی توانستم تصمیم بگیرم. شما نیز به سکوت وهمناک تان ادامه می دادید. نمیدانم کی اما بالاخره می گویم که به شما اعتقاد ندارن. دلم برای زنم تنگ می شود. هرچند زن برده ای است مثل حیوان بارکش. بعضی از حیوان ها دوست داشتنی هستند. اما مرگ حیوان گریه ندارد. قبیله در جشن پیروزی غرق بود. در رقصیدن هایشان محو شدم.تک ابر های دور به ساز باد می رقصیدند. به قبیله ام دسنور دادم که امشب نباید درسوگ یک حیوان بود بلکه جشنی...
در ادامه مطلب بخوانید

نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/02/31 06:10 ب.ظ

قدم هایش را کند می کند. بیشتر جمع می شود در کاپشن اش. باد زوزه اش را از لای درختان سرو سر می دهد. در را به هم کوبیده نفرین مادرش پشت سرش بلند بود. او در خود داد می زد نمی خواهم نمی خواهم. پدرش داد زد دیگر برنگرد ولگرد. ولگردی او را به یاد سبیل محرک معلمش انداخت که فحش اش سگ ولگرد بود. با خود گفت:« شده ام سگ ولگرد. سگ ولگرد.»

 پاکت سیگار را بیرون کشید. زیر درختان بلند پارک و در گوشه ای تاریک با سیگارش روشنی می بخشید. گوشه ی تاریک پارک را جای امنی برای ندیده شدن می دانست. چند باری چند دختر فامیل او را دیده وزل زده بودند توی صورتش. به جز یکی شان که دست در دست دوست پسرش داشت و خودش را سریع به نشناختن زد. بقیه سیگار به دست داشتند و لبخند تو هم اره را با خنده ی تو چرا جواب گرفتند. چند نفری تا چند سیگار ایستادند به صحبت پرداختند. با این که میدیدند اما نوع سیگار اولین چیزی که بعد از احوال برسی  می پرسیدند. . دختر خاله اش را به یاد آورد که هی به او احساس بدی می داد. دختر خاله اش چند باری گفت:« بیا بریم روی اون نیمکت بشینیم »

 گفته بود:«  همین جا راحتم»

ـ من دوست دارم اونجا بشینیم دوتایی و حرف بزنیم.

ـ من دوست دارم اینجا بایستم و سیگار بکشم.

ـ خواهش میکنم.

و توی سرش گفته بود دوستت ندارم بفهم.

ـ نمیخوام ایستادن را بیشتر دوست دارم.

 و او با یک خداحافظی ولبخند خشک شده سرد دور شده بود.

 در ادامه مطلب بخوانید
نویسنده :محـسن
تاریخ: سه شنبه 1390/09/29 12:42 ب.ظ


درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید
که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد. گفت: ای جان پدر چرا
در خواب نمی روی؟ گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما
(درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم
مبادا که درمانم، آن درویش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی
هوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته
پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله
پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد
حال چگونه باشد؟

از دوستان به علت نرسیدن و نظر ندادن به پستها پوزش میخوام.
 *علت ترافیک نویسنده ( خدا بیشتر کنه ) و محدودیت نظر میهن بلاگ


نویسنده :محـسن
تاریخ: شنبه 1390/09/26 03:45 ب.ظ

فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است، کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است،پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه سالمنداست، آنانکه رفته اند در آرزوی بازگشت و آنانکه مانده اند در روی
ای رفتن، خداوندا کدامین پل در کجای دنیا شکسته که هیچکس به مقصد خود نمی رسد.

گروه متخصصان
نویسنده :آلا
تاریخ: پنجشنبه 1390/09/3 10:09 ق.ظ

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند.پنجره های اتاق باز نمی شد.نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.نمیتوانست آن را باز کند,با مشت به شیشه پنجره کوبید و هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید.صبح روز بعد,فهمید که شیشه کتابخانه ای را شکسته است و همه ی شب پنجره بسته بوده است...

او تنها با فکر اکسیژن,اکسیژن لازم را به خود رسانده بود.

نویسنده :محـسن
تاریخ: دوشنبه 1390/08/30 09:12 ق.ظ
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید:"ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟" کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم:"بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم."
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد ... (بقیه داستان در ادامه مطلب)

نویسنده :محـسن
تاریخ: چهارشنبه 1390/08/25 09:26 ق.ظ
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:"مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟" جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:"قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگاممرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:"مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟"
و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند، که او را دیوانه می پندارند؟
نویسنده :محـسن
تاریخ: شنبه 1390/08/21 09:49 ق.ظ

دوست دارم نظرات دوستان عزیز را بعد خواندن این متن بدونم با تشکر
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
تعداد کل صفحات : 22 1 2 3 4 5 6 7 ...
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات