بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: پنجشنبه 1390/08/5 07:58 ب.ظ



یه پیرمرد هشتاد ساله میره پیش دكترش برای چك آپ، دكتر ازش وضعیت فعلیش رو می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: "هیچ وقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا بار دار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه،نظر شما چیه دكتر؟"

دكتر چند لحظه ای فكر میكنه و میگه:"خب... بذار یه داستان برات تعریف كنم، من یه نفر رو میشناسم كه شكارچی ماهریه،اون هیچ وقت تابستونا رو برای شكار از دست نمیده،یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشت اشتباهی چترش رو به جای تفنگ بر میداره و میره تو جنگل،همینطور كه میرفته جلو یكدفعه از پشت درختها یك پلنگ وحشی ظاهر می شه و میاد به طرفش،شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه میگیره و ... بنگ!پلنگ كشته می شه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه:"این امكان نداره، حتما یه نفر دیگه پلنگ را با تیر زده!"

دكتر میگه:" دقیقا منظور من همینه."

نتیجه اخلاقی :هیچ وقت در مورد اتفاقی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته باش.

تاریخ: جمعه 1390/07/29 09:30 ب.ظ
حكایت كرده اند كه مردى در بازار دمشق ، گنجشكى رنگین و لطیف ، به یك درهم خرید تا به خانه آورد و 

فرزندانش با آن بازى كنند. در بین راه ، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت : در من فایده اى ، براى تو نیست 

 اگر مرا آزاد كنى ، تو را سه نصیحت مى گویم كه هر یك ، همچون گنجى است . دو نصیحت را وقتى در 

دست تو اسیرم مى گویم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گویم . مرد با 

خود اندیشید كه سه نصیحت از پرنده اى كه همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است ، به یك درهم مى ارزد 

 پذیرفت و به گنجشك گفت كه پندهایت را بگو.

گنجشك گفت : نصیحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگین مباش ؛ زیرا اگر آن 

نعمت ، حقیقتا و دائما از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى شد . دیگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن 

گفت ، به آن سخن هیچ توجه نكن و از آن درگذر .

مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشید و بر درختى نشست . چون خود 

را آزاد و رها دید، خنده اى كرد . مرد گفت : نصیحت سوم را بگو!گنجشك گفت : نصیحت چیست !؟اى مرد 

نادان ، زیان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر یك بیست مثقال وزن دارد . تو را فریفتم تا از دستت 

رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهایى نزد من است ، به هیچ قیمت ، مرا رها نمى كردى .

مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى مالید و گنجشك را ناسزا مى گفت . 

ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهایى محروم كردى ، دست كم ، آخرین پندت را 

بگو. گنجشك گفت : مرد ابله !با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور؛ اما اینك تو غمگینى كه 

چرا مرا از دست داده اى . نیز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذیر؛ اما تو هم اینك پذیرفتى كه در شكم 

من گوهرهایى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل 

كنم !؟ پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى گویم كه قدر آن نخواهى دانست . این را 

گفت و در هوا ناپدید شد.

منبع: حكایت پارسایان   مؤلف:رضا بابایی



تاریخ: دوشنبه 1390/05/10 06:39 ب.ظ


روزی سقراط 

 حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." 

سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است." 

سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟" 

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود." 
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟" 
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم." 

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. 

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.
تاریخ: سه شنبه 1390/03/17 04:24 ب.ظ

راز بزرگ زندگی

 

در افسانه های آلمانی آمده،روزی که خداوند جهان را آفرید ،فرشتگان مقرب را به بارگاه خواست

و به آنها گفت :"برای پنهان کردن راز بزرگ زندگی پیشنهاد بدهید ."یکی از فرشته ها گفت :

"خدایا آن رازیر زمین پنهان کن ."فرشته دیگر گفت :"پروردگارا،آن را زیر دریاها قرار بده ......"

سومی گفت :"ای خدا،آن را بر قله بلندترین کوهها پنهان کن ..."خداوند فرمود :"اگر به گفته

شما عمل کنم ،فقط تعدادی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند ،در حالی که من می خواهم

راز بزرگ زندگی در دسترسشان باشد "در این هنگام یکی از فرشته هاگفت :"ای خدای مهربان ،

راز بزرگ زندگی را در قلب بندگانت قرار بده .به این ترتیب هر کس برای پیدا کردن این راز باید به

قلب خود رجوع کند ."


نوشته :جان آلتون

برگرفته از وبلاگ   " دردانه "

تاریخ: یکشنبه 1390/03/15 12:00 ب.ظ


از روی بد شانسی است یا خوش شانسی؟

 

گروه اینترنتی قلب من | galbeman yahoo group


در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .

 

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !


روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .

 

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))

 

نتیجه :


همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود

می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .
عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا وهو شرلکم والله یعلم وانتم لا تعلمون....
چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید

و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید

نویسنده :نـوید
تاریخ: سه شنبه 1390/03/3 10:40 ب.ظ
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود :
"
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
نویسنده :نـوید
تاریخ: سه شنبه 1390/03/3 11:28 ق.ظ

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد

اما مرد نشنید

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن، آذرخش در آسمان غرید

اما مرد گوش نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم

ستاره ای درخشید

اما مرد ندید

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده، نوزادی متولد شد

اما مرد توجهی نکرد

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری

در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.....

نویسنده :نـوید
تاریخ: جمعه 1390/02/30 05:15 ب.ظ

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت...............!!!



نویسنده :نـوید
تاریخ: یکشنبه 1390/03/1 10:50 ب.ظ

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بودند. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که در کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد، فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن، رودخانه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد . چند قطره باران روی دست پسر جوان چکید و با لذت آن را لمس کرد و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن. باران می بارد . آب روی دست من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسرم برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند !

نویسنده :شیــــدا❀
تاریخ: سه شنبه 1389/11/26 05:31 ب.ظ
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد… او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد… او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . می‌دانید چرا ؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی

تعداد کل صفحات : 3 1 2 3
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic