بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/05/15 11:27 ب.ظ

پیرزن چانه بر روی دو دست گذاشت وبه دور دست چشم دوخت آن قدر دور که هیچکس ندیده است. جایی بین آسمان و زمین مرز بین دریا و خشکی مرز بین وسط مثل خانه اش که سرمرز بود نه این طرف ونه آن طرف. مثل جایی که خودش بود بر لب پنجره ی خانه‎اش، خانه مرز بین دو روستا بود و پنجره ای داشت که روبه وسط باز می‎شد وسطی که پیرزن در آن دنبال پسرش می‎گشت وبه پیچ چشم دوخته بود تا بیاید. باد گرد وخاک را روی صورتش می‎کشد. جای پنجره چوبی روی پوست ساعد سردش مانده وساعدش آرزوی رهایی دارد از فشار ، فشاری که ظاهرش را تغییر داده ونگذاشته تا خودش باشد وآرزوی آزادی دارد. فشار .... در چهره ی فرورفته سرباز چشمک می‎زند. سرباز نیروی درونی اش را جمع کند و به خودش می‎گوید:« من باید... من می‎تونم .... من از....»  از صورتش فرار می کند ودوباره می‎آید ومی‎خواهد به همه بگوید:« من درد هستم.

موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :داستان ،داستان کوتاه ،
نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: جمعه 1392/04/7 12:01 ق.ظ

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند...
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد
بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده میمردند...
ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که :
با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست
و این چنین توانستند زنده بمانند

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد و آنان را تحسین نماید
بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایبها و خوبیهای دیگران کنارآید

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند

آنوره دو بالزاک

نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/02/31 06:12 ب.ظ


روی زمین می افتم. شکست خورده ام. امکان ندارد. جواب افراد قبیله ام را که در کوه منتظرند چه بدهم؟ آهای لات... آهای عزی کجایید؟ این به خاطر شمااست. شمشیر او بالای سرم است. نوک شمشیر برق می زند. قلبم می کوبد. قلبم می کوبید. منتظر بیرون آمدن قابله بودم. قلبم می کوبید. باید رهبری قبیله را برعهده می گرفتم. دلم نمی آمد آن همه را هدیه بدهم. صدای فریاد از خانه ام بلند بود. سربازان هلهله می کردند. کاش می توانستم بر سرشان داد بزنم که خفه شوند. شمشیر توی دستانم عرق کرده بود. باید می کشتمش. اسم رسمش را زیاد شنیده بودم. سرچرخاندم ، ناامیدی در چشم های پدرم دیده می شد. بین چادر ها می رفتم و می آمدم. عزی را قسم داده بودم. شمشیرش شکست زیرپایش را خالی کردم. روی زمین افتاده بود ترس برش داشته بود. چهره ی مرده ها را داشت. صحرا سکوت کرده بود. صدای فریاد از خانه قطع شد. منتظر صدای گریه نوزاد بودم واین که قابله بگوید پسر است و مجبور به زنده به گور کردنش نباشم. داشت التماس می کرد. شتر ها،زن وبردگی فرزندانش توی سرم می رقصیدند. غنیمت کمی است اما یک یک شان را با دست قاپیدم. گفت:« رحم کن تو را به لات...»

گرمای چند قطره از خونش را روی صورتم حس کردم. خانه ام در سکوت مطلق غرق شده بود و ستاره های شب خاموش شده بودند. قابله ارام در را باز کرد. به لات و عزی شک کردم. این همه هدیه فرزند پسر نداد که هیچ زیبای عرب را هم از من گرفت. بهترین زن عرب...

سال ها به این ها شک داشتم. می ترسیدم از خودم بپرسم خدای واقعی شما هستید؟ خدا...

صدای هلهله قبیله ام بلند شد. خیال راحت پدرم را در چهره ی شادش می دیدم. قبیله ام می توانست به من تکیه کند؟ می ترسیدم از قبول جانشینی. فرزند رسرم را با بهترین زن عرب از من گرفتی ومن باید به چهره ی ثابت تو زل بزنم و هی حرف بزنم وتو سکوت کنی. بعد از جنگ بود که جانشین پدرم شدم. اما لحظه ها یی بود که به تنهایی نمی توانستم تصمیم بگیرم. شما نیز به سکوت وهمناک تان ادامه می دادید. نمیدانم کی اما بالاخره می گویم که به شما اعتقاد ندارن. دلم برای زنم تنگ می شود. هرچند زن برده ای است مثل حیوان بارکش. بعضی از حیوان ها دوست داشتنی هستند. اما مرگ حیوان گریه ندارد. قبیله در جشن پیروزی غرق بود. در رقصیدن هایشان محو شدم.تک ابر های دور به ساز باد می رقصیدند. به قبیله ام دسنور دادم که امشب نباید درسوگ یک حیوان بود بلکه جشنی...
در ادامه مطلب بخوانید

نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/02/31 06:10 ب.ظ

قدم هایش را کند می کند. بیشتر جمع می شود در کاپشن اش. باد زوزه اش را از لای درختان سرو سر می دهد. در را به هم کوبیده نفرین مادرش پشت سرش بلند بود. او در خود داد می زد نمی خواهم نمی خواهم. پدرش داد زد دیگر برنگرد ولگرد. ولگردی او را به یاد سبیل محرک معلمش انداخت که فحش اش سگ ولگرد بود. با خود گفت:« شده ام سگ ولگرد. سگ ولگرد.»

 پاکت سیگار را بیرون کشید. زیر درختان بلند پارک و در گوشه ای تاریک با سیگارش روشنی می بخشید. گوشه ی تاریک پارک را جای امنی برای ندیده شدن می دانست. چند باری چند دختر فامیل او را دیده وزل زده بودند توی صورتش. به جز یکی شان که دست در دست دوست پسرش داشت و خودش را سریع به نشناختن زد. بقیه سیگار به دست داشتند و لبخند تو هم اره را با خنده ی تو چرا جواب گرفتند. چند نفری تا چند سیگار ایستادند به صحبت پرداختند. با این که میدیدند اما نوع سیگار اولین چیزی که بعد از احوال برسی  می پرسیدند. . دختر خاله اش را به یاد آورد که هی به او احساس بدی می داد. دختر خاله اش چند باری گفت:« بیا بریم روی اون نیمکت بشینیم »

 گفته بود:«  همین جا راحتم»

ـ من دوست دارم اونجا بشینیم دوتایی و حرف بزنیم.

ـ من دوست دارم اینجا بایستم و سیگار بکشم.

ـ خواهش میکنم.

و توی سرش گفته بود دوستت ندارم بفهم.

ـ نمیخوام ایستادن را بیشتر دوست دارم.

 و او با یک خداحافظی ولبخند خشک شده سرد دور شده بود.

 در ادامه مطلب بخوانید
نویسنده :نیلوفر آبی
تاریخ: جمعه 1391/11/27 11:33 ق.ظ
"به خاطر درخواست دوستان بحث این هفته تا پایان داستان تمدید شد"



"این پست برای یک هفته ثابته"

تشکر از همه بابت نظرات هفته ی قبل...


یه سری از دوستان موضوعات مورد علاقشونو مطرح کردن که ازشون ممنونم.
از بقیه هم میخوام که اگر موضوعی به ذهنشون میرسه یا نظر و انتقاد خاصی راجع به بحث هفته دارن به صورت خصوصی اعلامش کنن...

بحث این هفته پیشنهاد شیمای عزیز بود که یه تغییر کوچولو بهش دادم ... ممنون از شیما


من یه داستان رو شروع میكنم و شما هر جور دوست دارید تكمیلش كنید...
نفر بعدی باید ادامه داستان نفر قبلیو بنویسه...
سعی کنید به داستان پایان ندید تا نفر بعدی بتونه ادامش بده....

یه روز داشتم پیاده برای خودم برگهای پاییزی رو زیر پام له می کردم و با هدفون اهنگ مورد علاقه امو گوش می کردم که یهو...


موضوع: بحث هفتگی،
کلمات کلیدی :بحث هفته ،داستان ،
نویسنده :باد
تاریخ: سه شنبه 1391/11/10 12:29 ق.ظ



                                                                             ارام وحشی,باد

                                                                                             غروب که می شود...

                                                                             داستان کلاغ ها شروع می شود...

                                                                                                  شب سیاه است...

                                                                                          شب پر از کلاغ است...

                                                          غروب که می شود...اندام تناسلیم بیدار می شود...

                     علاقه ی شدیدی به پرسه زدن در کوچه پس کوچه های تاریک این شهر دارد...

                                            شهر...طعم تن دخترک های بی خانمان روزه دار را گرفته...

                                                                                             غروب که می شود...

                                                              اندام تناسلیم را درون اتاقم به زنجیر می کشم...


                                                                                                   شب سیاه است...


                                                                                          شب پر از کلاغ است...


                                                                                    اینجا فقط یک افسانه است ...


                                                                                    افسانه ی این شهر مخوف...



موضوع: باد،
کلمات کلیدی :ارام وحشی ،شهر مخوف ،شب ،غروب ،داستان ،سیاه ،کلاغ ،
نویسنده :الیاس اهورا
تاریخ: شنبه 1391/04/3 10:09 ب.ظ
روزی شخصی در قطار با لباس های شیک و کفش های واکس زده 
و براق نشسته بود . که متوجه میشود سنگی درون کفشش است 
کفش را از پایش در می اورد و به کنار پنجره قطار میرود . کفش را از پنجره بیرون میبرد و شروع 
میکند به تکاندن که کفش از پنجره به پایین میفتد . اون شخص به سرعت اون یکی لنگه کفشش را هم در می اورد و به پایین می اندازد . 
فردی که در صندلی مقابل نشسته بود پرسید : 
چرا اون یکی لنگه کفشت را به پایین انداختی ؟ 
ان شخص جواب داد : 
یک لنگه کفش به درد من نمی خورد . ولی یک جفت کفش نو میتواند یک نفر را خیلی خوشحال کند .

نویسنده :محـسن
تاریخ: سه شنبه 1390/09/29 12:42 ب.ظ


درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید
که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد. گفت: ای جان پدر چرا
در خواب نمی روی؟ گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما
(درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم
مبادا که درمانم، آن درویش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی
هوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته
پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله
پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد
حال چگونه باشد؟

از دوستان به علت نرسیدن و نظر ندادن به پستها پوزش میخوام.
 *علت ترافیک نویسنده ( خدا بیشتر کنه ) و محدودیت نظر میهن بلاگ


نویسنده :محـسن
تاریخ: شنبه 1390/09/26 03:45 ب.ظ

فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است، کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است،پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه سالمنداست، آنانکه رفته اند در آرزوی بازگشت و آنانکه مانده اند در روی
ای رفتن، خداوندا کدامین پل در کجای دنیا شکسته که هیچکس به مقصد خود نمی رسد.

گروه متخصصان
نویسنده :آلا
تاریخ: پنجشنبه 1390/09/3 10:09 ق.ظ

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند.پنجره های اتاق باز نمی شد.نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.نمیتوانست آن را باز کند,با مشت به شیشه پنجره کوبید و هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید.صبح روز بعد,فهمید که شیشه کتابخانه ای را شکسته است و همه ی شب پنجره بسته بوده است...

او تنها با فکر اکسیژن,اکسیژن لازم را به خود رسانده بود.

تعداد کل صفحات : 28 1 2 3 4 5 6 7 ...
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو