بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/02/31 05:12 ب.ظ


روی زمین می افتم. شکست خورده ام. امکان ندارد. جواب افراد قبیله ام را که در کوه منتظرند چه بدهم؟ آهای لات... آهای عزی کجایید؟ این به خاطر شمااست. شمشیر او بالای سرم است. نوک شمشیر برق می زند. قلبم می کوبد. قلبم می کوبید. منتظر بیرون آمدن قابله بودم. قلبم می کوبید. باید رهبری قبیله را برعهده می گرفتم. دلم نمی آمد آن همه را هدیه بدهم. صدای فریاد از خانه ام بلند بود. سربازان هلهله می کردند. کاش می توانستم بر سرشان داد بزنم که خفه شوند. شمشیر توی دستانم عرق کرده بود. باید می کشتمش. اسم رسمش را زیاد شنیده بودم. سرچرخاندم ، ناامیدی در چشم های پدرم دیده می شد. بین چادر ها می رفتم و می آمدم. عزی را قسم داده بودم. شمشیرش شکست زیرپایش را خالی کردم. روی زمین افتاده بود ترس برش داشته بود. چهره ی مرده ها را داشت. صحرا سکوت کرده بود. صدای فریاد از خانه قطع شد. منتظر صدای گریه نوزاد بودم واین که قابله بگوید پسر است و مجبور به زنده به گور کردنش نباشم. داشت التماس می کرد. شتر ها،زن وبردگی فرزندانش توی سرم می رقصیدند. غنیمت کمی است اما یک یک شان را با دست قاپیدم. گفت:« رحم کن تو را به لات...»

گرمای چند قطره از خونش را روی صورتم حس کردم. خانه ام در سکوت مطلق غرق شده بود و ستاره های شب خاموش شده بودند. قابله ارام در را باز کرد. به لات و عزی شک کردم. این همه هدیه فرزند پسر نداد که هیچ زیبای عرب را هم از من گرفت. بهترین زن عرب...

سال ها به این ها شک داشتم. می ترسیدم از خودم بپرسم خدای واقعی شما هستید؟ خدا...

صدای هلهله قبیله ام بلند شد. خیال راحت پدرم را در چهره ی شادش می دیدم. قبیله ام می توانست به من تکیه کند؟ می ترسیدم از قبول جانشینی. فرزند رسرم را با بهترین زن عرب از من گرفتی ومن باید به چهره ی ثابت تو زل بزنم و هی حرف بزنم وتو سکوت کنی. بعد از جنگ بود که جانشین پدرم شدم. اما لحظه ها یی بود که به تنهایی نمی توانستم تصمیم بگیرم. شما نیز به سکوت وهمناک تان ادامه می دادید. نمیدانم کی اما بالاخره می گویم که به شما اعتقاد ندارن. دلم برای زنم تنگ می شود. هرچند زن برده ای است مثل حیوان بارکش. بعضی از حیوان ها دوست داشتنی هستند. اما مرگ حیوان گریه ندارد. قبیله در جشن پیروزی غرق بود. در رقصیدن هایشان محو شدم.تک ابر های دور به ساز باد می رقصیدند. به قبیله ام دسنور دادم که امشب نباید درسوگ یک حیوان بود بلکه جشنی...
در ادامه مطلب بخوانید

بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic