تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب داستان عاشقانه

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: دوشنبه 1396/02/18 12:25 ق.ظ
 سال ها در سوگ عشق 
اش بودم سال ها در سوگ عشق اش بودم
تا آنکه شبی کلاغی آمد
و با منقارش به پنجره زد و گفت:
ای انسان، امشب مهمان داری

گفتم: ای کلاغ ابله
منکه هیچکس را در زندگی ندارم
من سال هاست تنها هستم
و تنها خواهم مُرد

کلاغ گفت: ای زود رنج قضاوت گر
امشب مهمان های تو
مرگ ، زندگی ، و زمان هستند.

ساعاتی بعد هر سه وارد شدند
و رو به رویم نشستند

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: جمعه 1392/04/14 11:02 ب.ظ

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان.
ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو
می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.
این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم.
دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگی

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: شنبه 1392/04/8 11:01 ب.ظ


کسانی که به روستای تاریخی و زیبای کندلوس در نزدیکی شهر چالوس، رفته باشند با این اسم و ماجرای واقعی و جالب آن آشنا هستند. ماجرای دوستی و علاقه ی باورنکردنی مینا دختر خوش صدای کندلوسی و پلنگی که عاشق صدای او شد وجانش را در راه دوستی با او داد.
درباره ی این موضوع شگفت انگیز کتاب های مستندی نیز نوشته شده که بخشی از آن مصاحبه با افراد مسن محلی کندلوس است. در ابتدای موزه ی زیبای کندلوس نیز مجسمه ی مینا و پلنگ را می توان دید.
مینا، دخترخوش صدای کندلوسی،که بعدها به مینا پلنگ مشهور شد، هنگامی که در جنگل آواز می خواند هرروز پلنگی به صدای او گوش می کرد و کم کم دوستی عجیبی بین آن ها شکل گرفت به طوری که پلنگ نیمه شب ها،مخفیانه به خانه ی مینا می آمد و هربار نیز دو شکار از جنگل می آورد، یکی را خودش در کنار مینا می خورد و دیگری را به مینا می داد. بعد از مدتی که اهالی روستا سر از این راز در آوردند از جان خود ترسیدند و نقشه کشیدند که پلنگ را بکشند. پس از کشتن پلنگ ( که روایت غم انگیزی نیز دارد و در کتاب آمده ) مینا دچارجنون می شود و یک روز به جنگل می رود و دیگر هرگز او را نمی بینند.
چندی پیش خانه ی مینا پلنگ به فروش رسید که این مسئله از نظر گردشگری مورد اعتراض مردم قرار گرفت....

دوستانی که کتاب میخوان باید برن به این آدرس:

تهران – میدان هفت تیر – اول کریمخان- روبروی قائم مقام – ساختمان اطلس سخنگو - طبقه سوم
البته قبلش با دفتر هماهنگ کنید، شاید دفتر نباشن
و شاید هم فروشگاه اینترنتی داشته باشن، در کل اول زنگ بزنید
این آدرس دفتر دکتر علی اصغر جهانگیری کسی که روستای کندلوسُ به اوج رسوند
و یکی از نوابغ کارآفرینی ایرانه، هست!

تلفن:4-02188843402

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: سه شنبه 1392/03/7 11:01 ب.ظ



پل: پس تو قصد داری با خوزه ازدواج كنی؟
هالی: اون خیلی ثروتمنده!
پل: ازت خواستگاری كرده؟
هالی: مستقیما كه نه!
پل: یعنی اون چهار كلمه رو بهت نگفته؟
هالی: چی؟
پل (ملتمسانه): با من ازدواج می كنی؟
هالی: خوزه اینو نگفته.
پل: الان اینو من دارم ازت می پرسم! با من ازدواج میكنی؟ من دوستت دارم!
هالی: خب كه چی؟
پل: خب یعنی همه چی! من تو رو دوست دارم! تو متعلق به منی!
هالی: "نه، آدما آزادن! كسی متعلق به كسی نیست!"
پل: این طور نیست!
آدما به دنیا میان تا یه روز جفت شون رو پیدا كنن!متعلق به هم بشن
!

هالی: اجازه نمی دم كسی منو تو قفس بذاره!
پل: "من نمی خوام تو رو تو یه قفس بذارم!
می خوام دوستت داشته باشم! می خوام دوستم داشته باشی
!"

هالی (با تاكید): اجازه نمی دم كسی منو تو یه قفس "طلایی" بذاره!
پل (عصبانی) : می دونی ایراد تو چیه؟
تو بر خلاف اون چیزی كه وانمود می كنی یه ترسویی!
حاضر نیستی قبول كنی كه آدما باید عاشق هم بشن! باید متعلق به هم باشن!
چون این تنها شانسی یه كه برای تجربه خوشبختی واقعی دارن!
تو می ترسی كه با یه نفر دیگه تو قفس باشی!
اما همین حالا هم تو قفسی!
این قفس واسه تو به بزرگی دنیاس! می دونی چرا؟
"چون هر جا كه بری هر چقدر هم كه دور بشی نمی تونی از قفس ترست آزاد بشی
!"


پل حلقه ای را كه برای او گرفته پیش پایش می اندازد
و در زیر بارش باران دور می شود
...


ترجمه از کتاب "صبحانه در تیفانی" - ترومن كاپوتی، نویسنده آمریكایی.
عکس از فیلم "صبحانه در تیفانی" با بازیگری "آدری هپبورن" (هالی) و "جرج پپارد" (پل)

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: دوشنبه 1392/02/16 01:09 ق.ظ

ژولی: ایوانف، بدترین و وحشتناک ترین حس دنیا چیه؟

ایوانف: وحشتناکترین حس دنیا اینه که

یک روز یک خیانتکار

چشمش توی چشم خیانت دیده بیفته...

این حس از عذاب وجدان هم بدتره...

بخش دیالوگهای کوتاه، سمفونی بادها،جلد2،فرامرز فرحمهر


نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: شنبه 1391/11/28 12:02 ق.ظ



من پیوسته از تو گریخته ام و به اتاقم، کتابهایم
دوستان دیوانه ام و افکار مالیخولیائیم پناه برده ام.
قبول دارم که کله شق بودم.
اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بودی،

اول آنکه در این ارتباط بی تقصیری
دوم آنکه من مقصرم
و سوم با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی!

فرانتس کافکا


نویسنده :مست ماه
تاریخ: چهارشنبه 1391/11/4 01:33 ب.ظ




خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با یك هم اتاقی دختر بنام vikki  زندگی میكند. كاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمدوازطرفی هم اتاقی مسعودبسیارزیبا هم بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث كنجكاوی بیشتر او می شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من میدانم كه شما چه فكری می كنید ، اما من به شما اطمینان می دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . " 

حدود یك هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی كه مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فكر نمی كنی كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد." 

او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم، من نمی گم كه شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم كه شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است كه قندان از وقتی كه شما به تهران برگشتید گم شده . "

با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یك ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم كه تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است كه اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا كرده بود.

با عشق ، مامان.

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: یکشنبه 1391/10/10 05:50 ق.ظ


                                 

                                   ژولی: تو چرا دست از سرم نمیداری؟
                                                                             هر چی که بود بین ما تموم شد...
                                   ایوانف:
                                           تو رابطهُ تموم نکردی...
                                                                   تو رابطهُ ول کردی رفتی...
                                                                                          مثل یه نوزاد وسط کوچه...

                                   عوضی

                                                   عوضی

                                  از مجموعه داستانهای کوتاه دیوان سمفونی بادها: فرامرز فرحمهر  

نویسنده :୧୨مهتاب୧୨
تاریخ: سه شنبه 1391/08/30 07:30 ب.ظ

ما سه نفر بودیم. من بودم و تو یودی و عشق بود. تو و عشق، هر دو بهترین دوستان من بودید اما، من هرچه میکردم تو عزم دوستی با عشق را نداشتی. بار ها شده بود غیر مستقیم و آرام آرام، با تو درباره ی او سخن گفته بودم اما تو هر بار بهانه ای می آوردی و از عشق می گریختی. می گفتی، ما گروه خونیمان به هم نمی خورد، من با عشق سازگار نیستم. تو نیز بهتر است بیهوده وقتت را با او هدر ندهی.

عشق، بعکس من و تو دوستان زیادی داشت. آنقدر زیاد که محتاج هیچ دوستی نبود. با این حال، من می دیدم که همیشه دیگران را جذب زیبایی بی اندازه اش کرده و خیلی ها اسیرش شده اند. حتی بار ها اتفاقی دیده بودم که نیمه شب ها سراغت آمده بود و طلب دوستی کرده بود. آنقدر آمد و آمد تا بالاخره تو را نرم کرد.

بار ها روابطتان را دیدم. خنده و گریه های نیمه شبتان را شنیدم اما، تو هیچگاه این دوستی را به روی من نیاوردی. هربار که از تو پرسدم، از من اصرار بود و از تو...

بگذریم... مدتی است از تو رنجیده ام. نمیدانم چرا تو هر چه سردی میکنی، من با عشق بیگانه میشوم.

حال که این نامه را می خوانی، من راهی جاده ها بی انتهای سرنوشت شده ام. قصد دارم آنقدر دور شوم که دیگر تا آخر عمر، دست تو و عشق به من نرسد...

نمیدانم، شاید هم باز  روزی سرنوشت ما را سر راه هم گذاشت.

به عشق نیز سلام برسان.بدرود

تعداد کل صفحات : 3 1 2 3
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :