تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب داستان اجتماعی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


نویسنده :میــرا
تاریخ: سه شنبه 1393/03/13 12:00 ق.ظ

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود


نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: جمعه 1392/04/7 12:01 ق.ظ

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند...
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد
بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده میمردند...
ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که :
با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست
و این چنین توانستند زنده بمانند

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد و آنان را تحسین نماید
بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایبها و خوبیهای دیگران کنارآید

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند

آنوره دو بالزاک

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: پنجشنبه 1392/02/19 12:01 ق.ظ

زیاد می‌شنویم که آدم‌ها مستقل هستند یا نیستند و دنبالِ تکیه‌گاه هستند یا دنبالِ بریدن از تکیه‌گاه‌شان. ظاهرا مستقل بودن و احتیاجی به تکیه‌گاه نداشتن فضیلت است و خصلت آدم‌های قوی. گرچه در کل، این گزاره‌یی درست است، اما می‌بینیم که اغلب این طور وانمود می‌شود که باید هر کس، تمام و کمال مستقل باشد و به هیچ کس و به هیچ چیز تکیه نکند. این را گاهی مثلِ نصیحت از کسانی به کسان دیگر می‌شنویم و گاهی هم مثلِ آرزویی از طرف آدم‌ها (اغلب جوان‌ها) که خسته شده‌اند و آزار دیده‌اند از سلطه‌یی که دیگران بر روشان داشته‌اند. گمانم اغلب یادمان می‌رود که استقلال داشتن، یا تکیه‌گاه نداشتن شکل‌های گوناگونی دارد، از مادی و عاطفی گرفته تا فکری و روحی و کاری و غیره. البته معمولا همین چند تا است که آدم‌ها بیشتر درگیرشان هستند، یا دست‌کم بیشتر مسئله‌شان است، و طبیعی است که وقت حرف زدن از استقلال، بیشتر هم همین چیز‌ها هم موردِ نظرشان باشد.

به نظرم فقط یک چیز این میان فراموش می‌شود؛ اینکه آدمی‌زاد ذاتا وابسته است به دیگری. وگرنه اصلا مثل بعضی حیوانات تنها زنده‌گی می‌کرد و جز برای ارضاء نیازِ جنسی و تولیدمثل سراغ کسی و جنسی دیگر نمی‌رفت. یعنی مشکل در این نیست که کسی احساس کند وابسته‌ی کسی دیگر است، به خصوص از نظر عاطفی. مشکل وقتی است که این وابسته‌گی چند جانبه باشد و از آن مهم‌تر ناخواسته.

گمان من این است که آدمی بدون وابسته‌گی به کسان دیگر، به خصوص بدون وابسته‌گی عاطفی، تبدیل می‌شود به هیولا. هیولایی که فقط فکر و احساس شخص خودش براش مهم است و نه هیچ کس دیگر. در این صورت است که احساس نیاز نکردن به کسی دیگر، منتهی می‌شود به بی‌عاطفه‌گی و بریدن از روابط انسانی (حتا اگر بیشترین روابط ظاهری هم وجود داشته باشد)، و بالاخره تعدیل نکردن خود، صاف نکردنِ تیزی‌های خود، و بعد زخم زدن و نابودن کردن دیگران با همین تیزی‌ها. چنین کسی معمولا به شدت هم می‌تواند تکیه‌گاه دیگران بشود و آن‌ها را به خود وابسته کند، چون ضعف ندارد و چیزی از ضعف نمی‌فهمد. می‌تواند در همه چیز قاطع و بی‌درنگ تصمیم بگیرد و حتا قاطع و بی‌درنگ، اگر لازم بشود، تصمیم‌اش را عوض کند. و آدم‌های کاملا وابسته‌ اتفاقا چنین کسی را می‌خواهند، چنین کسی را که می‌تواند هیچ‌کس را دوست نداشته باشد. آن‌ها که کاملا وابسته اند و فقط دنبال دوست داشتن‌اند و نه دوست داشته شدن، به راحتی عاشق چنین کسانی می‌شوند. چنین هیولاهایی به نظرم در جوامعی که چندان روابط عاطفی و غیرعاطفی درستی میان مردمش نیست، به راحتی هم خلق می‌شوند. هر کسی که مدتی طولانی از روابط درست محروم شده باشد و نیاز‌هایش نادیده گرفته شده باشد، اگر به مرور یاد بگیرد که بی‌نیاز از تکیه دادن به دیگران زنده‌گی کند، زنده‌گی‌اش ناگزیر به هیولاشدن ختم می‌شود. حتا اگر این تکیه‌گاه نخواستن عمدی باشد و آدمی به خواست خودش از همه‌کس و همه چیز مستقل باشد و هیچ تکیه‌گاهی (به خصوص تکیه‌گاه عاطفی) اگر نخواهد، راهی جز هیولاشدن نخواهد داشت.

هیولانشدن به نظرم یعنی متکی بودن، یا شاید به کلام درست‌تر، نیازداشتن به دیگری، به هم‌راهی و هم‌کاری‌اش، کمک مادی‌اش، راه نمایی‌اش، و از همه مهم‌تر عاطفه‌اش. و این‌ها البته نافی استقلال نیست، وقتی که لازم نباشد به خاطرشان تمام هستی، یا بخش مهمی از زنده‌گی‌مان را بدهیم، و آن هم طبعا ناخواسته.

آیا تکیه‌گاه خواستن پس خوب است؟ به گمان من بله، خوب است. به شرطی که خودخواسته باشد و منتهی نشود به ازدست دادن بقیه‌ی استقلال‌های آدمی. به نظرم اینجا هم انسانی‌ترین رفتار،‌‌ همان تابع همه یا هیچ نبودن است. استقلال تام و تمام بی‌معنا و هیولاوار است و اتکای تام و تمام هم‌خردی و زبونی.

۵ اردی‌بهشت ۹۲ _ حسین سناپور


نویسنده :مست ماه
تاریخ: سه شنبه 1392/01/27 07:57 ق.ظ


وقتی می خواست صورت خودش را نقاشی کند دید چشم هایش در عکس زشت است

 با خودش گفت می توانم در تابلوی نقاشی چشم های قشنگی بجای ان چشم ها نقاشی کنم .

از لب هایش هم خوشش نیامد ان را هم تغییر داد

 بزرگی دماغش را هم اصلاح کرد

 صورت تکیده اش را کمی چاق تر کشید

و موهای سفیدش را سیاه کرد

وقتی تابلو تمام شد و به آن نگاه کردآرزو هایش را در آن تابلو دید آن را به دیوار زد و عکسش را پاره کرد.



نقاش از کتاب اینه ها هم دروغ می گویند محمد احتشام
نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: پنجشنبه 1391/09/30 01:01 ق.ظ


یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید
و دید مسافر کنارش یک مرد سیاه پوست است
با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد
مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"
زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟
به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است،
من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند،
اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"
مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت:
"خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند،
من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند،
ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"
و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد:
"ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد
در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال،
با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند
اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."
و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:
"قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید
و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."
تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند
و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: یکشنبه 1391/07/23 01:10 ق.ظ

سگی نزد شیر آمد گفت :
با من کشتی بگیر
شیر سر باز زد ، سگ گفت :
نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابله با من می هراسد
شیر گفت :
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با
سگی کشتی گرفته ام ...



نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: یکشنبه 1391/06/5 05:00 ق.ظ




ایوانف نمیدانست

برای رسیدن به قصر آرزوها

نباید بی محابا دوید

و همیشه در یک قدمی قصر، تصادف میکرد!...

ایوانف میخندید اما

جلوی پایش را نمیدید!  

از مجموعه داستانهای کوتاه: کتاب نتهای خارج...:فرامرز فرحمهر



نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: یکشنبه 1391/06/5 04:39 ق.ظ


                

                  در هوای سرد مسکو

                  هر شب به درون سطل آشغال بزرگ میرفت

                  و از کنار در

                  دستش را بیرون می آورد

                  و قلبش را در کیسه فریزر، روی در فلزی میگذاشت...

                  تا فردا وقتی ژولی را دید

                  همچنان عاشقش باشد

                  ایوانف پول نداشت

                  اما هنوز میخندید... 

                        از مجموعه داستانهای کوتاه: کتاب نتهای خارج...:فرامرز فرحمهر



تاریخ: پنجشنبه 1390/12/11 11:05 ق.ظ

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: دوشنبه 1390/09/14 05:10 ب.ظ


در روایت اهل سنت و شیعه مستندا نقل شده است كه امّ سلمه همسر پیامبر (ص ) مى گوید:

روزى رسول خدا (ص ) مشغول استراحت بودند كه دیدم امام حسین علیه السلام وارد شدند، و بر سینه پیامبر(ص ) نشستند، حضرت رسول (ص ) فرمودند: مرحبا نور دیده ام ، مرحبا میوه دلم ، چون نشستن حسین علیه السلام بر سینه پیامبر (ص ) طولانى شد، پیش خودم گفتم ! كه شاید پیامبر(ص ) ناراحت شوند ،و جلو رفتم ، تا حسین علیه السلام را بر دارم .

حضرت پیامبر (ص ) فرمودند: امّ سلمه تا وقتى كه حسینم خودش ‍ مى خواهد بگذار بر سینه ام بنشیند، و بدان كه هر كس باندازه تار مویى حسینم را اذیّت كند مانند آن است كه مرا اذیّت كرده است .

امّ سلمه مى گوید: من از منزل خارج شدم ، و وقتى باز گشتم به اتاق رسول خدا(ص ) دیدم پیامبر (ص ) گریه مى كند، خیلى تعجّب كردم ! و عرض ‍ كردم یا رسول اللّه خداوند هیچگاه تو را نگریاند، چراناراحتید؟ ملاحظه كردم و دیدم حضرت پیامبر(ص ) چیزى در دست دارد، و بدان مینگرد و مى گرید. جلوتر رفتم و دیدم مشتى خاك در دست دارد.

سؤ ال كردم یا رسول اللّه این چه خاكى است كه تو را این همه ناراحت مى كند. رسول اكرم (ص ) فرمودند:

اى امّ سلمه الان جبرئیل بر من نازل شد و عرض كرد كه این خاك از زمین كربلا است . و این خاك فرزند تو حسین علیه السلام است كه در آنجا مدفون مى شود.

یا امّ سلمه بگیر این خاك را و بگذار در شیشه اى ، هر وقت كه دیدى رنگ خاك به خون گرائید، آنوقت بدان كه فرزندم حسین علیه السلام به شهادت رسیده است .

امّ سلمه مى گوید: آن خاك را از رسول خدا(ص ) گرفتم كه بوى عطر عجیبى میداد. هنگامى كه امام حسین علیه السلام بسوى كربلا سفر كردند، من نگران بودم و هر روز به آن خاك نظر مى كردم ، تا یك روز دیدم كه تمام خاك تبدیل به خون شده است و فهمیدم كه امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده اند. لذا شروع كردم به ناله و شیون كررم و آن روز تا شب براى حسین گریستم ، آن روز هیچ غذا نخوردم تا شب فرا رسید، از شدّت ناراحتى و غصّه خوابم برد.

در عالم خواب رسول خدا (ص ) را دیدم ، كه تشریف آوردند ولى سر و روى حضرت خاك آلود است ! و من شروع كردم به زدودن خاك وغبار از روى آن حضرت و عرض كردم یا رسول اللّه (ص ) من بفداى شما، این گرد و غبار كجاست كه بر روى شما نشسته است .

فرمود: امّ سلمه الان حسینم را دفن كردم !،

تحفة الزّائر مرحوم مجلسى ص 168.

بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :