تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب دست نوشته های نویسندهای سایت

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده : فیلوسوفیا
تاریخ: یکشنبه 1393/03/18 10:20 ب.ظ


یک عاشقانه آرام

یعنی چشم های تو

چشم های من

انعکاس نگاهایمان

سکوت

اما سکوتی پر از حرف

بگذارچشمانمان حرف بزنند!

فیلوسوفیا (گیسوان به دار کشیده در ماه)

نویسنده : فیلوسوفیا
تاریخ: یکشنبه 1393/03/4 06:41 ب.ظ


از وقتی که رفتی

صدای باد می آید

حتی باد هم نبودنت را به رویم می آورد

از وقتی رفتی

باد موهایم را نوازش می کند

دست هایش گرمی دست های تو را ندارد

باد هم می خواهد جای خالی تو را برایم پر کند

فیلوسوفیا (گیسوان به دار کشیده در ماه)

92/12/15

نویسنده : فیلوسوفیا
تاریخ: سه شنبه 1393/02/30 06:46 ب.ظ



با دستان خودم طناب دار آماده میکنم

که دار بزنم خاطرات را

دلتنگی ها را

دار می زنم

فبل از اینکه خاطرات با دلتنگی ها دست به یکی کنند 

که مرا خفه کنند!

گیسوان به دار کشیده در ماه(فیلوسوفیا)
93/1/24
نویسنده : فیلوسوفیا
تاریخ: دوشنبه 1393/02/29 07:53 ب.ظ


گذشتم *من از زندگیم گذشتم که به تو برسم

گذشتی*تو از من گذشتی که به او برسی

گذشت...*او هم از تو گذشت که به دیگری برسد

*لعنت به این همه گذشت که نه من به تو رسیدم,نه تو به او , نه او به او

گیسوان به دار کشیده در ماه(فیلوسوفیا)

92/11/29  





تاریخ: شنبه 1392/12/3 08:27 ب.ظ


من تو رو فراموش میکنمُ میرم

میدونم یه آدم روانیم!

که به تو فکر میکنه ُ تو رو میخواد...

ولی چیزی نمیخواد ازت خیلی زیاد

فقط میخواد شبا بهش فکر کنی...

بشینی و خاطراتشو مرور کنی



امیدوارم دوست داشته باشید

سید علی رضا -13 ساله

نویسنده :میــرا
تاریخ: سه شنبه 1392/11/29 04:16 ب.ظ
نویسنده :سید علی
تاریخ: جمعه 1392/11/18 11:35 ق.ظ

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که"گنج" "جنگ" می شود !

  !!!"درمان" نامرد" و "قهقه" "هق هق"اما

دزد" همان "دزد" است" ،

 "درد" همان "درد" است

 و

"گرگ" همان "گرگ" است

آری: سرزمین واژه های وارونه،

سرزمینی که"من" "نم" زده است،

"یار" "رای" عوض کرده است،

"راه" گویی "هار" شده،

 "روز" به "زور" می گذرد،

"آشنا" را جز در "انشا" نمی بینی

 و چه "سرد" است این "درس" زندگی

اینجاست که "مرگ" برایم "گرم" می شود

چرا که "درد" همان "درد" است ...

 

پ.ن: چندیست که حضور دوستان در محفل کم رنگ شده است، به ویژه شیما که شاید به علت مشکلات مدتیست در جمع ما حضور ندارند.امیدواریم هر چه زود تر به جمع ما برگردند.

خداوندا این مردم بیش از پیش به سبد کالاهایت نیازمندند!!!  سبدی پر از محبت و دوستی به جای سردی و دشمنی، مردی و دلسوزی به جای نا مردی و خشونت، تا هرچه را که برای خود میخواهند برای هم نوعان خویش نیز بخواهند.

خدایا سبد کالاهایت را بر ما فرود آر، آمــــــــــــــــــــــین .

 

نویسنده :میــرا
تاریخ: پنجشنبه 1392/11/17 05:49 ب.ظ
جسمش لاغر شده بود .

همتش هم.

 تنها کارش این بود که، در یک گوشه ای از اتاق، روی صندلی چرخ دارش می نشست و خیره  می مانده به روبه رو.

داشت در چهار چوب اتاقش می پوسید .

من که با دیدنش حوصله ام  سر می رود، خودش را نمیدانم؟

به گمانم از تمام اعضای بدنش ،تنها انگشتان دستش سالم بود.

البته گاه گاه ی گردنش را هم چند درجه ای مختصر می چرخاند.

یادش بخیر!شوخ طبع ما، چقدر میگفت و میخندید  

مدتی بود که پرده ی اتاقش افتاده بود و گنجشک ها در پشت  پنجره ی بالکن از دست او دانه نمیخوردند 

و به گل های مصنوعی بیشتر از قبل علاقه پیدا میکرد

او دیگر بچه نبود اما

چه میشد کرد؟باید اتاقش را برایش مرتب میکردند .

تیک تاک ساعت چیز جدیدی را برایش  تداعی نمیکرد.

اصلا گذر زمان را میفهمید؟نمی دانم.

شبش روز شده بود و روزش شب.

مثل بوف.

شبها بیدار از تنهایی،

 صبح ها بیهوش از خستگی.

مادرش غصه دار بود و حرص میخورد،

طفلی عادت نکرده بود فرزندش را که صدا میزند ،جوابی نشنود.

سخت بود؛ اما انگار، کم کم همه قید او را میزدند؛حتی خودش

اصلا کسی از او انتظاری نداشت.

طبیعی بود جایش در مهمانی های خانوادگی، روز به روز کم رنگ تر باشد.

طبیعی بود که وقت صرف غذا، کنار میز نهار خوری صندلی اش خالی باشد.

طبیعی بود که صدای اذان را بشنود اما از جا تکانی نخورد.

بیچاره نماز های یومیه ا ش هم یکی در میان شده بود.

همه چیز در حال تغییر بود .نه او و نه هیچ چیز دیگری مثل سابق نبود.  

با این حساب، او همان خوش غیرت سابقی که، خواهر جوانش را ،از در ب دانشگاه تا خانه همراهی میکرد نبود.

با این حساب، او دیگر دلخوشی برادر کوچکش هم نبود؛

وقتی در یک دعوای بچه گانه ،با پسر قلدر همسایه، یقه ی پیراهنش پاره شده بود و گریان به خانه بر میگشت .

با این حساب، پدر مجبور بود به تنهایی ،خرید منزل را از پشت ماشین پیاده کند؛

و چند مرتبه ای با زانو دردی که داشت، پله های خانه را بالا و پایین برود

 او دیگر عصای پیری پدر هم نبود.

او نه معلول مادر زادی بود،

نه سانحه ی تصادف او را فلج کرده بود،

نه عقب مانده ذهنی بود،

نه سرطان داشت ،

و نه . . .

تنها علاقه ا ش به فضای مجازی زیاد شده بود .

 این بود معلول اینترنتی ما

با این حساب،  تمام حساب هایت بهم خورد

طبیعی بود .

 "دلنوشته ای از نیچه"


  

نویسنده :نیلوفر آبی
تاریخ: شنبه 1392/10/21 06:28 ب.ظ
آخرین نای جنگیدنم را گذاشتم... برنگشت.
با خودم گفتم:
"اگر فراموشش کنم باز خواهد گشت"
این رسم انسان هاست
همین که می بینند یادشان رو به انقراض است، بازمی گردند
درست مثل مُرده ای که به خوابت می آید!
...
اینگونه شد که فراموش کردم
او را
آمدنش را
رفتنش را
و حتی
باز نگشتنش را...!

"waterlily"
تعداد کل صفحات : 82 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :