تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب دست نوشته های نویسندهای سایت

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


تاریخ: شنبه 1392/12/3 08:27 ب.ظ


من تو رو فراموش میکنمُ میرم

میدونم یه آدم روانیم!

که به تو فکر میکنه ُ تو رو میخواد...

ولی چیزی نمیخواد ازت خیلی زیاد

فقط میخواد شبا بهش فکر کنی...

بشینی و خاطراتشو مرور کنی



امیدوارم دوست داشته باشید

سید علی رضا -13 ساله

نویسنده :میــرا
تاریخ: سه شنبه 1392/11/29 04:16 ب.ظ
نویسنده :سید علی
تاریخ: جمعه 1392/11/18 11:35 ق.ظ

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که"گنج" "جنگ" می شود !

  !!!"درمان" نامرد" و "قهقه" "هق هق"اما

دزد" همان "دزد" است" ،

 "درد" همان "درد" است

 و

"گرگ" همان "گرگ" است

آری: سرزمین واژه های وارونه،

سرزمینی که"من" "نم" زده است،

"یار" "رای" عوض کرده است،

"راه" گویی "هار" شده،

 "روز" به "زور" می گذرد،

"آشنا" را جز در "انشا" نمی بینی

 و چه "سرد" است این "درس" زندگی

اینجاست که "مرگ" برایم "گرم" می شود

چرا که "درد" همان "درد" است ...

 

پ.ن: چندیست که حضور دوستان در محفل کم رنگ شده است، به ویژه شیما که شاید به علت مشکلات مدتیست در جمع ما حضور ندارند.امیدواریم هر چه زود تر به جمع ما برگردند.

خداوندا این مردم بیش از پیش به سبد کالاهایت نیازمندند!!!  سبدی پر از محبت و دوستی به جای سردی و دشمنی، مردی و دلسوزی به جای نا مردی و خشونت، تا هرچه را که برای خود میخواهند برای هم نوعان خویش نیز بخواهند.

خدایا سبد کالاهایت را بر ما فرود آر، آمــــــــــــــــــــــین .

 

نویسنده :میــرا
تاریخ: پنجشنبه 1392/11/17 05:49 ب.ظ
جسمش لاغر شده بود .

همتش هم.

 تنها کارش این بود که، در یک گوشه ای از اتاق، روی صندلی چرخ دارش می نشست و خیره  می مانده به روبه رو.

داشت در چهار چوب اتاقش می پوسید .

من که با دیدنش حوصله ام  سر می رود، خودش را نمیدانم؟

به گمانم از تمام اعضای بدنش ،تنها انگشتان دستش سالم بود.

البته گاه گاه ی گردنش را هم چند درجه ای مختصر می چرخاند.

یادش بخیر!شوخ طبع ما، چقدر میگفت و میخندید  

مدتی بود که پرده ی اتاقش افتاده بود و گنجشک ها در پشت  پنجره ی بالکن از دست او دانه نمیخوردند 

و به گل های مصنوعی بیشتر از قبل علاقه پیدا میکرد

او دیگر بچه نبود اما

چه میشد کرد؟باید اتاقش را برایش مرتب میکردند .

تیک تاک ساعت چیز جدیدی را برایش  تداعی نمیکرد.

اصلا گذر زمان را میفهمید؟نمی دانم.

شبش روز شده بود و روزش شب.

مثل بوف.

شبها بیدار از تنهایی،

 صبح ها بیهوش از خستگی.

مادرش غصه دار بود و حرص میخورد،

طفلی عادت نکرده بود فرزندش را که صدا میزند ،جوابی نشنود.

سخت بود؛ اما انگار، کم کم همه قید او را میزدند؛حتی خودش

اصلا کسی از او انتظاری نداشت.

طبیعی بود جایش در مهمانی های خانوادگی، روز به روز کم رنگ تر باشد.

طبیعی بود که وقت صرف غذا، کنار میز نهار خوری صندلی اش خالی باشد.

طبیعی بود که صدای اذان را بشنود اما از جا تکانی نخورد.

بیچاره نماز های یومیه ا ش هم یکی در میان شده بود.

همه چیز در حال تغییر بود .نه او و نه هیچ چیز دیگری مثل سابق نبود.  

با این حساب، او همان خوش غیرت سابقی که، خواهر جوانش را ،از در ب دانشگاه تا خانه همراهی میکرد نبود.

با این حساب، او دیگر دلخوشی برادر کوچکش هم نبود؛

وقتی در یک دعوای بچه گانه ،با پسر قلدر همسایه، یقه ی پیراهنش پاره شده بود و گریان به خانه بر میگشت .

با این حساب، پدر مجبور بود به تنهایی ،خرید منزل را از پشت ماشین پیاده کند؛

و چند مرتبه ای با زانو دردی که داشت، پله های خانه را بالا و پایین برود

 او دیگر عصای پیری پدر هم نبود.

او نه معلول مادر زادی بود،

نه سانحه ی تصادف او را فلج کرده بود،

نه عقب مانده ذهنی بود،

نه سرطان داشت ،

و نه . . .

تنها علاقه ا ش به فضای مجازی زیاد شده بود .

 این بود معلول اینترنتی ما

با این حساب،  تمام حساب هایت بهم خورد

طبیعی بود .

 "دلنوشته ای از نیچه"


  

نویسنده :نیلوفر آبی
تاریخ: شنبه 1392/10/21 06:28 ب.ظ
آخرین نای جنگیدنم را گذاشتم... برنگشت.
با خودم گفتم:
"اگر فراموشش کنم باز خواهد گشت"
این رسم انسان هاست
همین که می بینند یادشان رو به انقراض است، بازمی گردند
درست مثل مُرده ای که به خوابت می آید!
...
اینگونه شد که فراموش کردم
او را
آمدنش را
رفتنش را
و حتی
باز نگشتنش را...!

"waterlily"
نویسنده :نیلوفر آبی
تاریخ: شنبه 1392/10/7 03:16 ب.ظ

اشک می ریزم و نگاه نمی کنم به راهی که تنهایی طی کردم
چرا مسیری که با تو رفتمُ،  حالا باید تنهایی برگردم ؟!

اشک می ریزم و نگاه نمی کنم به پلی که خراب میشه پشت سرم
من که جدایی از تو باورم نشد، چه جوری دور شدی از دُور و برم؟!

انگار این جاده دلش با من نیس، تموم هوش و حواسش پیش توئه
با پاهای کسی جنگ می کنه که، هنوز تو خاطراتش پیش توئه

بذار آسمون یه ریز گریه کنه، من که چشمام پیش تو جا مونده
بعدِ تو دستای تَرَک خوردم ، زیر یه چتر خیس تنها مونده

زیر این چتر، خشکم می زنه و... حالا غرقم توی اشکای خودم
یه روز تو پاک می کردی اشکامُ... حالا وایسادم رو پاهای خودم!

"waterlily"
نویسنده :سمــا
تاریخ: چهارشنبه 1392/10/4 05:11 ب.ظ

دیگر دلتنگیهایم هم دلتنگ شده اند

دلتنگ خودشان

دلتنگ نبودنشان

رفتنشان 

دیگر دلم تاب و تحمل دلتنگیهایم را هم ندارد

دیگر باید آنها را هم به دورانداخت

دلم بماند با دلم تنها بایک عالمه خودش

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: چهارشنبه 1392/09/27 04:26 ب.ظ

در این مدت شاید 14 سال،‌ ...کتاب چاپ کردم، کتاب بعدیم هم در راه هست
دیوان نوشتم، یک سایت ادبی زدم
و وبلاگ همه چیستانُ زدم که بسیار مورد توجه قرار گرفت و هزارانفر در اون وبلاگ
برای شعرهام کامنت گذاشتن و شعرهام در اینترنت کپی و پخش شد
و اکنون هم در فیسبوک فعال هستم
به دوستان زیادی برای خوب نوشتن کمک کردم که

اکنون برای خودشون نویسنده های خوبی هستن،

دوستانی که در این شب شعرهای توخالی محو یک سری آدم متوهم شده بودن که

فکر می کردن فقط خودشون شاعر هستن و شاعر اون چیزی هست که این ها تعریفش می کنند...
بچه هایی که شعرهاشون مثل الماس بود اما خودشونُ باور نداشتن...

اما امروز در سایت (باتو...اینم) کامنتی زیر یکی از کارهام دیدم که به قدر تمام این سال ها...
به قدر تمام اذیت هایی که سر به نتیجه رسیدن کتابم شدم که

دوستان نزدیکم در جریان هستن
به قدر تمام رنج هایی که برای خوب نوشتن کشیدم

و مقاومت در برابر مقامت ها در سنین تلخ نوجوانیم
امروز جایزم از بازدیده کننده ای نمیشناسمش

اما می دونم قلبش به اندازه تمام اقیانوس ها پاکه گرفتم
خستگی م در رفت، سبک شدم، وقتی که این کامنت می خوندم زیر لب به خودم می گفتم،

فرامرز، پسر خوب، می ارزید، قدر تمام پول ها و ماشین های مدرن دنیا،

قدر تمام خونه ها و جزیره های خصوصی دنیا،

قدر همه چیز می ارزید،

....
وروجک

شعرهایت را خواندم
در صفحاتی كه با دلت پیوند داشت
همین كافی بود تا
شكستن پاهایم را بهانه نسازم
برای ادامه دادن
همین كافی بود تا اشكهایم را پاك كنم
ببخشم و بگذرم و چشم به آسمان آبی خدا بدوزم
همین كافی بود تا از نبودن نهراسم
وبه جای نگران بودن
برایت دعای بهترین ها را داشته باشم
شهابی در آسمان خودنمایی كرد
به این فكر كردم كه
شاید تو فرشته ای هستی
از جمع فرشتگان خدا
كه برای دلداری دادن به انسانها
زمین را انتخاب كرده ای.
تو فرشته ای هستی كه خداوند قلبش را بوسیده است.

چهارشنبه 1392/09/27 11:45 ق.ظ

http://ba2inam.ir/post/10939

تعداد کل صفحات : 81 1 2 3 4 5 6 7 ...
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :