تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: دوشنبه 1396/02/18 01:25 ق.ظ
 سال ها در سوگ عشق 
اش بودم سال ها در سوگ عشق اش بودم
تا آنکه شبی کلاغی آمد
و با منقارش به پنجره زد و گفت:
ای انسان، امشب مهمان داری

گفتم: ای کلاغ ابله
منکه هیچکس را در زندگی ندارم
من سال هاست تنها هستم
و تنها خواهم مُرد

کلاغ گفت: ای زود رنج قضاوت گر
امشب مهمان های تو
مرگ ، زندگی ، و زمان هستند.

ساعاتی بعد هر سه وارد شدند
و رو به رویم نشستند

نویسنده :میــرا
تاریخ: پنجشنبه 1392/11/17 05:49 ب.ظ
جسمش لاغر شده بود .

همتش هم.

 تنها کارش این بود که، در یک گوشه ای از اتاق، روی صندلی چرخ دارش می نشست و خیره  می مانده به روبه رو.

داشت در چهار چوب اتاقش می پوسید .

من که با دیدنش حوصله ام  سر می رود، خودش را نمیدانم؟

به گمانم از تمام اعضای بدنش ،تنها انگشتان دستش سالم بود.

البته گاه گاه ی گردنش را هم چند درجه ای مختصر می چرخاند.

یادش بخیر!شوخ طبع ما، چقدر میگفت و میخندید  

مدتی بود که پرده ی اتاقش افتاده بود و گنجشک ها در پشت  پنجره ی بالکن از دست او دانه نمیخوردند 

و به گل های مصنوعی بیشتر از قبل علاقه پیدا میکرد

او دیگر بچه نبود اما

چه میشد کرد؟باید اتاقش را برایش مرتب میکردند .

تیک تاک ساعت چیز جدیدی را برایش  تداعی نمیکرد.

اصلا گذر زمان را میفهمید؟نمی دانم.

شبش روز شده بود و روزش شب.

مثل بوف.

شبها بیدار از تنهایی،

 صبح ها بیهوش از خستگی.

مادرش غصه دار بود و حرص میخورد،

طفلی عادت نکرده بود فرزندش را که صدا میزند ،جوابی نشنود.

سخت بود؛ اما انگار، کم کم همه قید او را میزدند؛حتی خودش

اصلا کسی از او انتظاری نداشت.

طبیعی بود جایش در مهمانی های خانوادگی، روز به روز کم رنگ تر باشد.

طبیعی بود که وقت صرف غذا، کنار میز نهار خوری صندلی اش خالی باشد.

طبیعی بود که صدای اذان را بشنود اما از جا تکانی نخورد.

بیچاره نماز های یومیه ا ش هم یکی در میان شده بود.

همه چیز در حال تغییر بود .نه او و نه هیچ چیز دیگری مثل سابق نبود.  

با این حساب، او همان خوش غیرت سابقی که، خواهر جوانش را ،از در ب دانشگاه تا خانه همراهی میکرد نبود.

با این حساب، او دیگر دلخوشی برادر کوچکش هم نبود؛

وقتی در یک دعوای بچه گانه ،با پسر قلدر همسایه، یقه ی پیراهنش پاره شده بود و گریان به خانه بر میگشت .

با این حساب، پدر مجبور بود به تنهایی ،خرید منزل را از پشت ماشین پیاده کند؛

و چند مرتبه ای با زانو دردی که داشت، پله های خانه را بالا و پایین برود

 او دیگر عصای پیری پدر هم نبود.

او نه معلول مادر زادی بود،

نه سانحه ی تصادف او را فلج کرده بود،

نه عقب مانده ذهنی بود،

نه سرطان داشت ،

و نه . . .

تنها علاقه ا ش به فضای مجازی زیاد شده بود .

 این بود معلول اینترنتی ما

با این حساب،  تمام حساب هایت بهم خورد

طبیعی بود .

 "دلنوشته ای از نیچه"


  

تاریخ: شنبه 1392/08/18 07:36 ب.ظ

از اون جور آدمایی بود که زیاد اهل اعتقادات ومذهب نبود .ایام محرم بود وداشت آماده میشد که سوار کامیونش بشه وبه جاده وبیابان بزنه ...مادرش زنی فوق العاده مقید ومذهبی بود وهرسال ایام محرم تو خانه شان روضه حضرت ابوالفضل برپا میکرد ونذری پخش میکرد ..باباش به رحمت خدا رفته بود واو وبا مادر وخواهرش زندگی میکرد وهنوز هم بخاطر مادر وخواهرش ازدواج نکرده بود ...نان آور خانواده بود...قبل از اینکه از خانه خارج بشه مادرش واسه بار چندم اصرار کرد که فردا وپس فردا تاسوعا وعاشوراست و به حرمت این دو روز کار را تعطیل کنه وتو عزاداری ونذری روز تاسوعا بهش کمک کنه ولی فایده ای نداشت وقبول نکرد ..مادرش اونو از یر قرآن رد کرد ویه عکس حضرت ابوالفضل به اصرار بهش داد تا تو ماشینش آویزان کنه ونگهدارش باشه ..برای اینکه مادرش ناراحت نشه قبول کرد وعکس رو کنار آینه داخل ماشین آویزان کرد ...به جاده زد وشب به مقصد رسید وبارش رو خالی کرد و یکی دو ساعت استراحت کرد ودوباره بار زد وراه شهر خودشون را در پی گرفت ..ساعت حدود ده صبح روز تاسوعا بود که به نزدیکی های یک شهر کوچک رسید ..نزدیکی های ورودی شهر که سرعت زیادی داشت هرچی پا رو روی ترمز ماشین گذاشت فایده ای نداشت ..چندبار دیگه پاش رو محکم فشار داد ..ترمزش کار نمیکرد ..دوباره امتحان کرد ..ترس و وحشت بر سروصورتش مستولی شد ودست وپایش شروع به لرزیدن کرد ....معلوم نبود چرا ترمزش کار نمیکرد ..سرعت بسیار زیادی داشت وداشت وارد شهر میشد ..هرچی به فکر پریشانش رسید انجام داد ولی فایده ای نداشت ...تمام تلاشش رو میکرد که با قدرت کنترل فرمانش ماشین رو از مسیر ماشین های دیگه که با بوق های ممتد بهش هشدار میدادند رد کنه ..وارد شهر شده بود وهرطوری بود ماشین رو از خیابان های خلوت شهر با ترس پیش میبرد ..شانس آورده بود تاسوعا بود وشهر خلوت بود ..ناگهان وارد خیابانی شد که از دور دسته های عزاداری مردم بسوی مسیر ماشین او در حال آمدن بودند ..خدایا کمکم کن ..بدترین لحظات تمام عمرش بود ..جان آدمهایی که بطرفش میامدن در خطر مرگ بود ..در اون حالت ترس و وحشت چشمش بر نقش حضرت ابوالفضل که کنار آینه ماشین آویزان بود ومرتب تکان میخورد افتاد ویاد نذرهای هرسال مادرش افتاد وهمیشه شنیده بود که اگر از ته دل صداش بزنی به کمکت میاد ..تمام سالهای بی اعتقادی گذشته به یادش آمد و پشیمانی سراسر وجود لرزانش را در پی گرفت ... فاصله زیادی با عزاداران نداشت ..پا را دوباره روی ترمز فشار گذاشت ..فرمان را رها کرد ودودستی عکس حضرت ابوالفضل را در دستانش گذاشت ..چشمانش را بست تا زیر گرفتن مردم را با کامیونش نبیند ودر همان حال با تمام وجودش فریاد زد ..یا ابوالفضل ..یا ابوالفضل عباس کمکم کن ..یا ابوالفضل نجاتم بده ..یا ابوالفضل ..مرتب صدا میزد وحواسش نبود ..اشک از چشمان بسته اش سرازیر شده بود ..ناگهان صدای ترمز کشداری بگوشش رسید ...یهو احساس آرامش عجیبی بهش دست داد ..بوی عطر ناشناخته ودوست داشتنی فضای اتاق ماشینش را در بر گرفته بود ..آرام چشمانش را باز کرد ..ماشینش کنار خیابان آرام توقف کرده بود وعزادران اطراف ماشینش جمع شده بودند ..به خودش نگاه کرد ..تکانی خورد وبه اطرافش با تعجب خاصی نگاه کرد ..حس وحال غریبی داشت که تا اون وقت تجربه نکرده بود .. قدرتی غیر از خودش ماشین رو کنترل کرده وجان او واین عزاداران حسینی را نجات داده بود ..فقط یک جواب براش وجود داشت هرچند خودش را لایق این سعادت نمیدانست ..اشک بر پهنای صورت شرمسارش مثل باران بهاری جاری شده بود وبی محابا ضجه میزد .از ماشین پیاده شد و در میان عزادران شروع به سینه زنی کرد ودر همان حال پسری بهش نزدیک شد ولیوانی شربت بهش داد وگفت :بخور برادر نذری حضرت ابوالفضل ..روی زمین نشست وبا نگاهی به آسمان اشک میریخت..یا ابوالفضل العباس جانم فدایت

نوشته :عبدالله خسروی


موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :فریادرس ،
تاریخ: دوشنبه 1392/08/13 06:46 ب.ظ

شهر پر از عطر دلتنگی است ..

انگار دستی در آسمان یاد حسین پخش می کنند ..

به درونم که رجوع میکنم ..

کهن ترین و شیرین ترین احساسم هنوز در من زنده است ..

این حس تا قیامت اصلا خیال مرگ ندارد ..

شبیه حس غریب دوست داشتن ..

این روزها دلم مال خودم نیست ..

محرم که میاد دل به قصه حسین (ع) میدم ..

تنها غمی هست که خیلی دوسش دارم ..

بغض ها بی اجازه  و عاشقانه راه گلویم را می بندند ..

تمام اشکهایم  را در این ماه حراج میکنم ..

نمیدونم چه حکمتی داره که همه آدمها از خوب وبد

همه با نوای یا حسین همرا میشوند ..

همه از گناه شرم دارند ..

آدمها همه در پی خوب بودن هستند ..

 راز عجیبی است ..

حماسه ای که هر چه قدیمی تر می شود

داغش تازه تر میشود ..

 باران در شهر نمی بارد و هوا گرفته وگریان است ..

انگار ملکوت بغض کرده و فرشته ها اشک می ریزند ..

کربلا تنها قصه ای است که

در اون غرق می شوی نجات پیدا می کنی ..

این روزها را ارزان مفروش ..

امام حسین (ع) صاحب این روزهاست..

عبدالله خسروی


تاریخ: یکشنبه 1392/07/28 01:17 ق.ظ

این مطلب رو امروز  تو سایتی خوندم .. خیلی تکان دهنده وتاثیر گذاره .. حتما بخونید و برای شادی روح شهدا صلوات بفرستید. در ودیوار شهرم خوب میدانند تمام اعتبار ما شهیدانند . ( عبدالله خسروی )
از خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا ..
پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.
من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند. هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را، پیاده کرده بودند. همه ی امور با رعایت اصل (اختفا و استتار) پیگری می‌شد، حتی اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌های نخل پوشانده بودیم.
با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می‌کرد و به نقطه‌ای دور و خلوت می‌رفت. بعضی از دوستان، تصمیم گرفته بودند از خودش در این‌باره سوال کنند و یا در صورت لزوم او را مورد بازرسی قرار دهند تا نکند خدای ناکرده، فرستنده‌ای را زیر لباس خود پنهان کرده باشد. آن فرد هم بی شک آدم ساده و کم هوشی نبود، متوجه نگاه‌های پرسش گر بچه‌ها شده بود. یک شب موقع دعای توسل، صدای ناله‌های آن برادر به قدری بلند بود که باعث قطع مراسم شد. او از خود بی خود شده بود و حرف‌هایی را با صدای بلند به خود خطاب می‌کرد. می‌گفت:‌
«
ای خدا! من که مثل این‌ها نیستم. این‌ها معصوم اند، ولی تو خودت مرا بهتر می شناسی... من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا
سعی کردم به هر روشی که مقدور است او را ساکت کنم. حالش که رو به راه شد در حالی که اشک هنوز گوشه ی چشمش را زینت داده بود، گفت:
«
شما مرا نمی‌شناسید. من آدم بدی هستم. خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات می‌شود. من از شما خجالت می‌کشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده می‌شوم...»
گفتم: «برادر تو هر که بوده‌ای دیگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستی. تو بنده ی خدایی. او توبه همه را می‌پذیرد...»
نگاهش را به زمین دوخت. گویا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند. گفت:
«
بچه‌ها شما همه‌اش آرزو می‌کنید شهید شوید، ولی من نمی‌توانم چنین آرزویی کنم
تعجب ما بیشتر شد. پرسیدم:
«
برای چه؟ در شهادت به روی همه باز است. فقط باید از ته دل آرزو کرد
او تعجب ما را که دید، گوشه‌ ی پیراهنش را بالا زد. از آن چه که دیدیم یکه خوردیم. تصویر یک زن روی تن او خالکوبی شده بود. مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت:
«
من تا همین چند ماه پیش همه‌ش دنبال همین چیزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهای خود شرمنده‌ام. من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همه‌ش نگران ام که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه ی شهدا را زیر سوال ببرند. بگویند این‌ها که از ما بدتر بودند...»
بغضش ترکید و زد زیرگریه. واقعاً از ته دل می‌سوخت و اشک می‌ریخت. دستی به شانه‌اش گذاشتم و گفتم:‌ «برادر مهم این است که نظر خدا را جلب نماییم همین و بس
سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خیره شد. آهی کشید و گفت:
«
بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌ ای از من باقی نماند. من از شهدا خجالت می‌کشم... .»
آن شب گذشت. حرف‌های او دل ما را آتش زده بود.حالا ما به حال او غبطه می‌خوردیم. دل با صفایی داشت. یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین خواهد شد. خدا بهترین سلیقه را دارد.
شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دل سوخته بود. گلوله ی خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد. او برای همیشه مهمان اروند ماند
.



تاریخ: شنبه 1392/07/27 08:27 ب.ظ

اینجا شهر دیگری ست .. پسرخاله نشانی ام را بلد نیست .. پیرزن همسایه زاغ سیاهم را چوب میزند..مترسکی هر روز صبح با تکان دادن سر سلام میکند .. به گمانم لال بود حرف نمیزد تا روزی که عربده کشی هایش را برای زن بیچاره اش شنیدم .. فهمیدم اسم مردانه ای دارد ..در نظر من دختر کوچکی که در انتهای کوچه صبح ها زود بلند میشود وسرچهارراهها آدامس میفروشد خیلی مردتر ازپسر همسایه است که تا لنگ ظهر میخوابد وعصر بر بام خانه ها کفتر بازی میکند .. اینجا شهر غریبی ست هیچ کس محرم نیست .. در خیابان دست خواهرت را بگیری کلاغ های ناشناس خبر هرزگی خود و فاحشگی خواهرت را در کوچه ها داد میزنند.. احتیاجی نیست راه کج بروی مسیر را اشتباه بروی ضرب المثل مردم میشوی .. زندگی میان مشتی دهان وچشم شبیه ایستادن در برابر باد است .. باد هم هر کجا بخواهد تو را میبرد .. میان بازار که راه میروی بوی عطرهای مختلف از تن آدمهای جورواجور به مشامت میرسد .. یکروز عصر که دست تنهایی را رد کرده و دلم را پی ولگردی میان خیابان وبازار شهر بردم مردی از کنارم رد شد .. بوی عطر تند زنانه و رقصی که در راه رفتنش بود مشام وروحم را سخت آزار داد ..با خود فکر کردم حتما دارد مردانگی اش را به حراج میگذارد .. چه کنم در این شهر لب گرفتن جرم است وتجاوز مد ..باید دل ولگردی داشته باشی میان  خیابان های این شهر..
عبدالله خسروی

موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :اینجا شهر دیگری ست ،
نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/05/15 11:27 ب.ظ

پیرزن چانه بر روی دو دست گذاشت وبه دور دست چشم دوخت آن قدر دور که هیچکس ندیده است. جایی بین آسمان و زمین مرز بین دریا و خشکی مرز بین وسط مثل خانه اش که سرمرز بود نه این طرف ونه آن طرف. مثل جایی که خودش بود بر لب پنجره ی خانه‎اش، خانه مرز بین دو روستا بود و پنجره ای داشت که روبه وسط باز می‎شد وسطی که پیرزن در آن دنبال پسرش می‎گشت وبه پیچ چشم دوخته بود تا بیاید. باد گرد وخاک را روی صورتش می‎کشد. جای پنجره چوبی روی پوست ساعد سردش مانده وساعدش آرزوی رهایی دارد از فشار ، فشاری که ظاهرش را تغییر داده ونگذاشته تا خودش باشد وآرزوی آزادی دارد. فشار .... در چهره ی فرورفته سرباز چشمک می‎زند. سرباز نیروی درونی اش را جمع کند و به خودش می‎گوید:« من باید... من می‎تونم .... من از....»  از صورتش فرار می کند ودوباره می‎آید ومی‎خواهد به همه بگوید:« من درد هستم.

موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :داستان ،داستان کوتاه ،
تاریخ: دوشنبه 1392/04/31 05:05 ب.ظ

نامه کودک یتیم به دوستش

نوشته :عبدالله خسروی
علی سلام
فردا دیگه هیچوقت نمی بینمت  ..این نامه رو مینویسم واز بالای حیاط میندازم خونتون ..فردا بخون..امشب خیلی خوشحالم ..قراره  بعد شام من وخواهر کوچکم با مامان واسه همیشه بریم پیش بابا...خودت هم میدونی بابام دوسال رفته پیش خدا..
مامان میگه ما تو این دنیا کسی رو نداریم ...راست میگه ..از وقتی بابا رفته اصلا کسی طرف خونه ما نمیاد ..فقط بعضی وقتها یه آقایی با ماشین  میاد وبرامون خوراکی میاره ...
علی مامان گفته آنجایی که میریم  کلی خوراکی خوشمزه داره و میتونیم هرچی دلمون خواست بخوریم ..تازه آنجا دیگه مدرسه نمیریم وهمیشه بازی می کنیم ..آنجا خواهرم دیگه مجبور نیست با عروسک پارچه ای بازی کنه ..کلی اسباب بازی آنجا هست ..آنجا دیگه مثل خونه ما نیست که تابستون گرم باشه و زمستون هم از سرما تا صبح بلرزیم ..مامان گفته هواش همیشه خوبه ..شبها راحت میتونیم بخوابیم ..
میدونی علی  خیلی خوشحالم واسه  اینکه  آنجا که میریم  مامان دیگه همیشه  باهامون غذا میخوره ..آخه اینجا  ما اکثرا غذا نداشتیم وتو هفته چند بار بیشتر چیزی واسه خوردن نداشتیم و وقتی هم همسایه ها برامون غذا میاوردند مادرم میگفت اشتها ندارم ..تو وخواهرت بخورید ..من میدونستم دروغ میگه ..واسه اینکه من وخواهرم سیر بشیم  چیزی نمیخورد ..واسه همین به مامان قول دادم هرجا بره باهاش بریم ...علی شبا مامانم دزدکی گریه میکرد..من وخواهرم متوجه میشدیم وماهم دزدکی گریه میکردیم ..
مامام بیچاره اس علی ..صبح تا شب میره خونه مردم رو تمیز میکنه وبعدشم سبزی هاشونو میاره خونه شبا تمیز میکنه  ..خیلی خسته میشه ..همیشه تمام بدنش درد میکنه ولی دکتر نمیره ..امشب دیگه با هم میریم پیش خدا ..اونجا  میبرمش دکتر خوب بشه ..  
مامان میگه خدا خیلی مهربونه وما رو میبخشه ..علی من از خدا گله دارم ...چرا اینمدت به ما سر نزد..
امشب من وخواهرم ومامان هر سه نفری حمام کردیم ..آخه مامان گفته باید تمیز باشیم ..
مامان الان داره شام رو درست میکنه ولی نمیدونم چرا مرتب گریه میکنه وبا خودش حرف میزنه ..همش هم میگه خدایا ما رو ببخش ...خدایا ما رو ببخش ...
مامان گفت تو این غذا چیزی میریزم که وقتی بخوریم اولش یه کم درد میکشیم ولی بعدش واسه همیشه از این زندگی کوفتی راحت میشیم و سه تایی میریم پیش خدا  ..
علی مامان داره صدام میزنه ..از فردا دیگه من تو بهشت پیش بابا زندگی میکنم ..آنجا همیشه غذا داریم .هر وقت خواستی بیا سر بزن ..
خداحافظ

نویسنده :...ماهی سرد...
تاریخ: شنبه 1392/04/15 12:02 ق.ظ

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان.
ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو
می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.
این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم.
دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است آنکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگی

تاریخ: سه شنبه 1392/04/11 08:36 ب.ظ
دلقک ..نوشته :عبدالله خسروی
برای هزارمین بار بود که پسر بر سر پدر فریاد میکشیدوبخاطر شغلش او را موجب سرافکندی خود میان دوستانش میدانست ...پدرش بقول دوستانش دلقکی مسخره بود ودر سیرک وسالنهای نمایش مردم رامیخنداند تا خرج زندگی بخورنمیرشان را دربیاورد ...پیرمرد دلقک که آثار غم وناراحتی شدید در چهره اش بوضوح دیده میشد آهی کشید وگفت...پسرم من با همین خنداندن مردم تو را بزرگ کردم ...پسر که حالا برای خودش جوانی داشت وبر اسب غرور می تاخت حرفای پدرش را نیمه کاره گذاشت و با تحکم گفت :لعنت به اینجور بزرگ شدن ...حسرت همه چیز تو دلم موند..بچه های دبیرستان همیشه بخاطر شغلت منو مسخره میکنن ..تو را به هر کی میپرستی این شغل لعنتی رو کنار بذار... بخدا قسم اگه امشب باز بری سرکار ومردم رو بخندونی حق نداری برگردی خونه ..فهمیدی بابا دلقک..
جمله آخر را با نفرت واز روی عمد گفت واز خانه بیرون زد..پیرمرد مدتی در فکر فرو رفت عاقبت صفحه کاغذی برداشت وجند خطی نوشت و بیرون زد..
آخرای شب بود ..پسر به خانه باز گشت ..خبری از پدرش نبود..عصبانی شد وزیر لب چیزی گفت ..به خیالش باز سرکار همیشگی رفته بود ..کاغذی سفید کنار میز ش توجهش را جلب کرد ..برداشت وآرام وبا دلهره خواند..
پسرم این آخرین حرفای پدر دلقکت هست که میخوانی ..سالهاست حقیقتی را از تو پنهان کردم ..سالها پیش که تازه دلقک شده بودم ومردم را میخنداندم در یکی از شبها وبعد از اتمام کار نوزاد کوچکی را انتهای سالن تنها وبیکس پیدا کردم ..معلوم بود خانواده اش از سر ناچاری وفقر او را سر راه گذاشته اند ...من که خود خانواده ای نداشتم تصمیم گرفتم نوزاد کوچک را که پسر بودبزرگ کنم ..با سیاه بازی ودلقک شدن تو سیرک وبرنامه های مختلف او را بزرگ گردم ..همچون فرزند خونیم اورا دوست داشتم وبا عشق بزرگ کردم ..تمام بضاعت من همین بود ..امشب که با نفرت وبیزاری مرا بخاطر شغلم مایه شرمساری خود دانستی از خودم متنفر شدم ...بخاطر دل تودیگر از امشب به سرکار همیشگی نخواهم رفت ..تو را هم بالاجبار ترک خواهم کرد ..من پیرمردی ناتوان هستم ودر این سن کار دیگری ازمن ساخته نیست ..چون نمیخواهم دلقک بمانم پس دیگر نمیتوانم خرج زندگی را در بیاورم ...امشب برای ابد ترکت میکنم ..مرگ برایم شیرین تر از این زندگی سراسر رنج است...امشب در سالنی که سالها مردم را در آن خنداندم خودم را دار خواهم زد.. مواظب خودت باش و دلقک بیچاره ای که سالها سعی کرد پدرت باشد را ببخش وبرای آمرزشش دعا کن ..
موضوع: داسـتــان،

تعداد کل صفحات : 50 1 2 3 4 5 6 7 ...
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :