تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب جعفر حسین نژاد

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


تاریخ: پنجشنبه 1391/08/11 08:54 ق.ظ

مریم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، بالاخره بعد از یک سال جنگ و دعوای پدر و دختری توانسته بود پدرش را متقاعد کند تا برای ادامه تحصیل به فرانسه برود اما هرگز علت این مخالفت را نفهمید ، نه اینکه پدرش آدم متعصب و سنتی باشد و با ادامه تحصیل تنها دخترش در خارج از کشور مخالفت کند ، بلکه پدرش فقط با اعزام به کشور فرانسه مخالف بود و چیزی که خیلی باعث تعجب مریم می شد این بود که پدرش کاملا به زبان فرانسه مسلط بود و طوری از فرهنگ و آداب فرانسوی ها صحبت می کرد که انگار چندین سال در فرانسه زندگی کرده باشد . البته مریم از چندین سال قبل هم متوجه این برخورد دو گانه پدر شده بود به طوری که وقتی خبری مرتبط با فرانسه به گوش پدر می رسید چهره اش عوض می شد و سعی می کرد بحث را عوض کند.


به ادامه مطلب مراجعه کنید...


تاریخ: چهارشنبه 1391/08/10 10:48 ب.ظ

پیرزن ، ساکت و آرام روی صندلی چوبی متحرک کنار نرده های ایوان نشسته بود و لحظه ای چشم از در نیمه باز کوچه برنمی داشت ، حتی رفت و آمدهای زیاد ساکنین خانه هم انحرافی در مسیر دید او ایجاد نمی کرد

لبخند معنی داری بر لبان پیرزن نقش بست و او را به اوج خاطراتی شیرین در دور دست ها به پرواز در آورد . تازه 24 سالش شده بود که با هادی آشنا شد و به او دل بست و از او دل ربود ، یک آشنایی ساده و کاملا اتفاقی ، یک   دوستیه پاک و صمیمی ، یک ازدواج عاشقانه و یک زندگی سراسر مهر و محبت 

  و حالا پیرزن با قلبی شکسته منتظر بازگشت او بود تا شاید یکبار دیگر ...

بقیه در ادامه مطلب...
موضوع: داستان عاشقانه،
کلمات کلیدی :قصه ی هستی ،پیرزن ،
تاریخ: چهارشنبه 1391/08/10 09:32 ب.ظ

" هستی "

باز امشب این قلم سودای دیگر دارد او

در فراقت ناله چون نی های بی سر دارد او

هجرت ای هستیِ زیبای هزاران انجمن

آتشی از دوزخ دنیای دیگر دارد او

هستی من نیست امشب این دلم تنها شده

این دلم هم هستی اش از جای دیگر دارد او

مستم امشب از قمار لحظه های بی کسی

در غیابت این دو چشمم اشک بی تَر دارد او

آسمان ، تاریک و ماهش بی فروغ و سردِ سرد

کهکشان هم روشنی از جای دیگر دارد او

یارب آن "زیبایِ هستی" را نگهدارش تو باش

این جهان هم جلوه از هستیِ دیگر دارد او

http://zirmatn-jafar.cd.st/



تاریخ: سه شنبه 1391/08/9 09:42 ب.ظ

من

دیشب من و "تقدیر" و"سرنوشت" باهم بودیم ، کلی درد دل کردیم باهم  و سخن ها گفتیم از هر دری .

"سرنوشت" رو کرد به تقدیر و گفت :    سرنوشت : تو هیچ کاری نمی تونی براش انجام بدی ؟

تقدیر : خودت می دونی که ... شدنی نیست . از این گذشته ، همه چیز که دست من نیست .

سرنوشت : یعنی ... هیچی دیگه ...  نه ؟

تقدیر : هیچیِ هیچی هم که نه ، بعضی کارها دست "قسمت" هست دیگه .

سرنوشت : "قسمت" ؟    تقدیر : آره "قسمت" . باید با اون هم صحبت کنی .

حق با "تقدیر" بود . نه او و نه "قسمت" هیچ کدوم قادر به انجامش نبودند .

خوب که نگاه می کردم هم فاصله ی سنی ما زیاد بود و هم اینکه او مجرد بود و من زنم را طلاق داده بودم و دو تا بچه هم داشتم . 

من خودم قانع بودم اما "عشق" همیشه  "وسوسه" می کرد که "تقدیر" و "سرنوشت" را دور بزنم ، چیزی که اصلا شدنی نبود .

"تقدیر" گفت :  بعضی "آرزو" ها  روی  "قسمت" تاثیر می ذارن .

گفتم : خب ، یعنی چی ؟   گفت : تو اصلا "آرزوی" اونو داری ؟    گفتم : آره ... همیشه ... ولی ....

"آرزو" هم وارد شد و به جمع ما پیوست و گفت :    داشتید غیبت منو می کردید ؟ خودم شنیدم ... نزنید زیرش ...

"سرنوشت" کمی ماجرا را برای او توضیح داد و گفت : حالا تو کاری از دستت برمیاد یا نه ؟

"آرزو" گفت : چیز "محالی" نیست اما کمی سخته ....  ولی ... شاید من بتونم کاری براش انجام بدم .

گفتم : چطوری ؟ چه کاری از دست تو برمیاد آخه ؟

"آرزو" گفت : یه آرزو بکن .

گفتم : می ترسم ... خودت یه کاری بکن .

"آرزو" خیلی راحت گفت :

ببین چی میگم ! خودت هم خوب می دونی که در شرایط عادی اون کار شدنی نیست .

نه پدر و مادرش قبول می کنند و دختر به تو می دهند و نه اینکه اصلا خودش راضی می شه .

من می تونم آرزو کنم که او خیلی زود ازدواج کنه و عروسی بگیره و چند ماه بعد ، از شوهرش جدا بشه و طلاق بگیره .

اون موقع شاید پدر و مادرش هم راضی بشوند که اون با تو ازدواج کنه ،

چون دوست نخواهند داشت که دختر طلاق گرفتشون خیلی زیاد تو خونه بمونه از ترس حرف مردم ...

گریه کردم و سر "آرزو" داد زدم و گفتم :

نه .... اصلا .... من از خیرش گذشتم و راضی به این زندگی شوم نیستم برای او ...

دست "آرزو" را گرفتم و برای آن دختر مجرد آرزوی بهترین ها را کردم ...



تاریخ: سه شنبه 1391/08/9 09:16 ب.ظ


ای خدا شکرت بر این تقدیر حُزن انگیز ما

آفرین بر طالعِ غمگین و خوف انگیز ما

مُردم از تنهایی و خلوت در این میخانه ها

چیست آخر قسمت ِ این جامِ شور انگیز ما  ؟

چون زلیخا قلب ما هم پاره پاره از جفا

ای امان از طینتِ "هستی ِ " روح انگیز ما

ساز ناکوکش زند هر لحظه آوازی دگر

می زند برهم همی احساس شور انگیز ما

می برد از دل قرار آن قامت رعنای او

خال ِ آن کُنج ِ لبش جادوی سحر انگیز ما

ای خدا شکرت بر این تقدیر حُزن انگیز ما

آفرین بر طالعِ غمگین و خوف انگیز ما



بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :