تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب مجید امیدی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: جمعه 1390/08/6 07:40 ب.ظ


روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه
هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟
هیزم شكن فریاد زد:"آره"
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه
هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره
نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: پنجشنبه 1390/08/5 07:58 ب.ظ



یه پیرمرد هشتاد ساله میره پیش دكترش برای چك آپ، دكتر ازش وضعیت فعلیش رو می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: "هیچ وقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا بار دار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه،نظر شما چیه دكتر؟"

دكتر چند لحظه ای فكر میكنه و میگه:"خب... بذار یه داستان برات تعریف كنم، من یه نفر رو میشناسم كه شكارچی ماهریه،اون هیچ وقت تابستونا رو برای شكار از دست نمیده،یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشت اشتباهی چترش رو به جای تفنگ بر میداره و میره تو جنگل،همینطور كه میرفته جلو یكدفعه از پشت درختها یك پلنگ وحشی ظاهر می شه و میاد به طرفش،شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه میگیره و ... بنگ!پلنگ كشته می شه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه:"این امكان نداره، حتما یه نفر دیگه پلنگ را با تیر زده!"

دكتر میگه:" دقیقا منظور من همینه."

نتیجه اخلاقی :هیچ وقت در مورد اتفاقی كه مطمئن نیستی نتیجه كار خودته ادعا نداشته باش.

نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: چهارشنبه 1390/08/4 11:49 ب.ظ


یکماه از نامزدی من و سارا می گذشت . توی این یکماه طعم لذت بردن از زندگی رو حس کرده بودم. می تونم به جرات بگم سارا تنها عشق توی زندگی من بود . ساده و صمیمی و دوست داشتنی . یکهفته بعد از آشناییمون توی دانشگاه ازش خواستم با من ازدواج کنه . با شرم و حیای خاصی گفت : - اگه پدر و مادرم راضی باشن , منهم راضی ام . و این نقطه عطف زندگی من بود . بعد از نامزدیمون زندگیم شده بود سارا. ورود او به زندگیم امید و طراوت خاصی بخشیده بود . در مورد همه چیز با هم توافق داشتیم .


نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: چهارشنبه 1390/08/4 12:41 ق.ظ


یكی‌، دو ماهی‌ بود كه‌ تصمیم‌ گرفته‌بودم‌ عاشق‌ كسی‌ بشوم‌. راستش‌، تقصیر خودم‌ نبود. هر وقت‌ از جلوی‌ كتـابفروشی‌ آقای‌ محمدی‌ رد می‌شدم‌ انگـار شیط‌ان‌ دستم‌ را می‌گرفت‌ و مرا می‌كشاند داخل‌ كتابفروشی‌ و یكراست‌ می‌برد به‌ ط‌رف‌ قفسه‌ء كتابهـای‌ داستـان‌ و بعد یكی‌ از كتابهـا را درمی‌آورد و می‌داد دستم‌، من‌ هم‌ مجبور می‌شدم‌ آنرا ورق‌ بزنم‌ و بخرم‌ و بعد نمی‌دانم‌ چط‌وری‌ بود كه‌ هر وقت‌ كتابی‌ می‌خواندم‌ دلم‌ می‌خواست‌ عاشق‌ بشوم‌. بالاخره‌ هم‌ تصمیم‌ گرفتم‌ همین‌ كـار را بكنم‌ چند روزی‌ گشتم‌ دور و برم‌ تـا خوش قیـافه‌ترین‌ دختر محله‌مـان‌ را پیدا كردم‌. دم‌ دست‌ترین‌ دختـری‌ كه‌ می‌شد بی‌دردسر عـاشقش‌ شد. بدون‌ این‌ كه‌ تـاكسی‌ سوار بشوی‌ و دور و بر محله‌ء دختر غریبه‌ای‌ بروی‌ و احیانا" بچه‌های‌ محلـه‌شـان‌ از تو بپرسند این‌ جا چه‌ كار داری‌؟ و بعد جوابی‌ نداشته‌ بـاشی‌ كه‌ بدهی‌ و آن‌ وقت‌ كتك‌ مفصلی‌ بخوری‌. سیما همسایه‌ء خودمان‌ بود و برای‌ همین‌ هم‌ هیچ‌ مانعی‌ برای‌ این‌ كه‌ عاشقش‌ بشوم‌ وجود نداشت‌.
...
نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: سه شنبه 1390/08/3 07:06 ب.ظ



تا دیشب شیرینی غم می خوردم

چرا خودم را گول بزنم

تلخ بود

و امروز حلوای امید را

و این بار شیرین

تعداد کل صفحات : 5 ... 2 3 4 5
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :