تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب مجید امیدی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: پنجشنبه 1390/09/24 06:33 ق.ظ
یه روز لیلی و مجنون با هم قرار می زارن. لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد كه انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگر نیمه شب بیای بیرون شهر كنار فلان باغ منم میام تا ببینمت مجنون كه شیفته ی دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست ولی مدتی كه گذشت خوابش برد. نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از كیسه ای كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت توی جیبهای مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز كرد خورشید طلوع كرده بود آهی كشید و گفت ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم و افسرده
و پریشون برگشت به شهر. در راه یكی از دوستانش اونو دید و پرسید چرا اینقدر ناراحتی؟ و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت این كه عالیه آخه نشونه ب اینكه لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره
دلیل اول اینكه خواب بودی و بیدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزیز دل من كه تو خواب نازه چرا بیدارش كنم و دلیل دوم اینكه وقتی بیدار می شی گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكنی و بخوری. مجنون
سری تكان داد و گفت نه اون می خواسته بگه تو عاشق نیستی اگه عاشق بودی كه خوابت نمی برد تو رو چه به عاشقی تو بهتره بری گردو بازی كنی!


نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: جمعه 1390/09/18 02:45 ب.ظ
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
شعر از آقای فاضل نظری

نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: جمعه 1390/09/18 05:08 ق.ظ

تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت خاك بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم كه زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب كجا آباد دنیایی من اما
جذبه ای دارم كه دنیا را بدینجا می كشانم
نیستی شاعر كه تا معنای حافظ رابدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
كاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم


نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: سه شنبه 1390/09/15 10:16 ق.ظ


نوبت میدان رفتن امام(ع) سر رسید ابتدا چند نفر از سپاه دشمن به جنگ حضرت آمدند و کشته شدند، ابن سعد فریاد زد «چه می‌کنید؟ این پسر علی است، روح علی در پیکر اوست، با او تن به تن جنگ نکنید»

دشمن نیرنگ دیگری به کار برد؛ سنگ پرانی و تیراندازی! جمعیت بسیار زیادی از دور شروع به تیراندازی کردند و سنگ پرتاب می‌کردند
امام حسینع حمله کرد و سربازان دشمن گریختند، ابا عبدالله حمله را خیلی ادامه نمی‌داد تا فاصله‌اش با خیمه‌ها زیاد نشود نقطه‌ای را مرکز قرار داده بود که از آن نقطه صدا به حرم می‌رسید حضرت در آنجا با گفتن «لاحَولَ وَ لا قُوّهَ اِلاّ بِاللّهِ العَلِیِّ العَظِیْمِ» زنده بودنش را خبر می‌داد
نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: سه شنبه 1390/09/15 07:11 ق.ظ

حسین بن علی(ع) که برای بیعت با یزید دعوت شده بود، همان شب کنار قبر جدّش، رسول خدا(ص) رفت و آن حضرت را زیارت نمود و از امّت شِکوِه کرد که مرا تنها گذاشته‌اند و فرمود «این شکایت من تا دیدار من و تو باقی است» امام حسین(ع)، آن شب را تا صبح، در کنار قبر پیامبر(ص) به رکوع و سجود و عبادت گذرانید صبح روز بعد، مروان ، امام(ع) را ملاقات نمود و نصیحت کرد که با یزید بیعت کند ولی حضرت پاسخ داد وَ عَلَی الاِسْلاَمِ الَسَّلاَمُ إذْ بُلِیَتْ الاُمَّهُ بِراعٍ مثل یَزِید» یعنی وقتی امت مسلمان به فرمانروایی مثل یزید مبتلا شوند باید با اسلام بدرود گفت و با این جمله پاسخ قاطع خود را مبنی بر عدم بیعت با یزید بیان نمود
نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: دوشنبه 1390/09/14 04:10 ب.ظ


در روایت اهل سنت و شیعه مستندا نقل شده است كه امّ سلمه همسر پیامبر (ص ) مى گوید:

روزى رسول خدا (ص ) مشغول استراحت بودند كه دیدم امام حسین علیه السلام وارد شدند، و بر سینه پیامبر(ص ) نشستند، حضرت رسول (ص ) فرمودند: مرحبا نور دیده ام ، مرحبا میوه دلم ، چون نشستن حسین علیه السلام بر سینه پیامبر (ص ) طولانى شد، پیش خودم گفتم ! كه شاید پیامبر(ص ) ناراحت شوند ،و جلو رفتم ، تا حسین علیه السلام را بر دارم .

حضرت پیامبر (ص ) فرمودند: امّ سلمه تا وقتى كه حسینم خودش ‍ مى خواهد بگذار بر سینه ام بنشیند، و بدان كه هر كس باندازه تار مویى حسینم را اذیّت كند مانند آن است كه مرا اذیّت كرده است .

امّ سلمه مى گوید: من از منزل خارج شدم ، و وقتى باز گشتم به اتاق رسول خدا(ص ) دیدم پیامبر (ص ) گریه مى كند، خیلى تعجّب كردم ! و عرض ‍ كردم یا رسول اللّه خداوند هیچگاه تو را نگریاند، چراناراحتید؟ ملاحظه كردم و دیدم حضرت پیامبر(ص ) چیزى در دست دارد، و بدان مینگرد و مى گرید. جلوتر رفتم و دیدم مشتى خاك در دست دارد.

سؤ ال كردم یا رسول اللّه این چه خاكى است كه تو را این همه ناراحت مى كند. رسول اكرم (ص ) فرمودند:

اى امّ سلمه الان جبرئیل بر من نازل شد و عرض كرد كه این خاك از زمین كربلا است . و این خاك فرزند تو حسین علیه السلام است كه در آنجا مدفون مى شود.

یا امّ سلمه بگیر این خاك را و بگذار در شیشه اى ، هر وقت كه دیدى رنگ خاك به خون گرائید، آنوقت بدان كه فرزندم حسین علیه السلام به شهادت رسیده است .

امّ سلمه مى گوید: آن خاك را از رسول خدا(ص ) گرفتم كه بوى عطر عجیبى میداد. هنگامى كه امام حسین علیه السلام بسوى كربلا سفر كردند، من نگران بودم و هر روز به آن خاك نظر مى كردم ، تا یك روز دیدم كه تمام خاك تبدیل به خون شده است و فهمیدم كه امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده اند. لذا شروع كردم به ناله و شیون كررم و آن روز تا شب براى حسین گریستم ، آن روز هیچ غذا نخوردم تا شب فرا رسید، از شدّت ناراحتى و غصّه خوابم برد.

در عالم خواب رسول خدا (ص ) را دیدم ، كه تشریف آوردند ولى سر و روى حضرت خاك آلود است ! و من شروع كردم به زدودن خاك وغبار از روى آن حضرت و عرض كردم یا رسول اللّه (ص ) من بفداى شما، این گرد و غبار كجاست كه بر روى شما نشسته است .

فرمود: امّ سلمه الان حسینم را دفن كردم !،

تحفة الزّائر مرحوم مجلسى ص 168.

نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: دوشنبه 1390/09/14 11:06 ق.ظ

چه کوتاه است فاصله میان

بالا رفتن دست علی(ع) و بالا رفتن سر حسین(ع) ...

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا...

نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: دوشنبه 1390/09/14 10:08 ق.ظ


مرحوم جنّت مكان حاج حسین نورى در دارالسلام خود نقل كرده است كه در كتاب كلمه طیّبه از مرحوم میرزا سید على صاحب شرح كبیر كه مى فرماید: من عصرهاى پنجشنبه مواظبت داشتم به زیارت قبرهائى كه در اطراف خیمه گاه است .

شبى در عالم رؤ یا دیدم كه رفته ام به زیارت همان قبرها، ناگهان شنیدم هاتفى به زبان فارسى مى گوید: خوشا به حال كسى كه در این زمین مقدس ( كربلا) مدفون شود، اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قیامت سالم مى ماند، و هیهات كه از هول قیامت سلامت باشد، كسى كه در این زمین دفن نشود.

موضوع: حکـایـت،

نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: یکشنبه 1390/09/13 08:07 ب.ظ


یكى از بانوان مؤمنه پرهیزگار به نام خدیجه ظهوریان فرزند عباسعلى كه هم اكنون قریب نود سال از عمر با بركت خود را پشت سر گذاشته و با آنكه نزدیك ده سال است بر اثر سكته از پا در آمده و با كمك عصا خود را به این سو و آن سو مى كشاند نماز جماعتش ترك نمى شود، نقل مى كند: حدود سى سال قبل مهر تربتى را كه خود از كربلا آورده بودم كثیف شده بود، آن را بردم در آب روان (آب خیابان وسط شهر مشهد مقدس ) شستشو دادم و در میان سطل گذاشته برگشتم ، روبروى مسجد دوازده امامى ها كه رسیدم با خودم گفتم خوب است مهر را بر گردانم ، تا وقتى كه به منزل مى رسم طرف دیگرش نیز خشك شود، مهر را كه برگردانیدم بر اثر خیس بودن طرف زیرین مهر، قدرى تربت به انگشت بزرگم چسبیده انگشتم را به دیوار روبروى مسجد مالیده و رفتم .

شب در خواب دیدم آقاى بزرگوارى كه به ذهنم رسید حضرت حجة بن الحسن امام زمان - ارواحنا فداه - هستند، سرشان را به همان جاى دیوار كه ذكر شده گذاشته و به من مى فرمایند: ((اینجا تربت جدّم حسین علیه السلام را مالیده اى !))

موضوع: حکـایـت،

نویسنده :مجید امیدی
تاریخ: یکشنبه 1390/09/13 06:05 ق.ظ


سید بن طاووس علیه الرّحمه از محمد بن احمد بن داوود نقل كرده است كه مى گفت :

من همسایه اى داشتم كه او را على بن محمد مى گفتند. گفت كه من هر ماه یك مرتبه به زیارت امام حسین (ع ) مى رفتم . و چون سنّم بالا رفت و جسمم ضعیف شد مدّتى به كربلا نرفتم ، و بعد از مدّتى پیاده روانه شدم ، و در مدّت چند روز به كربلا رسیدم ، زیارت كردم و نماز خواندم و چون به خواب رفتم دیدم كه حضرت امام حسین (ع ) از قبر بیرون آمده و به من مى گوید:

چرا مرا جفا كردى ؟ و قبل از این به من نیكوكار بودى !

گفتم اى سیّد جسمم ضعیف شده است و پایم بى قوّت شده است و در این وقت ترسیدم كه آخر عمر من باشد چند روز راه آمده ام تا به زیارتت رسیده ام و روایتى از شمابه من رسیده است مى خواهم از شما بشنوم ، فرمود: بگو!

گفتم كه روایت مى كنند كه شما فرموده اید: هر كه به زیارت من آید در حیات خود من او را بعد از وفاتش زیارت مى كنم .

فرمود: كه بلى من گفته ام و اگر او را در آتش جهنّم بیابم از آتش او را بیرون مى آورم .

بحارالانوار ج 101 ص 16 - المستدرك ج 2 ص 324.

موضوع: حکـایـت،

تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :