تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب نیایش

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :نیایش
تاریخ: یکشنبه 1389/12/29 08:11 ب.ظ

کارت پستال های زیبا به مناسبت تحویل سال جدید1390

 

خداوندا! در این آخرین لحظه های سال،

 دل من و دوستانم را

 چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده

 که هرکجا تردیدی هست، ایمان

هرکجا زخمی هست، مرهم

هرکجا نومیدی هست، امید

و هر کجا نفرتی هست، عشق جای آن را فرا گیرد.

عید سعید نوروز پیشاپیش برهمه برو بچه های گل با تو... اینم... و خانواده های محترمشون

مبارک باد.

با آرزوی سالی خوش، سرشار از تندرستی ،کامیابی و عشق روز افزون

موضوع: دل نــوشته،
کلمات کلیدی :مناجات ،تبریک سال نو ،
نویسنده :نیایش
تاریخ: جمعه 1389/12/27 11:16 ق.ظ

باز کن پنجره ها را...

 

باز کن پنجره هارا که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

 

 

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

ودرخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

 

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست.

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و طراوت  را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

وبهاران را باور کن.

                                                                            (( فریدون مشیری ))

نویسنده :نیایش
تاریخ: جمعه 1389/12/27 09:52 ق.ظ

عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد

دل خون شد و آن یار جگرسوز نیامد

 

نوروز من ار عید برون آمدی از شهر

چونست که عید آمد و نوروز نیامد

 

مه می طلبیدند و من دلشده را دوش

در دیده جز آن ماه دل افروز نیامد

 

خورشید چو رسمست که هرروز برآید

جانش هدف ناوک دلدوز نیامد

 

تا کشته نشد در غم سودای تو خواجو

در معرکه عشق تو پیروز نیامد

((خواجوی کرمانی))

موضوع: شعر،
کلمات کلیدی :انتظار ،عیدآمدو نوروز ،
نویسنده :نیایش
تاریخ: جمعه 1389/12/27 09:47 ق.ظ

هیچکس (( همراه )) نیست. ( تنهای اول )

دارنده بیشترین مشترک مدعی (( انتظار )) در دنیا!

اللهم عجل لولیک الفرج

موضوع: جمـلات زیبا،
کلمات کلیدی :سخن روز ،انتظار ،جملات زیبا ،
نویسنده :نیایش
تاریخ: پنجشنبه 1389/12/26 01:01 ب.ظ

انتظار

 

....در این لحظه های واپسین سال، در این تلاطم وصف ناپذیر، این پنجشنبه سرشار از یاد و خیال...بیا و ببین که چگونه ،زیر ایوانی از سکوت سر بر زانوی خاطرات گذاشته ام. غم نیامدنت وجودم را در بر گرفته، شام تاریکم را سحر بنما

ای روشنای عشق بیا و بر دل چشم انتظارم مرهمی بگذار

می دانم... از دون همتی ماست که نمی آیی... خوب می دانم منتظر یارانت هستی

کوتاهی ام را به حساب بی وفایی ام مگذار، اندیشه کوتاهم را باور کن و بدان اگر تا کنون نتوانسته ام حق انتظار را به درستی ادا کنم... بخاطر وسعت بی انتهای توست که در ژرفای ذهن کوچکم نمی گنجد.

دستگیرم باش تا من نیز به یاریت بشتابم...

مولای من!... قادر نیستم به تنهایی، سنگلاخ دنیا را با این ایمان ناقصم طی کنم.

دژی محکم می خواهم در برابر رذایل نفسم...

سپری فولادین در برابر هوا و هوسم...

و اعتقادی محکم در برابر اسلامم...

تمنا دارم ، این وجود بی وجود را بر کرانه محبتت ببخش و مرا نیز در صف یاران بی ادعایت بپذیر.

دعایم کن آقا!... در این لحظه های واپسین دعایم کن...

نویسنده :نیایش
تاریخ: چهارشنبه 1389/12/25 11:50 ق.ظ

                                    ابتدا و انتها

... یک برگ از تقویم باقی ماند و چند روز از روزهای سال. دقیقه ها واپسین گشته اند و ثانیه ها به دنبال هم در پی سرانجامشان فرار می کنند. انگار وقت تنگ است، حتی مجالی برای دم و بازدم نیست. به هر گوشه که خیره می شوی معرکه است و نگاهها همه سرشار از بی قراری... ابرها نیز چون زندانیه از قفس رهیده، به مثال باد می دوند. گویی تیری به دل آسمان اصابت کرده  و قلبش را از درون  شکافته که اینچنین می غرد و...  قطره های باران با حرارتی شگفت، در عمق خاک رخنه می کنند و آنزمان می شود که جوانه ها سربر می آورند و سبد سبد عطر نشاط و شادی را در اوج آسمان می گسترند... تا بهاری دوباره را ارمغان دشت و دمن کنند... آری می گویند بهار در راه است... و هنوز نیامده نسیم دلنوازش چه عاشقانه با روح و روان آدم بازی می کند. صدای پاها جور دیگری به گوش می رسد، گام ها تندتر شده اند و نبض ها سریعتر می زنند، همگان در شورند و شادمانه آمدنش را به انتظار نشسته اند. حتی درختان، قامت راست کرده اند و شاخه هاشان را به یمن شروع عطرآگینش می تکانند و اگر عمیق تر گوش فرادهی ، نجوای سبزه ها را خواهی شنید که چگونه از خرسندی بیداری دوباره شان تسبیح می گویند. اطلسی های رنگارنگ جلوی گل فروشی،چه مستانه  دل می برند تا مهمان سفره هفت سینت شوند. گرچه برف زمستانی خیال پاپس کشیدن ندارد، اما دیگر وقت است که مغلوب خورشید و شیده اش گردد تا عصاره وجودی را روان کوهساران سازد.....

اما با همه این شور و نشاط، افسوسی دلخراش در عمق وجودم جاخشک کرده که مرا به آهی جان سوز وا می دارد. با همه این احوال وقتی به خود می نگرم، به روزهایم، به گذشته ام، به کرده و ناکرده ام، به اعمالی که یکسال دیگر از من نابکار سرزد و من، غافل از لحظه ای درنگ... وای که چه زود دیر شد...

تازه می پندارم که چقدر دیر جنبیده ام، وقت تنگ شده ولی هنوز لکه های کبود دلم پاک نگشته اند و هر بار که در تلاش محو ساختنشان شدم، آلودگی بر لکه ها دامن زد و دایره سیاهی بزرگ و بزرگتر، انگار سرایت می کند و همه جا را مبتلای ننگ می سازد. نمی دانم چه باید بکنم؟ از طرفی ثانیه ها چون باد در گذرند و از سوی دگر تلاطم و اشفتگی چون طوفان دگرگونم ساخته. از بس در سکوت بلند خویش فریادی از ضعف سر دادم که دیگر نایی برای نفس باقی نمانده. حس می کنم پای رفتنم فلج شده... نکند از قافله جابمانم؟؟...

نویسنده :نیایش
تاریخ: چهارشنبه 1389/12/25 11:41 ق.ظ

به آرامی آغاز به مردن می کنی!

اگر سفر نکنی      اگر کتاب نخوانی      اگر به اصوات زندگی گوش ندهی      اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی!

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی      وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی!

اگر برده عادتهای خود شوی      اگر همیشه از یک راه تکراری بروی      اگر روزمرگی را تغییر ندهی    

 اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی      اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی    

 تو به آرامی آغاز به مردن می کنی!

اگر از شور و حرارت      از احساسات سرکش      از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند     

و ضربان قلبت را تندتر می کنند... دوری نکنی      تو به آرامی آغاز به مردن می کنی!

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی      اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی     

اگر ورای رویاها نروی      اگر به خودت اجازه ندهی که دست کم، یکبار در تمام زندگی ات، ورای مصلحن اندیشی بروی   

 تو به آرامی آغاز به مردن می کنی!

امروز زندگی را آغاز کن!      امروز مخاطره کن!      امروز کاری کن!      نگذار که به آرامی بمیری!

( پابلو نرودا )

موضوع: مـطالـب جـالـب،
کلمات کلیدی :جوان ،زندگی ،امید ،تحول ،
دنبالک ها: برگریزان امید
نویسنده :نیایش
تاریخ: چهارشنبه 1389/12/25 11:34 ق.ظ

ماهی ها بی تقصیرند!!

... ماهی ها چقدر اشتباه می کنند ؛ قلاب،  علامت کدامین سؤال است که بدان پاسخ می دهند؟

قلابی که طعمه اش در دل اقیانوس چون مرواریدی سحرآمیز  می درخشد و اشراق نگاهش دل ماهی ها را از درون، می تکاند!

... مگر ماهی ها نمی دانند ؛ که در آن پس آبها ،انتهای آن علامت سؤال،

 صیادی بی رحم در کمین نشسته؟؟؟

... مگر به یاد ندارند ؛ پرپر شدن دوستانشان را؟؟؟

پس چرا نمی دانند؟... وای! ماهی ها چقدر ساده اند!

آخر به هوای کدامین عشق، دم در تله آن قلاب آهنین می گذارند؟

به هوای کدام رهایی ، پا در دل قفس می نهند؟

آنها که می دانند، جز بستر بی کران دریا، حیاتی برایشان رقم نخورده. آنها که می دانند جز نوازش شقایق های دریایی مرهمی ندارند وجز  پستوی کشتی شکسته ها، جایی برای قایم شدنشان نیست... پس چرا؟...

پس چرا، آب ، این پناه آشنا را قتلگاه آرزوهاشان می کنند؟

مگر هر ریسمانی که به حریم دریایی ات آویزان گشت، ریسمان رهایی توست؟

مگر هر میلی غریبه، حتی زیبا صورت و نگارین، که قصد شکارت، نه! حتی نگاهت را داشت، عاشق توست؟

اما نه!... من حق را به ماهی ها می دهم... آنها نمی دانند!

آنها که دل نهنگ ندارند تا گرگهای زمانه را بشناسند... آنها که دندانهای کوسه را ندارند تا هر بیگانه ای را در خود ببلعند.

آنها کوچکند!... کوچک و بی ریا!... دل نازکشان حتی، از آب حیاتشان زلال تر است.

آنها صاف و ساده اند!... آنها نمی دانند!...

آنها همه را چون آیینه بی غل و غش می پندارند، چون آب، زلال...

غافل از اینکه  این مروارید سحرآمیز ی که بر سر آن قلاب فولادین نقش بسته، آیینه نیست... آیینه نیست...

گوهر نیست... بلکه تیشه عمرشان است... آغاز پایانشان...

آری! در آزمون زندگی ما قلاب های زیادیست که وقتی اسیر طعمه اش می شویم،

 تازه می فهمیم ... ماهی ها بی تقصیرند!... ماهی ها بی تقصیرند!

تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :