تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب مهــشیــــد

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: شنبه 1389/11/23 11:30 ق.ظ

گل آفتاب گردان رو به نــــور می چرخد و آدمی رو به خدا

ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتاب گردان‌ به‌ خاك‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌كردم‌ كه‌ خورشید كوچكی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشید را پیدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، كاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ كردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ كه‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا كسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم...


نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: جمعه 1389/11/22 09:34 ب.ظ

-بعضی ها افکارشان بقدری بازاست که حرف حساب هم درآن بند نمی شود!

-متخصص کلیه بود، اما در مورد کلیه بیماریها اظهار نظر می کرد!

-گفت: «چه لک لک قشنگی!»
نگاهش به پیراهنم بود که دو تا لک از غذای دیشب رویش باقی مانده بود!

-اگر برف می دانست

كره ی خاكی اینقدركثیف است ، هنگام فرود آمدن لباس سفید نمی پوشید!

-غروب از قایم‏باشك شب و روز خسته شد!

-ترشی خنده هایم را برای روزهای غمگین در شیشه های زندگی می اندازم!

-شاعرحواس پرت شعرهایش را در مغزش جا میگذارد!

-برای آنکه سایه ام سنگین نشود رژیم می گیرم!

-هیچ فضانوردی زودتر از معتاد به فضا نمی رود!

-انجیر از قیمت خود تعجب کرد و خشک شد!

-می خواست از خودش عکس بگیرد روی کاغذ نوشت "خودش" و عکس گرفت!

-آدمهای تنبل خیلی با ادبند چون همیشه دست روی دست میگذارند!



نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: جمعه 1389/11/22 05:30 ب.ظ

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.

روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد!

با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت:

از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!


موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :داستان ،مطلب خواندنی ،راز ،
نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: جمعه 1389/11/22 12:01 ب.ظ
گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند...

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است !



>گروس عبدالملکیان<
موضوع: شعر،
کلمات کلیدی :شعر زیبا ،گروس عبدالملکیان ،شعر معاصر ،
نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: پنجشنبه 1389/11/21 04:30 ب.ظ
موضوع: تصویـر،
کلمات کلیدی :عکس ،تصویر عاشقانه ،چتر ،LoVe ،
نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: پنجشنبه 1389/11/21 12:15 ب.ظ
مرد پیر شده بود . دیگر نمی توانست گیتار بزند و سکوتی ابدی بر خانه اش حکم می راند .
باید کاری می کرد ، پس از ساعتی فکر ، گیتارش را برد توی حیاط گذاشت و دور و بر آن خرده نان ریخت.
پس از چند روز ، درست وقتی که داشت جان می داد ، سکوت خانه اش شکسته شد و او با خوش حالی چشم هایش را بست.پرنده ای آمده؛در گیتارش لانه کرده بود.

>رسول یونـــــــان<


نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: پنجشنبه 1389/11/21 11:01 ق.ظ
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
اینجا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه
و دست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربانیت را ثابت کنی
ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی و من دیگر آزارت نمی دهم .
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کسی تعریف نمی کنم
مطمئن باش هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم
مطمئن باش ...



موضوع: تصویـر، دل نــوشته،
کلمات کلیدی :نثر زیبا ،متن عاشقانه ،
نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: چهارشنبه 1389/11/20 12:33 ب.ظ

ما موجودات خاكی نیستیم كه به بهشت می رویم. ما موجودات بهشتی هستیم كه از خاك سر بر آورده ایم

>دکتر حسین الهی قمشه ای<

هر كس با استعدادهایی خلق شده كه باید آنها را به كار بندد . به كار بستن آنها ، بزرگترین سعادت در زندگی هر فرد است

>گوته<

وقتی یک سیب قرمز رو گاز می زنی و یه کرم سالم وسط سیب می بینی ، زیاد ناراحتی جایز نیست ؛

موقعی باید افسوس خورد که بعد از گاز زدن سیب ؛ یک کرم نصفه ببینی !

>ویلیام شکسپیر<




موضوع: جمـلات زیبا،
کلمات کلیدی :سخن زیبا ،جمله ی حکیمانه ،
نویسنده :مهــشیــــد
تاریخ: چهارشنبه 1389/11/20 10:10 ق.ظ




از روزی
که تــــــــــو پا به زمین گذاشتی
گرمــــــــ شدنش آغـــــــاز شد
و هنـــــــوز دانشمندان در پی آنند
که چـــــرا
یخ هــــــــای قطب جنوبـــــــ آب می شوند


>میـــــــــلاد تهــــــــرانی<
موضوع: شعر، تصویـر،
کلمات کلیدی :شعر ،تصویر ،مطلب دوست داشتنی ،
تعداد کل صفحات : 7 ... 4 5 6 7
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :