تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب آریـایـی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


نویسنده :آریـایـی
تاریخ: شنبه 1389/11/9 03:14 ق.ظ
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد 

ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد 

نامه ی مهرتو دردیده چراغی افروخت 

که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد 

نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن 

چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد 

گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق 

طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد 

ناگهان ید تو بر جان و دلم شعله فکند 

دل تنها شده ام برق جهان پیما شد 

آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال 

در همان حالت سوازدگی در وا شد 

باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ 

قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد 

آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست 

لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد 

بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب 

ای عجب بار دگر دور جدایی ها شد 

ای پرستو ی مهاجر چو پریدی زین بام 

بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد 

باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

مهدی سهیلی

برگرفته از وبلاگ خلوت دل

نویسنده :آریـایـی
تاریخ: شنبه 1389/11/9 03:09 ق.ظ
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.
اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی
را شادمانه‌تر كن.......
اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش.........

برگرفته از وبلاگ خلوت دل
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: دوشنبه 1389/10/6 08:42 ب.ظ

من یقین دارم که برگ،
کاین چنین خود را رها کرده ست، در آغوش باد
فارغ است از یاد مرگ!
لاجرم، چندان که در تشویش ازین بیداد نیست
پای تا سر،
زندگی ست!

آدمی هم مثل برگ،
می تواند زیست بی تشویق مرگ،
گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را
می تواند یافت، لطف
« هرچه باداباد » را!


فریدون مشیری

برگرفته از وبلاگ خلوت دل

نویسنده :آریـایـی
تاریخ: دوشنبه 1389/10/6 08:40 ب.ظ

در آن هنگام که می گردد نفس در سینه ها خاموش

نمی خواهم کسی از مردن من با خبر گردد

نمی خواهم پدر برهم نهد چشمان بازم را

نمی خواهم که مادر سختی جان کندنم بیند

ولی ای دوست

اگر روزی رفیقی مهربان آمد

زتو پرسید فلانی کو...؟؟!

بگو در سنگر ناکامی و حسرت بسی جان داد

ولی تا لحظه آخر چنین می گفت:

امید من .... بود.


برگرفته از وبلاگ خلوت دل 

نویسنده :آریـایـی
تاریخ: دوشنبه 1389/10/6 08:36 ب.ظ

تو را با دیگــــری دیــدم که گرم گفتگــــــــــو بــودی

با او آهستـــه میرفتــی، سراپا محــــــو او بــــودی

صدایت کردمـــــــو بر من، چو بیگانه نگـــــــه کردی

شکستی عهد دیرین را ، گنه کردی! گنــــه کردی!

گناهت را نمی بخشــــم!

گناهت را نمی بخشـــم!

چه شبها را که من تنها، به یاد تو سحـــــــر کردم

چه عمری را که بیهــــــوده به پای تو هـــــدر کردم

تو عمــــــرم را تبه کردی،گنـه کردی،گنــــــه کردی!

گناهت را نمی بخشــــم! گناهت را نمی بخشــــم!

همین بود آن وفــــــــــــــایی را کـــه میگفتــــــی!؟

همین بود آن صفـــــــــــایی را که میگفتـــــــــی!؟

تو که خود اینچنین بودی،چــــرا روزم سیه کردی؟

گنـــه کردی! گنـــه کردی!

گناهت را نمی بخشـــم!گناهت را نمی بخشـــم!

برگرفته از وبلاگ خلوت دل 

نویسنده :آریـایـی
تاریخ: چهارشنبه 1389/10/1 08:51 ب.ظ
رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عكس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

(( هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم كرده تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد كه برد.

***

به درك راه نبردیم به اكسیژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولی آن نور درشت،

عكس آن میخك قرمز در آب

كه اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

***

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت كن

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.))

***

باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم.

سهراب سپهری

برگرفته از وبلاگ خلوت دل





نویسنده :آریـایـی
تاریخ: چهارشنبه 1389/10/1 08:50 ب.ظ
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

سینه را بر سر مقصود سپر باید کرد

از شب و ظلمت و از ظلم نباید ترسید

تا به خورشید فقط ذکر سحر باید کرد

به وصال دل از این راه خبر باید داد

و جهان را هم از این راز خبر باید کرد

تیغه ی درد اگر از رگ و جان داشت گذر

عاقبت از لبه ی تیغ گذر باید کرد

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

موج در موج اگر شاهد دریا باشیم

قطره قطره به دل دوست اثر باید کرد

از سفر جز هنر عشق نباید آموخت

از دل خود به دل دوست سفر باید کرد

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

یار من چرخ به دلخواه نخواهد چرخید

تا بدانی به چه تدبیر هنر باید کرد

فتح این قله ی آزاد به آسانی نیست

عشق من در سفر عشق خطر باید کرد

لیلی گلزار

برگرفته از وبلاگ خلوت دل




نویسنده :آریـایـی
تاریخ: چهارشنبه 1389/10/1 08:47 ب.ظ
خوش بوَد یاریّ و یاری بر کنار سبزه زاری

مهربانان روی بر هم وز حسودان بر کناری

هر که را با دلستانی عیش می افتد زمانی،

گو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری

راحتِ جان است رفتن با دلارامی به صحرا

عین ِ درمان است گفتن دردِ دل با غمگساری

هر که منظوری ندارد، عمر ضایع می گذارد

اختیار این است، دریاب، ای که داری اختیاری

عیش در عالم نبودی گر نبودی روی ِ زیبا

گر نه گل بودی ، نخواندی بلبلی بر شاخساری

بار بی اندازه دارم بر دل از سودای جانان

آخر ای بی رحم ، باری از دلی برگیر  باری

دانی از بهر  چه معنی خاکِ پایت می نباشم ؟

تا تو را ننشیند از من بر دل ِ نازک غباری

ور تو را با خاکساری سر به صحبت در نیاید

بر سر راهت بیفتم تا کنی بر من گذاری

زندگانی صرف کردن در طلب، حیفی نباشد

گر دری خواهد گشودن، سهل باشد انتظاری

دوستان معذور دارند از جوانمردیّ و رحمت

گر بنالد دردمندی  یا  بگرید  بی قراری

رفتنش دل می رباید، گفتنش جان می فزاید

با چنین حسن و لطافت، چون کند پرهیزگاری ؟

عمر سعدی گر بر آید در حدیثِ عشق، شاید

کو نخواهد ماند بی شک، و ین  بمانَد یادگاری

سعدی

برگرفته از وبلاگ خلوت دل



نویسنده :آریـایـی
تاریخ: چهارشنبه 1389/10/1 08:47 ب.ظ
بر دو چشم من نشین ای آنکه از من ، من تری

تا قمر  را  وانمایم  کز  قمر   روشن تری


اندر آ در  باغ ،   تا  ناموس ِ  گلشن  بشکنی

زان که از صد باغ و گلشن ، خوش تر  و  گلشن تری


تا که  سرو  از شرم قدّت ، قدّ ِ  خود  پنهان کند 

تا زبان اندر کشد سوسن ، که تو   سوسن تری


وقتِ لطف ای شمع ِ جان ، مانندِ  مومی نرم و رام

وقتِ ناز  ،  از  آهن و پولاد ،  تو  آهن تری


زان سبب هر خلوتی  سوراخ ِ  روزن را  ببست

کز  برای روشنی ،  تو  خانه را   روشن تری

مولانا

برگرفته از وبلاگ خلوت دل



نویسنده :آریـایـی
تاریخ: چهارشنبه 1389/10/1 08:45 ب.ظ
موج ِ  رقص انگیز  ِ  پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا  از  لغزش ِ  پیراهنش

حلقۀ گیسو به گِردِ  گردنش حسرت نماست
ای دریغا گر رسیدی دستِ من  بر  گردنش

هر دَمم پیش آید و با صد زبان خوانَد به چشم
وین چنین بگریزد و  پرهیز باشد  از  منش

می تراود  بویِ جان  امروز  از  طرفِ چمن
بوسه ای  دادی مگر  ای  بادِ گلبو  بر  تنش

همرهِ دل در پی اش  افتان و خیزان  می روم
وه که گر روزی به چنگِ من  در افتد  دامنش

در  سراپای وجودش  هیچ  نقصانی  نبود
گر  نبودی  این همه  نامهربانی کردنش

سایه ، کی باشد شبی کان رَشکِ ماه و آفتاب
در  شبستانِ  تو   تابد  شمع ِ  رویِ  روشنش


هوشنگ ابتهاج (سایه)

برگرفته از وبلاگ خلوت دل




تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :