تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب آریـایـی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1390/02/18 01:28 ق.ظ
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد


و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب ،

اندام تورا ،

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.


سهراب سپهری
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1390/01/28 02:14 ب.ظ
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم

اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم



بر این سرای ماتم و در این دیار رنج

بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم



ما را غم خزان و نشاط بهار نیست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم



گر دست ما ز دامن مقصد كوته است

از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم



تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را

ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم



یكدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم

چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم



از عمر جز ملال ندیدم و همچنان

چشم امید بسته به فردا نشسته ایم



آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم



ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش

كز عالمی بریده و تنها نشسته ایم



تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر

مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم



تا با هزار ناز كنی یك نظر به ما

ما یكدل و هزار تمنا نشسته ایم



چون مرغ پر شكسته فریدون به كنج غم

سر زیر پر كشیده و شكیبا نشسته ایم



فریدون مشیری

برگرفته از وبلاگ خلوت دل
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1390/01/28 02:11 ب.ظ
زندگی در نظرم

خاستگاهیست که افکارِ تو را

به پریشانی یک واهمه محدود کند

جای هر تجربه یک شرم که در جلد تو فریاد زند

سخت شادی و چه سود

فصل هر مرغِ بهاری به خزان می گرود

زندگی فاجعه ای کوتاه است

شغل پر مشغله ی شخم زدن را داراست

و در آن تا به خودت می آیی

سرخی چیره ی صد زخم به رویت پیداست

زندگی شرطِ دگردیسی از بنده به ماست

جای فریادِ تک اندیشان نیست

هر که از خویشی خود دم بزند رو به فناست

تو در این محبسِ نفرین شده ی آدمیان 

بی ریا باش و بر این اصل بمان

زندگی نیست همان واژه ی کفر آمیزی

که تو با آن به تن حادثه ها می تازی

فکر آن لحظه مباش

که چه شد

و چه را می بازی

زندگی در نظرم

جای کندوهاییست

که در آن یک تنه از زهر عسل می سازی


بهمن کیاست

برگرفته از وبلاگ خلوت دل
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1390/01/28 02:09 ب.ظ
مرا نسپر به فصل سرد دوری

كه من از فاصله آزرده هستم

مرا از درد بی تابی رها كن

شكستم، در غم دوری شكستم




نگو پیوند ما آغاز رنج است

كه من با رنج تو زیباترینم

به من فرصت بده درگیرِ با تو

به پای این دل شیدا نشینم




نگو این جاده تاریك و سیاه است

كه چشمان تو فانوس من هستند

تمام سایه ها در باور من

به محض گم شدن در تو شكستند




كمك كن تا كه من عاشق بمانم

اگر خواهی كه مرگم را نبینی

اگر امروز و فردا هم بمیرند

به سوگ لحظه ها باید نشینی




كمك كن تا به تو پیچیده باشم

كه من نیلوفرم در قصه ی دل

كمك كن تا كه من بی تو نمیرم

در این بیهوده بودنهای باطل




بگیر از چنگ دیوِ ناامیدی

مرا با آیه های ناب ِ روشن

مرا نسپر به فصل سرد دوری

كه دوری از تو یعنی مُردن ِ من!


نرگس عینی

برگرفته از وبلاگ خلوت دل
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1390/01/28 02:03 ب.ظ

از تو بارانی شدن عشق است

از لبانت موج و موسیقی

از صدایت عطر و ابریشم

بوی فروردین عبارت از نگاه توست. 

می‌وزی بر من

ناگهان سر می‌روم از تو.


 سید علی میر افضلی 


برگرفته از وبلاگ خلوت دل

نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1390/01/28 01:58 ب.ظ

اولین روزکه چشمامو وا کردم دیدم یکی کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه می کرد بهش گفتم تو کی هستی؟

گفت من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم

گفتم: تا همیشه پیشم میمونی؟

گفت: آره

گفتم: باهام بازی میکنی؟

گفت: نه

گفتم: واسه چی؟

گفت: من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم

من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت: هنوز گریه نکن

گفتم: واسه چی؟

گفت: هنوز وقتش نرسیده

من هم بیشتر گریه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت: میدونی این کیه؟

گفتم: نه

گفت: این مادرته

گفتم: مادر چیه؟

گفت: مادر دلسوزترین فرد دنیاست

خیلی هم دوست داشتنیه

گفتم: باهام بازی میکنه؟

گفت: آره

گفتم: من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو

گفت: ولی...

گفتم: ولی چی؟

گفت: اون تو رو تنها میزاره

گفتم: نه اون منو دوست داره تنهام نمیزاره

منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید

اون گفت: این رو میشناسی؟

گفتم: نه

گفت: این پدرته

گفتم: پدر؟

گفت: آره

گفتم: این کیه؟

گفت: این مهربانترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره

گفتم: باهام بازی میکنه؟

گفت: آره ولی آخر تنهات میزاره

گفتم: تو دروغ میگی اون منو دوست داره

دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت

 ویه بوس به دستام داد

گفت: میدونی این کیه؟

گفتم: نه

گفت: این خواهرته

گفتم: خواهر؟

گفت: آره خواهر هم راز هم درد همبازی

گفتم: این پیشم میمونه؟

گفت: نه اونم تنهات میزاره

گفتم: آخه چرا؟اون که منو دوست داره

گفت: همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم

وتنهات نمیزارم

گفتم: نه

و بعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد

گفت: میدونه این کیه؟

گفتم: این همونیه که منو تنها نمیزاره؟

گفت: نه اون هم تو رو تنها میزاره

گفتم: نه نه نه

گفت: اون برادرته دوستت داره

هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند

گفتم چرا؟

گفت: تنهات میزاره

بعد روزها گذشت سالها گذشت تا من بزرگ شدم

و با آدم های دیگری آشنا شدم

ولی اون همش میگفت: اونها تورو تنها میزارن

تا روزی که....

داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه

اول بهش توجه نکردم ورفتم

روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده

و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم

وسریع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد

وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد

وهمیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود

یک روز که داشتم از اونجا گذرمیکردم

دیدم یکی اومد جلوم ایستاد وشاخه گلی به طرف من گرفت

وقتی نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرش بودم

به چشماش نگاه کردم خودشو آورد جلوتر

بهم گفت دوستت دارم....

دیدم یکی بهم گفت: تنهات میزاره

آره خودش بود همونی که همیشه باهام بود و میگفت تنهام نمیزاره

گفتم: اون که دوستم داره

گفت: این دلیل موندن نیست

هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ

کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدایی میترسیدم خیلی....

روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست

دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی

به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود

 اما دستاش توی دستای یکی دیگه....

توی اون لحظه دیدم یکی دست رو شونه هام گذاشت

گفت: دیدی گفتم با تو نمیمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم

گفتم: تو که تنهام نگذاشتی

گفت: آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم

گفتم: تو کی هستی؟

گفت: غم

گفتم: غم؟

گفت: آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره

اشکامو پاک کردم ورفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود.....


برگرفته از وبلاگ خلوت دل

موضوع: دل نــوشته،
کلمات کلیدی :غم ،دل نوشته ،غم و تنهایی ،
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1389/12/1 03:11 ق.ظ
در باور احساساتم

نبود تو معنی نمی گیرد

چرا كه نبود تو

همه دلیل ها را با خود می برد

و هیچ قلبی بدون دلیل

نخواهد زد

ای تمام هستی ام

بودنت را همیشگی كن

كه نبودنت را در باورم

جایگاهی نخواهد بود . . .



امیر سامان رنجبر

برگرفته از وبلاگ خلوت دل
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1389/12/1 03:07 ق.ظ

روز تنهایی من... 

روز نیلوفری یاد تو بود 

یاد لبخند نگاهت ... 

یاد رویایی آغوش تو بود 

روز تنهایی من... 

چهره سرد زمین یخ زده بود 

گره مردمك چشم تو باز 

به نگاه شب تنهاییمان زل زده بود 

روز تنهایی وغم.! 

قدر دلتنگی من... 

آســـمان پــیدا بود 

..... 

... 

آخرین قطره اشكت ... 

روی بیراهه ی ذهنم لغزید 

یـــــــــاد بــــــاد.... 

یاد خاكستری بغض قدیمی 

كه در آغوش نگاه تو شكست 

یادی از رنگ فراق 

رنگی از...داد ســــكـوت!!! 

..... 

... 

اشك من جاری شد... 

جای تو خالی بود 

جـــــــــای تـــــــــو ... 

عكس تو درطاقچه ی كوچك قلبم خندید 

شعر دلتنگی من سخت گریست 

..... 

... 

روز تنهایی من... 

بـــی تـــــــــــــو گذشت... 

بــــی تـــــــــو نوشت... 

بــــی تو شكست...

برزگر

برگرفته از وبلاگ خلوت دل
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: یکشنبه 1389/12/1 03:01 ق.ظ
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم
چه می‌خواهی چه می‌جویی در این کاشانه عورم 
چسان گویم چسان گریم حدیث قلب رنجورم 
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردم 
نمی‌دانی چه میدانی که آخر چیست منظورم
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم
کجا می‌خواستم مردن حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم 
چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم 
از این دوران آفت زا چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود درد بود و ماتم و هجران
 هرآن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم
 ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پرگشته این صد پاره دامانم 
چه می‌پرسی که چون مردم چسان پاشیده شد جانم 
چرا بیهوده این افسانه‌های کهنه برخوانم
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم 
که خون دیده آبم کرد و خاک مرده‌ها نانم
همان دهری که با پستی به سندان کفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی 
وجودم حرف بی‌جایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد،‌ افسانه شد روزم به صد پستی
کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان
 به جای گریه بر قبرم بکش باخون دل دستی 
که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی
نه غمخواری،‌نه دلداری ، نه کس بودم دراین دنیا
در عمق سینه‌ی زحمت نفس بودم در این دنیا
 همه بازیجه‌ی پول و هوس بودم در این دنیا
به شب‌های سکوت کاروان تیره بختیها 
سراپا نغمه‌ی عصیان جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر گور باشادی 
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

کارو

برگرفته از وبلاگ خلوت دل
نویسنده :آریـایـی
تاریخ: سه شنبه 1389/11/12 01:48 ق.ظ

یکی از اساسی ترین توهمات آدمی

 این است که گمان می کند عشق را می شناسد

به همین سبب از تجربه ی عشق عاجز است ...

هر کسی می پندارد که می داند عشق چیست

بنابراین نیازی به تجربه ی آن احساس نمی کند

به همین دلیل عشق با دنیای ما قهر کرده است

ما با عاشقانی روبروییم که از عشق تهی اند ...

والدین تظاهر می کنند که

فرزندانشان را دوست دارند

شوهران تظاهر می کنند

همسران تظاهر می کنند

تظاهر و تظاهر ...

البته هیچ کس به عمد این کار را نمی کند

بسیاری از آن ها نمی دانند که چنین می کنند

ای کاش از همان ابتدا آدم ها می آموختند که

 

عشق برترین هنر زندگیست ...

 

به جادو می ماند و معجزه می کند....!

ای کاش می آموختند که عشق را باید کشف کرد

باید برای کشف آن زحمت کشید

باید به ژرفای آن رفت و شیوه های آن را آموخت!

عشق هنر است ...

عشق ورزیدن مهارت نیست

بلکه امکانی بالقوه در همگان است

به همین سبب امید آن هست که

روزی همگان به بلندای بلند عشق صعود کنند ...

در واقع تنها در چنان روزی است که

انسانیت حقیقی زاده می شود

ما هنوز پیش از آن واقعه ی عظیم زندگی می کنیم

آن واقعه ی بزرگ و باشکوه هنوز رخ نداده است ...


«اوشو»  


برگرفته از وبلاگ خلوت دل

تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :