تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب سپیده

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


نویسنده :سپیده
تاریخ: دوشنبه 1390/02/19 11:29 ب.ظ

کبوتر های عاشق بوده ایم ما

از این دنیای خاکی رو به بالا

پر پرواز خود را باز کردیم

پریدیم هر دو تامان تا کجا ها


فریبا شش بلوکی
موضوع: شعر،

نویسنده :سپیده
تاریخ: جمعه 1389/11/29 01:47 ب.ظ
از لبانم بشنو :
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،از لبانم بشنو :
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست.))




نمیدونم چه کسی شاعر این شعر زیباست متاسفانه
نویسنده :سپیده
تاریخ: جمعه 1389/11/29 01:41 ب.ظ
مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه
ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه
دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه
فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه
تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه
گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه
چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه
میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه


احسان تاجی
نویسنده :سپیده
تاریخ: دوشنبه 1389/09/15 05:57 ب.ظ

تنها ترین بودم ولی ، بغضی در  این جانم نبود

نشکستم این سکوت دل،تا در تنم جانم نبود

فریاد گشتم بعد از آن ، از کوه ها هم دور تر

چون موج در دریای دور ، چون ابر در آن دور دست

آتش شدم در جان و باز ، در ظاهرم همچون نسیم

آرام همچون روح گل ، رقصان به مانند نسیم

پرواز یک پروانه را ، در خواب دیدم بارها

اکنون چو پروانه به دشت ، می گردم اکنون سال ها

در خاک سرد رفته است ، این جسم بیمار و ضعیف

در اوج و بالا رفته است ، این روح آرام و لطیف

تنها ترین بودم ولی ، اکنون رها در آسمان

آزاد در دور زمان ، تنها تر  اما شادمان

برگرفته از وبلاگ مشق دل بزرگان

سروده ایی از  آقای
ایمان شیرین
نویسنده :سپیده
تاریخ: دوشنبه 1389/09/15 02:23 ب.ظ
سیب سرخی رابه من بخشید و رفت
ساقه سبز دلم را چید و رفت
عاشقی های منو باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت
باغ هجرش را مدارا می کنم گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت
نویسنده :سپیده
تاریخ: شنبه 1389/09/13 08:26 ب.ظ
ســـــلام

امید وارم همگی خوب باشید ,

اول یه احوال پرسی با نویسندگان کنم ,

چند روزیه از زهره جون خبری نیستـــــ   خوبی خانومی؟؟

مــریم پاییــزی عزیز  هم فکــر کنم هنوز نرسیدن بیان وبلاگ تا از اشعار خودشون و اشعار مورد نظرشون استفاده

کنیم~ خدا کنه هرجا هستند خوب و خوش سلامت باشن ~

آقا هادی هم که خدا رو شکــر هستند و دستشون درد نکنه  با مشغله ایی که داره میان وبلاگ~

سارا خانم هم فکــر کنم هنوز نرسیدن بیان تا از نوشته هاشون استفاده کنیم~

بچه های عزیز امــروز یه دوست خوب و نویسنده مهــربون و خوب و (به قول میلاد هزار تا خصلت خوب ) به جمع

ما اضافه شدن ,

من از همینجا از آریایی عزیز که قبول کردن و افتخار دادن و به جمع ما پیوستند کمال تشکر رو دارم

تبــریک میگم این مناسبت رو

خدا کنه همیشه ما دوستا همینجور کنار هم باشیم


نکته مهم من امروز هرچی وارد وبلاگ شدم قالب سایت برام باز نشد به میلاد گفتم واسه اونم باز نشد اما

مثل اینکه میلاد گفت واسه زهره خانم باز میشه ,

واسه همین میلاد موقتا یه قالب ساده رو انتخاب کردند تا این مشکل حل بشه و مجدد بریم روی اون قالب

دوست داشتنی خودمون


سرتون رو درد نیارم دیگه

خوب باشید
خدانگهدار
نویسنده :سپیده
تاریخ: شنبه 1389/09/13 03:47 ب.ظ

این داستان یک داستان واقعی است!

یک شب کار مهمی برام پیش اومد و مجبور شدم شبانه به شهر برم. ماشین را روشن کردم و حرکت کردم. شنیده بودم که جاده ای که به سمت جنگل می رفت کوتاه تره. پیچیدم توی خاکی و وارد جاده جنگلی شدم. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد از این بدتر نمیشد. هرکاری کردم روشن نمیشد.

 وسط جنگل بودم ، ناگهان بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. شروع به دویدن کردم. هر چه تندتر می دویدم باران هم  شدیدتر می شد. فقط یه معجزه می تونست من را نجات بده!

دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.  من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نگاه کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیچکسی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم! داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره. ناگهان تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که از نفس افتاده بودم.  دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم نگاه کردم به در و دیدم که یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

 یکیشون داد زد:

هه هه هه! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم زیر بارون ماشینو هل میدادیم، پرید توی ماشین!!!؟


برگرفته از وبلاگ یادداشت های یک دانشجو

موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :بهترین داستان های پند اموز ،بهترین داستان کوتاه ،جدیدترین داستان های 89 ،داستان 2011 ،داستان 89 ،داستان آموزنده ،داستان امروز ،داستان با معنی ،داستان برای خواندن ،داستان توپ ،داستان جالب ،داستان جالب جدید ،داستان جدید ،داستان حکیمانه ،داستان خنده دار ،داستان خیلی خوادنی ،داستان خیلی خیلی جدید ،داستان داغ ،داستان رمانتیک ،داستان عشق ،داستان عشقولانه ،داستان عشقی ،داستان قشنگ ،داستان كوتاه جدید ،داستان كوتاه رمانتیك ،داستان مرموز ،داستان ها ی خواندنی ،داستان های 89 ،داستان های زیبا ،داستان های زیبای خواندنی ،داستان های عاطفی ،داستان های مذهبی ،داستان پند آموز ،داستان پندانگیز ،داستان کوتاه ،داستان کوتاه واقعی ،داستانهای واقعی ،داستانک جالب ،داستانک جدید ،داستانک زیبا ،داستانک وقعی ،داستانک کوتاه واقعی ،داسن خوندنی ،دانلود داستان جدید ،دانلود داستان های زیبا ،دانلود رمان ،رمان ،رمان 2010 ،رمان عاشقانه ،سایت تخصصی داستان کوتاه ،سایت داستان ،سایت داستان عاشقانه ،سایت داستانهای عاشقانه ،عاشقانه ،عاشقانه ها ،عشق ،عشقولانه ،متن خواندنی ،مرجع داستان ،نوشته جالب ،وبلاگ داستان ،وبلاگ داستان های عاشقانه ،وبلاگ داستانهای عاشقانه ،وبلاگ منبع داستان ،
نویسنده :سپیده
تاریخ: شنبه 1389/09/13 01:46 ق.ظ
~~~

هیچ گاه کسی را تحقیر نکن

شاید محبوب خدا باشد

~~~



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :