تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مطالب عبدالله خسروی

تصویر ثابت

بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه


تاریخ: سه شنبه 1392/08/28 05:38 ب.ظ


 
چون با خودشان بیگانه ام مرا از جمع رانده اند ..

 میگویند دیوانه ام ..

 کسی حال ما را نمی فهمد ..

 سالهاست آلت دست خنده مشتی احمقم ..

 جوانان ریشخندم می کنند

 و کودکان بطرفم سنگ پرتاب می کنند ..

 کاش می فهمیدند آدم دیوانه نیست

 ولی دیوانه هم آدم است ..

 هر که در جمع چوبش میزنند

 دق دلی اش را سر تنهایی من خالی می کند .

 رسم معرفت نیست اما آدم های عاقل

 دیوانه را هم به گریه میندازند ..

 آدم ها مرا شیرین عقل نامیده اند

 و خودشان تلخ فکر می کنند ..

 چون که دنیا را سراب دیده ام از آن رو فقط میخندم ..

 ساده ام و یکد ست لباس بیشتر نمی پوشم ..

 من با تمام جنونم یکرنگ دارم ..

 عاقلان اینقدر لباس های مختلف می پوشند

 و خودشان را رنگ می کنند همدیگر را نمی شناسند ..

 این بار مرا دیدی ..

 از خودت نران ..

 کمی مهر مهمانم کن ..

 آنوقت روز موعود به گریه هایت نمی خندم ..

 عبدالله خسروی 

تاریخ: یکشنبه 1392/08/26 06:55 ب.ظ



 
نگران بازی های زندگی هستم ..

 دیگر کودک نیستم ..

 آدم ها بجای سرم به دلم دست می کشند و می روند ..

 ما همدیگر را می خریم حتی به نگاهی و سلامی ..

 کوتاه زندگی می کنیم

 چون عمر شادی هایمان کم است ..

 روز روشن راه را گم کرده ایم ..

 شب ها به فکر مردن هستیم ..

 تمام عجله ما برای رفتن به خیابان هاست ..

 آنجا می شود دروغ گشت و الکی خندید ..

 ما مردمان عادت هستیم و با تعارف زندگی می کنیم ..

 آموخته ایم تسلیم تقدیر شویم ..

 وقتی برایمان اتفاقی می افتد توجیه ساده ای داریم

 (حتما قسمت این بوده ) 

 زندگی را ساده یادمان دادند ..

 عبدالله خسروی

تاریخ: جمعه 1392/08/24 07:06 ب.ظ

به سرعت منتشر كنید: این دعاییست كه زمانیكه دعا كردی یكسال میگذرد و ملائكه نمیتوانند تمام حسنات آنرا بنویسند... فكر كن اگر منتشر كنی و برای مردم تكرار كنی چقدر اجر میبری نذار شیطان فریبت بده كه بگی بعدا انجام میدم... پیامبر از شیطان سؤال كرد كه ای لعنت شده همنشینت كیست؟ شیطان گفت: رباخوار گفت دوستت كیست؟؟ شیطان گفت: زنا كار گفت همنشین صمیمیت كیست؟؟ شیطان گفت: افراد مست و شرابخوار پیامبر فرمود: مهمانت كیست؟؟ شیطان گفت:دزد و سارق پیامبر فرمود كه پیامبرت كیست؟؟ شیطان گفت: شخص ساحر و سحر كننده پیامبر گفت: نور چشمی تو كیست؟؟ شیطان گفت: كسی كه قسم به طلاق خورد پیامبر فرمود كه حبیب و دوستدارت كیست؟؟ شیطان گفت كسیكه تارك نماز جمعه باشد پیامبر فرمود چه چیزی كمر تورا خورد میكند؟ شیطان گفت كه مجاهد فی سبیل ا... و كرد پای آنها پیامبر فرمود چه چیز جسمت را ضعیف میكند؟؟ شیطان گفت: توبه، توبه كننده پیامبر گفت: چه چیز جگر تورا میسوزاند؟ شیطان گفت: زیادی استغفار در شب و روز پیامبر گفت: چه چیزی چهره ات را خوار میكند؟ شیطان گفت صدقه پنهانی و مخفی _اكرخواستی صاحب كنجی دربهشت شوی بكو''لاحول ولاقوة الابالله'' خدایاگفتم:خسته ام..گفتی: (لاتقنطوامن رحمة الله..*ازرحمت خداناامیدنشوید...زمر/35) گفتم:کسی نمی دونه تودلم چی میگذره...گفتی: (إن الله بین المرءوقلبه..*خداوندحائل است بین انسان وقلبش...انفال/26) گفتم:کسی راندارم...گفتی: (نحن إقرب إلیه من حبل الورید..*ماازرگ گردن ب تونزدیک تریم...ق/16) گفتم:ولی انگاراصلأمنوفراموش کردی...گفتی: (فاذکرونی،أذکرکم..*منویادکنیدتابه یادشماباشم...بقره/152)اگه ثواب یکساله میخوای اینوبه دوستات بفرس اگر خوشت آمد بفرستش . . . . . و اگر خوشت نیامدتصور كن چیزی ندیدیً . . . ۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞ *•.¸.•*بِسْمِ اللهِ الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیمِ*•.¸.•* قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ۩۞ اللَّهُ الصَّمَدُ ۞لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ۞وَ لَمْ یَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ۞ ۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞ *•.¸.•*بِسْمِ اللهِ الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیمِ*•.¸.•* ۞ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ۞ مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ۞وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ ۞وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ ۞ وَ مِنْ شَرِّحَاسِدٍ إِذَا حَسَد ۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞ *•.¸.•*بِسْمِ اللهِ الْرَّحْمَنِ الْرَّحِیمِ*•.¸.•* قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاس مَلِكِ النَّاس إِلَهِ النَّاس مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاس الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاس ۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞ بدا به حال اشخاصی كه آوازهارو پخش میكنند واز نشر آیات قرآن خجالت میكشند ..اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.. اللّه ُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُو َ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْض ِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِم ْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُون َ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِع كُرْسِیُّهُ السَّمَاوَات ِ وَالأَرْض َ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُو َ الْعَلِی ُّ الْعَظِیمُ ) ..خدایاكسی كه ارسالش كند روزیش را بیشتركن .. حتى اگرسرت شلوغه بفرستش اللهم صل على محمد واله محمد



تاریخ: جمعه 1392/08/24 06:28 ب.ظ


 
حال خرابت را بردار و برو ..

  من از تبار دردم ..

  سالهاست با ناخوشی زندگی میکنم ..

  میدانم زمین گرد است ..

  چرا در روزهای کثیفت به من میرسی ..

  چوب سادگیم را مدتهاست خورده ام .

  ساقی برایم شراب بیاور ..

  مست باشم بهتر از آنست پست باشم ..

  زادگاه من روستایی ست

  مردمانش دیرتر از خورشید دست از کار میکشند ..

  آنجا باد فقط برای برداشت خرمن میوزد ..

  در شهر باد هر روز به یک جهت میوزد ..

  مردم روستا با داس گندم و جو درو میکنند

  بعضی ها اینجا با دستشان ریشه آدمها را میزنند ..

  من کودک قدیمی خانه های گلی و نقلی هستم ..

  در رویاهای کودکیم خیال میکردم

  اگر به بالای بلندترین کوه بروم

  میتوانم بخدا دست بزنم

  و همین دنیای ساده کودکیم را شیرین تر میکرد ..

  بزرگ که شدم از خدا دور شدم

  و فقط توانستم به آدمهایش دست بزنم ..

  بارها هم از آنها پشت پا خوردم ..

  اکنون میان این همه برج و آسمانخراش

  خیابانهای آسفالت شده

  و کوچ های سنگ فرش شده

  بوی خاک را حس نمی کنم ..

  احساس بیگانگی با گذشته ام میکنم ..

  مدتهاست آش همسایه را نخورد ه ام ..

  واژه اش هم دارد قدیمی میشود ..

  آدمها با هم هستند ولی برای هم زندگی نمی کنند ..

  کاش میشد به بزرگ شدن خیانت کنم ..

  عبدالله خسروی 

موضوع: شعر،
کلمات کلیدی :من یک بیگانه ام ،عبدالله خسروی ،
تاریخ: پنجشنبه 1392/08/23 05:45 ب.ظ

  من یک آشنای غریبم ..

  گاهی خودم را گم میکنم  ..

  پایین شهر زندگی میکنم

  و با آرزوهایم در کوچه های بالای شهر راه میروم ..

  شبیه رفتارم لباس نمی پوشم ..

  آدمها به لباس های گران قیمت ومارک دار بیشتر احترام میگذارند ..

  مردم عصر من با یکرنگی میانه خوبی ندارند ..

  مردی را می شناسم

  بر اساس مناسبت روزها لباس میپوشد و خود را آرایش میکند ..

  زن همسایه شبیه حرفهایی که مردم درباره اش میزنند زندگی نمی کند ..

  چون چهره و لباسش همیشه زیباست

  و با همه رفتار دوستانه ای دارد

  و لبخند بر لب دارد دلیل بر بی حیایی اش نیست ..

  مردم وقتی در برابرت کم میاورند

  پشت سر از دیرآمدنت هم شایعه می سازند ..

  با آنکه چون دستانم خالی ست کسی مرا نمی شناسد ..

  این روزها بیشتر از خودم هوای آدمهای اطرافم را دارم ..

  بعضی ها دهانشان بو میدهد و دست شان آلوده ست ..

  حواست نباشد مسموم ات می کنند   ..

  این ها آدمهای فقیر را می بینند ولی نمی شناسند ..

  به مقصد که برسند

  برای خداحافظی سرشان را هم برایت تکان نمی دهند ..

  این روزها آدمها دنبال سرگرمی هستند تا دلگرمی ..

  تنهایی را دوست دارم چون دست آدمی به تو نمی رسد..

  می دانم یکروز به آتش این ادبیات می سوزم ..

  عبدالله خسروی

تاریخ: شنبه 1392/08/18 07:36 ب.ظ

از اون جور آدمایی بود که زیاد اهل اعتقادات ومذهب نبود .ایام محرم بود وداشت آماده میشد که سوار کامیونش بشه وبه جاده وبیابان بزنه ...مادرش زنی فوق العاده مقید ومذهبی بود وهرسال ایام محرم تو خانه شان روضه حضرت ابوالفضل برپا میکرد ونذری پخش میکرد ..باباش به رحمت خدا رفته بود واو وبا مادر وخواهرش زندگی میکرد وهنوز هم بخاطر مادر وخواهرش ازدواج نکرده بود ...نان آور خانواده بود...قبل از اینکه از خانه خارج بشه مادرش واسه بار چندم اصرار کرد که فردا وپس فردا تاسوعا وعاشوراست و به حرمت این دو روز کار را تعطیل کنه وتو عزاداری ونذری روز تاسوعا بهش کمک کنه ولی فایده ای نداشت وقبول نکرد ..مادرش اونو از یر قرآن رد کرد ویه عکس حضرت ابوالفضل به اصرار بهش داد تا تو ماشینش آویزان کنه ونگهدارش باشه ..برای اینکه مادرش ناراحت نشه قبول کرد وعکس رو کنار آینه داخل ماشین آویزان کرد ...به جاده زد وشب به مقصد رسید وبارش رو خالی کرد و یکی دو ساعت استراحت کرد ودوباره بار زد وراه شهر خودشون را در پی گرفت ..ساعت حدود ده صبح روز تاسوعا بود که به نزدیکی های یک شهر کوچک رسید ..نزدیکی های ورودی شهر که سرعت زیادی داشت هرچی پا رو روی ترمز ماشین گذاشت فایده ای نداشت ..چندبار دیگه پاش رو محکم فشار داد ..ترمزش کار نمیکرد ..دوباره امتحان کرد ..ترس و وحشت بر سروصورتش مستولی شد ودست وپایش شروع به لرزیدن کرد ....معلوم نبود چرا ترمزش کار نمیکرد ..سرعت بسیار زیادی داشت وداشت وارد شهر میشد ..هرچی به فکر پریشانش رسید انجام داد ولی فایده ای نداشت ...تمام تلاشش رو میکرد که با قدرت کنترل فرمانش ماشین رو از مسیر ماشین های دیگه که با بوق های ممتد بهش هشدار میدادند رد کنه ..وارد شهر شده بود وهرطوری بود ماشین رو از خیابان های خلوت شهر با ترس پیش میبرد ..شانس آورده بود تاسوعا بود وشهر خلوت بود ..ناگهان وارد خیابانی شد که از دور دسته های عزاداری مردم بسوی مسیر ماشین او در حال آمدن بودند ..خدایا کمکم کن ..بدترین لحظات تمام عمرش بود ..جان آدمهایی که بطرفش میامدن در خطر مرگ بود ..در اون حالت ترس و وحشت چشمش بر نقش حضرت ابوالفضل که کنار آینه ماشین آویزان بود ومرتب تکان میخورد افتاد ویاد نذرهای هرسال مادرش افتاد وهمیشه شنیده بود که اگر از ته دل صداش بزنی به کمکت میاد ..تمام سالهای بی اعتقادی گذشته به یادش آمد و پشیمانی سراسر وجود لرزانش را در پی گرفت ... فاصله زیادی با عزاداران نداشت ..پا را دوباره روی ترمز فشار گذاشت ..فرمان را رها کرد ودودستی عکس حضرت ابوالفضل را در دستانش گذاشت ..چشمانش را بست تا زیر گرفتن مردم را با کامیونش نبیند ودر همان حال با تمام وجودش فریاد زد ..یا ابوالفضل ..یا ابوالفضل عباس کمکم کن ..یا ابوالفضل نجاتم بده ..یا ابوالفضل ..مرتب صدا میزد وحواسش نبود ..اشک از چشمان بسته اش سرازیر شده بود ..ناگهان صدای ترمز کشداری بگوشش رسید ...یهو احساس آرامش عجیبی بهش دست داد ..بوی عطر ناشناخته ودوست داشتنی فضای اتاق ماشینش را در بر گرفته بود ..آرام چشمانش را باز کرد ..ماشینش کنار خیابان آرام توقف کرده بود وعزادران اطراف ماشینش جمع شده بودند ..به خودش نگاه کرد ..تکانی خورد وبه اطرافش با تعجب خاصی نگاه کرد ..حس وحال غریبی داشت که تا اون وقت تجربه نکرده بود .. قدرتی غیر از خودش ماشین رو کنترل کرده وجان او واین عزاداران حسینی را نجات داده بود ..فقط یک جواب براش وجود داشت هرچند خودش را لایق این سعادت نمیدانست ..اشک بر پهنای صورت شرمسارش مثل باران بهاری جاری شده بود وبی محابا ضجه میزد .از ماشین پیاده شد و در میان عزادران شروع به سینه زنی کرد ودر همان حال پسری بهش نزدیک شد ولیوانی شربت بهش داد وگفت :بخور برادر نذری حضرت ابوالفضل ..روی زمین نشست وبا نگاهی به آسمان اشک میریخت..یا ابوالفضل العباس جانم فدایت

نوشته :عبدالله خسروی


موضوع: داسـتــان،
کلمات کلیدی :فریادرس ،
تاریخ: جمعه 1392/08/17 06:27 ب.ظ

حمایت شما من را به ادامه نوشتن دلگرم خواهد کرد
فروش آثار چاپ شده عبدالله خسروی  بصورت فایل word و pdf
1
- فایل اصلی رمان برگی روی آب 386 صفحه ( این رمان بصورت سانسور وبا 265 صفحه توسط انتشارت قاضی تهران چاپ شده است )
-2
مجموعه شعر چراغ روشن 48 صفحه (چاپ شده بصورت دیجیتالی در سایت شعر نو)
مبلغ : 10000 تومان برای هر دو اثر
شماره کارت نویسنده : 6104337211386865بانک ملت
بنام عبدالله خسروی
ایمیل نویسنده: tanhahamishe97@yahoo.com
همراه : 09377937073
بعد از پرداخت شماره کارت خود و آدرس ایمیلتان را برای دریافت آثار به شماره همراه اس ام اس کنید یا به ایمیلم بفرستید .. سریعا برای شما آثار را ارسال خواهم کرد .
با تشکر
عبدالله خسروی

تاریخ: سه شنبه 1392/08/14 08:13 ب.ظ

امشب گرسنه نیستم ..

به اندازه تمام آدمها غصه خوردم ..

هنوز صدای گریه کودک بینوا در گوشم سوت می کشد ..

در حال برگشت به خانه نزدیک نانوایی

دیدمش که مثل باران بهاری اشک می ریخت ..

انگار تمام زندگیش را بر باد داده بود ..

علت گریه اش را پرسیدم ..

با چشمانی اشکبار و صدایی لرزان جواب داد : امشب هم شام نداریم ..

مامانم هزار تومان از همسایه مون قرض کرد و بهم داد باهاش نان بخرم

تا امشب شام چای شیرین و نان بخوریم

ولی جیب شلوارم پاره بود ..

نمی دونم کجا گمش کردم ..

حالا چه خاکی به سرم بریزم  .. و

من دیگر شرم دارم از عاشقانه هایم برایتان بنویسم ..

مرثیه ها در کوچه های باریک و خاکی پایین شهر 

میان مشتی بدبخت آواز می خوانند... 

عبدالله خسروی

تاریخ: دوشنبه 1392/08/13 06:46 ب.ظ

شهر پر از عطر دلتنگی است ..

انگار دستی در آسمان یاد حسین پخش می کنند ..

به درونم که رجوع میکنم ..

کهن ترین و شیرین ترین احساسم هنوز در من زنده است ..

این حس تا قیامت اصلا خیال مرگ ندارد ..

شبیه حس غریب دوست داشتن ..

این روزها دلم مال خودم نیست ..

محرم که میاد دل به قصه حسین (ع) میدم ..

تنها غمی هست که خیلی دوسش دارم ..

بغض ها بی اجازه  و عاشقانه راه گلویم را می بندند ..

تمام اشکهایم  را در این ماه حراج میکنم ..

نمیدونم چه حکمتی داره که همه آدمها از خوب وبد

همه با نوای یا حسین همرا میشوند ..

همه از گناه شرم دارند ..

آدمها همه در پی خوب بودن هستند ..

 راز عجیبی است ..

حماسه ای که هر چه قدیمی تر می شود

داغش تازه تر میشود ..

 باران در شهر نمی بارد و هوا گرفته وگریان است ..

انگار ملکوت بغض کرده و فرشته ها اشک می ریزند ..

کربلا تنها قصه ای است که

در اون غرق می شوی نجات پیدا می کنی ..

این روزها را ارزان مفروش ..

امام حسین (ع) صاحب این روزهاست..

عبدالله خسروی


تاریخ: یکشنبه 1392/08/12 07:30 ب.ظ

هوا بسیار خوب است و من دل خوشی ندارم ..
به حال فصل ها حسرت میخورم ..
هر کدام  رنگ خودشان را دارند ..
مدتهاست رویاهای من خیس شده اند ..
میان مردم به ظاهر خودم را خوب نشان میدهم ..
با چشمشان فکر می کنند ..
آدمها همیشه دروغ های قشنگ را زود باور می کنند ..
من از تبار سادگی ام ..
بهایش را پرداخته ام ..
مردم در خلوتشان مرا هر جور بخواهند رنگ میزنند ..
این روزها تشنه ام ..
زمین مرا سیراب نمیکند ..
اینجا میان آب و سراب فاصله ای نیست ..
آنان که سیراب هستند بیشتر میدوند
..
وقتی که در زمین احساس تشنگی میکنم به آسمان نگاه میکنم ..
دعا بزرگترین سرمایه من است ..
آدمها همه خدا را خوب می شناسند ..
فقط  خودشان با هم غریبه هستند .. 
میخواهم این جمله همیشه تازه بماند ..
هر وقت احساس خستگی میکنم آسوده میخوابم ..
ایمان دارم خدا همیشه بیدار است
..
عبدالله خسروی

تعداد کل صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...
بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :