بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :هادی جعفری
تاریخ: سه شنبه 1392/02/31 05:10 ب.ظ

قدم هایش را کند می کند. بیشتر جمع می شود در کاپشن اش. باد زوزه اش را از لای درختان سرو سر می دهد. در را به هم کوبیده نفرین مادرش پشت سرش بلند بود. او در خود داد می زد نمی خواهم نمی خواهم. پدرش داد زد دیگر برنگرد ولگرد. ولگردی او را به یاد سبیل محرک معلمش انداخت که فحش اش سگ ولگرد بود. با خود گفت:« شده ام سگ ولگرد. سگ ولگرد.»

 پاکت سیگار را بیرون کشید. زیر درختان بلند پارک و در گوشه ای تاریک با سیگارش روشنی می بخشید. گوشه ی تاریک پارک را جای امنی برای ندیده شدن می دانست. چند باری چند دختر فامیل او را دیده وزل زده بودند توی صورتش. به جز یکی شان که دست در دست دوست پسرش داشت و خودش را سریع به نشناختن زد. بقیه سیگار به دست داشتند و لبخند تو هم اره را با خنده ی تو چرا جواب گرفتند. چند نفری تا چند سیگار ایستادند به صحبت پرداختند. با این که میدیدند اما نوع سیگار اولین چیزی که بعد از احوال برسی  می پرسیدند. . دختر خاله اش را به یاد آورد که هی به او احساس بدی می داد. دختر خاله اش چند باری گفت:« بیا بریم روی اون نیمکت بشینیم »

 گفته بود:«  همین جا راحتم»

ـ من دوست دارم اونجا بشینیم دوتایی و حرف بزنیم.

ـ من دوست دارم اینجا بایستم و سیگار بکشم.

ـ خواهش میکنم.

و توی سرش گفته بود دوستت ندارم بفهم.

ـ نمیخوام ایستادن را بیشتر دوست دارم.

 و او با یک خداحافظی ولبخند خشک شده سرد دور شده بود.

 در ادامه مطلب بخوانید

روی جدول می نشیند و به راه آسفالت تا جایی که در تاریکی می بیند چشم می دوزد. فکر می کند آینده چه جوری باشد؟ آینده همان گذشته ی مرده نیست؟ وگذشته همین حالا؟ بس انتخاب من ؟ من انتخابی ندارم؟ بی تفاوت به ستاره ها، به تاریکی میانشان را هدف قرار می دهد و فریاد می زند:« واسه چی اینجام؟ واسه چی آفریدی؟  خوشت میاد آره؟ خنده داریم نه؟»

سیگار را آتش می زند. دود را بیرون می دهد. عمویش دود را بیرون داد و گفت:« بسر تو نمیخوای آدم شی؟ صد بار بهت گفتم نه من همه گفتن »

 دود سیگار را بیرون می دهد. و به دودش خیره می شود.

گفت:« عمو من نمی خوام اینجوری زندگی کنم، هر آدمی هر جوری می خواد می تونه زندگی کنه. 

دود سیگار را بیرون می دهد.

اتاق بوی گند سیگار تیر می داد و پرده ای سفید توی چشم می زد.

ـ حرف های گنده تراز دهنت نزن. نخند. عمو جون تو نخاله ی خاندان مایی که...

دود را بیرون می دهد و تکرار می کند:« نو نخاله ی خاندانی»

 مزه ی گس سیگار را تف می کند و پاکشان می رود سمت قبرستان. سیگار دیگری می گیراند.

 دوستش سیگار را خاموش کرده و لیوانش را سر کشید و با چشمانی که دودو می زدند،گفت:« چی میکشی؟»

 به سیگار پک می زند و تا جایی که گلویش بسوزد، ادامه می دهد.

ـ  Winston

به سیگار پک می زند.

ـ هرچی. از ما گفتن تو باهاش حال کن نذار اون باهات حال کنه.

 به سیگار پک می زند. به حرکت های خنده دار و درهم دوستش لبخند نمی زند و فراری اش می دهد به دورترین نقطه ی حافظه اش. جایی که همه ی دوستانش را انداخته است.

به ردیف قبر ها نگاه می کند. قبر های خالی را که می بیند گرم می شود. فکر می کند چرا هروقت کندن قبر را می دیده احساس می کرده مال او است؟ شاید چون می ترسید.  چرا از قبرستان اینقدر میترسم؟ مرگ؟

«مرگ تنها بدی و خیانت زندگی به انسان ها است.» چند باربا خودش تکرار کرد.

معلم می گفت:« همه ی ادم ها دوتا شده اند ، ماسک دارند نمیشه یکی بود. نمی ذارند یکی باشی. بخوای باشی...»

 سومین سیگارش را روشن کرد. به دختر توی دانشگاه فکر کرد که چرا  بینشان دعوا شد که چرا به خاطر دود سیگار دعوا کرده بودند.

 با خودش گفت:« سیگار بد است؟ من دوست دارم ، من سیگار کشیدن رو دوست دارم. من عاشق سیگار کشیدنم. ترک عشق یعنی کشتن معشوقه. من سیگار رو نمی کشم.

اساس می کند نیاز به یقه ای برای گرفتن  وداد زدند بر سرش دارد.

کلمات توی سرش فریاد می زنند. سگ ولگرد ، نخاله ، تو باهاش حال کن ، عشق ، اه آقا اون ور تر بکشید.

استاد می گفت: باید یاد بگیریم برای به دست آوردن  هر چیزی باید بهایش را بدیم.

 هی سرش می چرخد. دور و بر را می پاید بغضش را یه زور قورت می دهد. گوشی را از جیبش بیرون می کشد و تماس را رد می کند و می گوید:« کی حوصله تو رو داره؟»

 با خودش زمزمه می کند:« هر پیشرفتی نیاز به قربانی داره»

 یادش نمی آید این را کسی گفته است یاخودش گفته است. سیگار با آخرین جانش دستش را می سوزاند. سیگار تمام شده را که پک نخورد زمین می اندازد.آن را زمین می اندازد. تنش  می لرزد و دور و برش را نگاه می کند  و محکم به خودش تشر می زند :« می ترسم اما نمیرم»

 سیگار دیگری روشن می کند.


بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات