تبلیغات
محفل ادبی با تو...اینم - مناجات _ ویژه سال نو
بخش های ویژه
دفتر شعر

دکلمه

مناجات نامه
تازه ترین مطالب


نویسنده :نیایش
تاریخ: چهارشنبه 1389/12/25 12:50 ب.ظ

                                    ابتدا و انتها

... یک برگ از تقویم باقی ماند و چند روز از روزهای سال. دقیقه ها واپسین گشته اند و ثانیه ها به دنبال هم در پی سرانجامشان فرار می کنند. انگار وقت تنگ است، حتی مجالی برای دم و بازدم نیست. به هر گوشه که خیره می شوی معرکه است و نگاهها همه سرشار از بی قراری... ابرها نیز چون زندانیه از قفس رهیده، به مثال باد می دوند. گویی تیری به دل آسمان اصابت کرده  و قلبش را از درون  شکافته که اینچنین می غرد و...  قطره های باران با حرارتی شگفت، در عمق خاک رخنه می کنند و آنزمان می شود که جوانه ها سربر می آورند و سبد سبد عطر نشاط و شادی را در اوج آسمان می گسترند... تا بهاری دوباره را ارمغان دشت و دمن کنند... آری می گویند بهار در راه است... و هنوز نیامده نسیم دلنوازش چه عاشقانه با روح و روان آدم بازی می کند. صدای پاها جور دیگری به گوش می رسد، گام ها تندتر شده اند و نبض ها سریعتر می زنند، همگان در شورند و شادمانه آمدنش را به انتظار نشسته اند. حتی درختان، قامت راست کرده اند و شاخه هاشان را به یمن شروع عطرآگینش می تکانند و اگر عمیق تر گوش فرادهی ، نجوای سبزه ها را خواهی شنید که چگونه از خرسندی بیداری دوباره شان تسبیح می گویند. اطلسی های رنگارنگ جلوی گل فروشی،چه مستانه  دل می برند تا مهمان سفره هفت سینت شوند. گرچه برف زمستانی خیال پاپس کشیدن ندارد، اما دیگر وقت است که مغلوب خورشید و شیده اش گردد تا عصاره وجودی را روان کوهساران سازد.....

اما با همه این شور و نشاط، افسوسی دلخراش در عمق وجودم جاخشک کرده که مرا به آهی جان سوز وا می دارد. با همه این احوال وقتی به خود می نگرم، به روزهایم، به گذشته ام، به کرده و ناکرده ام، به اعمالی که یکسال دیگر از من نابکار سرزد و من، غافل از لحظه ای درنگ... وای که چه زود دیر شد...

تازه می پندارم که چقدر دیر جنبیده ام، وقت تنگ شده ولی هنوز لکه های کبود دلم پاک نگشته اند و هر بار که در تلاش محو ساختنشان شدم، آلودگی بر لکه ها دامن زد و دایره سیاهی بزرگ و بزرگتر، انگار سرایت می کند و همه جا را مبتلای ننگ می سازد. نمی دانم چه باید بکنم؟ از طرفی ثانیه ها چون باد در گذرند و از سوی دگر تلاطم و اشفتگی چون طوفان دگرگونم ساخته. از بس در سکوت بلند خویش فریادی از ضعف سر دادم که دیگر نایی برای نفس باقی نمانده. حس می کنم پای رفتنم فلج شده... نکند از قافله جابمانم؟؟...

خدای من!... چگونه باز نامت را بر این زبان بی حیا جاری سازم، در حالی که دوباره در برابر عظمتت سرفرود آورده ام و همچنان شرمنده رحمت بی انتهایت هستم؟ چگونه با این روی سیاه و این کردار پلید بخوانمت؟... چگونه در رحمتت را در بزنم درحالی که ضعیف و نحیف و خسته از شرمساری هایم به سویت روان گشته ام؟ چگونه از درون فریادت کنم درحالی که نه بندگی کردم ، نه توبه نگاه داشته ام؟... وای که دیگر توان سربرآوردن مقابل بخششت را ندارم. چراکه با نهایت ذلالت، خود را لایق آتش خشمت می دانم و عدل و غضبت را روزی خویش... براستی چه بر سرم خواهد آمد ، اگر عدلت را قاضی این محکمه سازی؟ نهایتم به کجا خواهد رسید اگر آتش غضبت میزبان این وجود بی وجود باشد؟ نه خود را شناختم ، نه تلاشی برای شناختنت روا داشتم... مات و مبهوت و یخ زده، رفتم و آمدم و خوردم و خوابیدم... بی سود و بی ثمر... و این چنین آسوده و بی خیال سالی دگر را با همه نعماتی که برایم ارزانی داشتی و من ناقص عقل ندیدم و نفهمیدم... از کف دادم... آری سالی دگر را از کف دادم. و اکنون با حسرتی عظیم به لحظه های از دست رفته ام می اندیشم. به روزهایی که با تمام عشق و رأفت، نصیبم ساختی و من جملگی را با سهلنگاری و شیطنتهای کودکانه ام نقش برآب کردم. تو با لطف عطا کردی و من احمقانه تقدیم باد فنا کردم. تو حکیمانه راه را نشانم دادی و من با چشمان بسته کوره راه برگزیدم. بارها هشدارم دادی، زنگ گوشم نواختی، اما من با لبخندی مضحکانه ، به سخره گرفتم و پا در مرداب نهادم. مختارم کردی اما از دور حافظ و نگهبانم بودی... اما دریغ که من نادان بازهم بی گدار به آب زدم... وقت و بی وقت صدایم کردی، به سویت فراخواندی ام...... غفور  گناهانم بودی و مجیب دعاهایم، تا ببینم و بفهمم حضور بی نظیرت را ... اما من، باز هم نادیده گرفتم...و حالا با کوله باری از حسرت، چشم انتظار سالی جدید... تا با جسارتی دوچندان بار دگر تقاضاها و خواسته های بی شمارم را قطار هم سازم و از کرانه بخششت طلب کنم... وای از این بنده فراموش کارت...

 اما می دانم که  تو فراموش نمی کنی، تازه آهی می کشی و افسوس می خوری به روزگارم. دلت می سوزد برایم... با خود می گویی: آخر چگونه عادل باشم در برابر این همه غفلت؟ چگونه رفتار کنم در حالی که باخبرم از نادانی بنده خویش؟ چگونه آتش را ماحصل قیامتش سازم در حالی که اینگونه ضجه می زند و ناله ندامت سرداده؟...  پروردگارم! براستی درمانده ام از رفتار خویش و شرمنده از مجد و عظمتت... نه زبان سپاس دارم نه کرداری صحیح برای جبران... گفته که ناامیدی از درگهت کفر است، من هم نا امید نیستم، شوریده حالم اما افسرده نیستم و نخواهم بود .

خدای من! می دانی که به شمارش معکوس رسیده ایم، چند صباحی بیشتر به طلوع سال جدید نمانده، خوب می دانی که در این دل بی قرارم راز و رمزی نهفته که جز خودت بر کسی آشکار نیست... چشم امیدم حقیرانه در انتظار دستان یاریگرت ثانیه می شمارد. می دانی که چگونه لحظه هایم را در التهابی سرشار پشت سر می گذارم، آگاهی که چطور تب و تاب روزگار گرفتارم ساخته... آفریدگارم!... خود دانایی بر احوالم و حاضر بر شب و روزم... نکند تنها رهایم کنی در این سیاه چال تشویش؟ مبادا کینه به دل بگیری و در جبران زشتی هایم عقوبتم سازی؟ مبادا یک زمان خشمگین شوی از کوتاهی هایم  و قصد تنبیهم کنی که آن وقت منه فقیر از ذره ای پاکی... با کدام توشه... با کدامین اندوخته مقابل مجازاتت قد علم کنم؟...

معبود من! اکنون زمانه دریا گشته و من، ماهی کوچکی که بیم و هراس همه وجودم را فراگرفته و جز اندکی شنا، چیزی در چنته ندارم... بیم از شکار شدن... ترس از زخم خوردن... هراس از مغلوب گشتن... تنم را آکنده... می ترسم.یاریم کن یارا!

باز جای بسی شکر است که نحوه نزدیکی به تورا اندکی آموخته ام و گاه گاهی با مناجات و رازو نیازت، آرامشی عجیب مهمان روحم گشته. اما دریغ که شگرد حفظ این لحظه های ناب را نمی دانم و این آرامش های  کوتاه، تنها یک چشم برهم زدن است در برابر عمری که پستی و بلندی روزگار ، آبدیده اش خواهد کرد. الهی! چه بگویم دگر؟ حتما سرت را به درد آورده ام، نه؟ آخر، حرفهای زیادیست که این پرآشوبم را می آزارد، چه خوش که خودت آگاهی از هست و نیستم... پس در این سال نو، در این شروعی پرالتهاب، این آغازی دوباره اما تکرار ناشدنی، این روزهایی که نرسیده، بار سفر خواهند بست و چون اسبی تیزپا از دیده محو خواهند شد... باز ملتمسانه و عاجزانه با وجودی شرمسار و رویی پشیمان از گذشته از وجود رحیمت مسئلت دارم تا چون همیشه هوادارم باشی. هوادار من و هوادار...

مهربان من! می خواهم گذشته های تاریکم را به فراموشی بسپارم، اما درسی عبرت برای ساختن آینده ای روشن.  همه وجودم را به تو می سپارم تا بیاموزی ام که از نو بسازم، انسانی را که تو می خواهی. می خواهم به سفال وجودی ام رنگ و لعابی نو ببخشم تا طوری زندگی کنم که تو دوست داری و گونه ای رفتار کنم که تو می پسندی. می خواهم از نو جوانه بزنم. خدای مهربانم! آینده ام را نیز  با همه فراز و نشیبش به تو می سپارم و معجزه زندگی ام را از تو می خواهم. ایمان دارم که دست یاریت را از پشتم نخواهی کشید و یاریم خواهی کرد تا صحیح حرکت کنم، دقیق ببینم، شایسته بسنجم،عمیق بشناسم و زیبا بیاندیشم... تا بسازم و بنا بگذارم آینده آبادم را ... به امید کرامتت یا رب العرش العظیم .   

بخش های ویژه
پستچی

ما در فیس بوک

پستچی
دریافت روزانه اشعار

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب باتو...اینم رابه شکل روزانه در ایمیل‌تان تحویل بگیرید:

راهنمای عضویت
درباره ما
باتواینم
مـــحفل ادبــــی باتو ... اینم
خـــانـــه ایست بــرای دقایق
عـــاشقانه ......شمــــــــــا

مدیر گروه باتو...اینم :
سید میلاد

مدیر ارشد و ناظر :
نیلوفرانه
مدیر ارشد و روابط عمومی:
فرامرز فرحمهر
مدیر و ناظر امور داخلی:
شیما
مدیر بحث هفته:
نیلوفر آبی
مدیر بخش تولد:
تینا
مدیر رویداد های ادبی:
پژواک
مدیر گروه یاهو و پیامک:
محسن

.......................................

لطفا جهت حمایت از ما لوگو های زیر

را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهیـــد

.......................................
باتو...اینم


باتو...اینم

موضوعات
نویسندگان
برگه ها
جستجو در وبلاگ
پیامک های عاشقانه
    شما با ثبت شماره تلفن و نام خود جملات زیبا را در موبایل خود دریافت خواهید كرد
بخش های ویژه
تولدهای نویسندگان بحث هفته رویداد های ادبی
سه نقطه مشاعره
ابزارک های وبلاگ
  • رنک سایت در گوگل:2
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :